X
تبلیغات
پاتوق

پاتوق

سیوبازی پدر خانده

سیوبازی پدر خانده با تمامی سلاح های طلایی
حجم فایل:128kb
برای دانلود فایل اینجا کلیک کنید


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:36  توسط پوریا و ایمان  | 

ديوان اشعارعطار

ديوان اشعارعطار
غزليات
چون نيست هيچ مردي در عشق يار ما را
چون نيست هيچ مردي در عشق يار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
جايي كه جان مردان باشد چو گوي گردان آن نيست جاي رندان با آن چكار ما را
گر ساقيان معني با زاهدان نشينند مي زاهدان ره را درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را دردش شكستگان را شاديش مصلحان را غم يادگار ما را
اي مدعي كجايي تا ملك ما ببيني كز هرچه بود در ما برداشت يار ما را
آمد خطاب ذوقي از هاتف حقيقت كاي خسته چون بيابي اندوه زار ما را
عطار اندرين ره اندوهگين فروشد زيرا كه او تمام است انده گسار ما را




ز زلفت زنده ميدارد صبا انفاس عيسي را
ز زلفت زنده ميدارد صبا انفاس عيسي را ز رويت ميكند روشن خيالت چشم موسي را
سحرگه عزم بستان كن صبوحي در گلستان كن به بلبل ميبرد از گل صبا صد گونه بشري را
كسي با شوق روحاني نخواهد ذوق جسماني براي گلبن وصلش رها كن من و سلوي را
گر از پرده برون آيي و ما را روي بنمايي بسوزي خرقهي دعوي بيابي نور معني را
دل از ما ميكند دعوي سر زلفت به صد معني چو دلها در شكن دارد چه محتاج است دعوي را
به يك دم زهد سي ساله به يك دم باده بفروشم اگر در باده اندازد رخت عكس تجلي را
نگاريني كه من دارم اگر برقع براندازد نمايد زينت و رونق نگارستان ماني را
دلارامي كه من دانم گر از پرده برون آيد نبيني جز به ميخانه ازين پس اهل تقوي را
شود در گلخن دوزخ طلب كاري چو عطارت اگر در روضه بنمايي به ما نور تجلي را






اي به عالم كرده پيدا راز پنهان مرا
اي به عالم كرده پيدا راز پنهان مرا من كيم كز چون تويي بويي رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مينگر چون تو پيدا كردهاي اين راز پنهان مرا
ز آرزوي روي تو در خون گرفتم روي از آنك نيست جز روي تو درمان چشم گريان مرا
گرچه از سرپاي كردم چون قلم در راه عشق پا و سر پيدا نيامد اين بيابان مرا
گر اميد وصل تو در پي نباشد رهبرم تا ابد ره دركشد وادي هجران مرا
چون تو ميداني كه درمان من سرگشته چيست دردم از حد شد چه ميسازي تو درمان مرا
جان عطار از پريشاني است همچون زلف تو جمع كن بر روي خود جان پريشان مرا





گفتم اندر محنت و خواري مرا
گفتم اندر محنت و خواري مرا چون ببيني نيز نگذاري مرا
بعد از آن معلوم من شد كان حديث دست ندهد جز به دشواري مرا
از مي عشقت چنان مستم كه نيست تا قيامت روي هشياري مرا
گر به غارت ميبري دل باكنيست دل تو را باد و جگرخواري مرا
از تو نتوانم كه فرياد آورم زآنكه در فرياد ميناري مرا
گر بنالم زير بار عشق تو بار بفزايي به سر باري مرا
گر زمن بيزار گردد هرچه هست نيست از تو روي بيزاري مرا
از من بيچاره بيزاري مكن چون همي بيني بدين زاري مرا
گفته بودي كاخرت ياري دهم چون بمردم كي دهي ياري مرا
پرده بردار و دل من شاد كن در غم خود تا به كي داري مرا
چبود از بهر سگان كوي خويش خاك كوي خويش انگاري مرا
مدتي خون خوردم و راهم نبود نيست استعداد بيزاري مرا
ني غلط گفتم كه دل خاكي شدي گر نبودي از تو دلداري مرا
مانع خود هم منم در راه خويش تا كي از عطار و عطاري مرا





سوختي جانم چه ميسازي مرا
سوختي جانم چه ميسازي مرا بر سر افتادم چه ميتازي مرا
در رهت افتادهام بر بوي آنك بوك بر گيري و بنوازي مرا
ليك ميترسم كه هرگز تا ابد بر نخيزم گر بيندازي مرا
بندهي بيچاره گر ميبايدت آمدم تا چارهاي سازي مرا
چون شدم پروانهي شمع رخت همچو شمعي چند بگدازي مرا
گرچه با جان نيست بازي درپذير همچو پروانه به جانبازي مرا
تو تمامي من نميخواهم وجود وين نميبايد به انبازي مرا
سر چو شمعم بازبر يكبارگي تا كي از ننگ سرافرازي مرا
دوش وصلت نيم شب در خواب خوش كرد هم خلوت به دمسازي مرا
تا كه بر هم زد وصالت غمزهاي كرد صبح آغاز غمازي مرا
چو ز تو آواز ميندهد فريد تا دهي قرب هم آوازي مرا





گر سير نشد تو را دل از ما
گر سير نشد تو را دل از ما يك لحظه مباش غافل از ما
در آتش دل بسر همي گرد مانندهي مرغ بسمل از ما
تر ميگردان به خون ديده هر روز هزار منزل از ما
چون ابر بهاري ميگري زار تا خاك ز خون كني گل از ما
آخر به چه ميل همچو خامان كه گاه بگيردت دل از ما
يا در غم ما تمام پيوند يا رشتهي عشق بگسل از ما
مگريز ز ما اگرچه نامد جز رنج و بلات حاصل از ما
كز هر رنجي گشاده گردد صد گنج طلسم مشكل از ما
عطار در اين مقام چون است ديوانهي عشق و عاقل از ما





بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را
بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را صد جام برهم نوش كرد از خون دل پر جام ما
چون راست كاندر كار شد وز كعبه در خمار شد در كفر خود دين دار شد بيزار شد ز اسلام ما
پس گفت تا كي زين هوس ماييم و درد يك نفس دايم يكي گوييم وبس تا شد دو عالم رام ما
بس كم زني استاد شد بي خانه و بنياد شد از نام و ننگ آزاد شد نيك است اين بدنام را
پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما
دل گشت چون دلدادهاي جان شد ز كار افتادهاي تا ريخت پر هر بادهاي از جام دل در جام ما
جان را چون آن مي نوش شد از بيخودي بيهوش شد عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما
عطار در دير مغان خون ميكشيد اندر نهان فرياد برخاست از جهان كاي رند درد آشام ما





چون شدستي ز من جدا صنما
چون شدستي ز من جدا صنما ملتقي لم تركت في ندما
حق ميان من و تو آگاه است هو يكفي من الذي ظلما
ور به دست تو آمده است اجلم قد رضيت بما جري قلما
گشت فاني ز خويش چون عطار گفت غير از وجود حق عدما





در دلم افتاد آتش ساقيا
در دلم افتاد آتش ساقيا ساقيا آخر كجائي هين بيا
هين بيا كز آرزوي روي تو بر سر آتش بماندم ساقيا
بر گياه نفس بند آب حيات چند دارم نفس را همچون گيا
چون سگ نفسم نمكساري بيافت پاك شد تا همچو جان شد پر ضيا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت ذرهاي نه روي ماند و نه ريا
نفس ما هم رنگ جان شد گوييا نفس چون مس بود و جان چون كيميا
زان بميرانند ما را تا كنند خاك ما در چشم انجم توتيا
روز روز ماست مي در جام ريز مي ميجان جام جاماوليا
آسيا پر خون بران از خون چشم چند گردي گرد خون چون آسيا
خويشتن ايثار كن عطار وار چند گوئي لا علي و لا ليا





در دلم بنشستهاي بيرون ميا
در دلم بنشستهاي بيرون ميا ني برون آي از دلم در خون ميا
چون ز دل بيرون نميآيي دمي هر زمان در ديده ديگرگون ميا
چون كست يك ذره هرگز پي نبرد تو به يك يك ذره بوقلمون ميا
غصهاي باشد كه چون تو گوهري آيد از دريا برون بيرون ميا
سرنگون غواص خود پيش آيدت تو ز فقر بحر در هامون ميا
گر پديد آيي دو عالم گم شود بيش از اين اي لولو مكنون ميا
ني برون آي و دو عالم محو كن گو برون از تو كسي اكنون، ميا
چون تو پيدا ميشوي گم ميشوم لطف كن وز وسع من افزون ميا
چون به يك مويت ندارم دست رس دست بر نه برتر از گردون ميا
چون ز هشياري به جان آمد دلم بيشرابي پيش اين مجنون ميا
بدرهي موزون شعرت اي فريد بستهي اين بدرهي موزون ميا





اي عجب دردي است دل را بس عجب
اي عجب دردي است دل را بس عجب مانده در انديشهي آن روز و شب
اوفتاده در رهي بي پاي و سر همچو مرغي نيم بسمل زين سبب
چند باشم آخر اندر راه عشق در ميان خاك و خون در تاب و تب
پرده برگيرند از پيشان كار هر كه دارند از نسيم او نسب
اي دل شوريده عهدي كردهاي تازه گردان چند داري در تعب
برگشادي بر دلم اسرار عشق گر نبودي در ميان ترك ادب
پر سخن دارم دلي ليكن چه سود چون زبانم كارگر ني اي عجب
آشكارايي و پنهاني نگر دوست با ما، ما فتاده در طلب
زين عجب تر كار نبود در جهان بر لب دريا بمانده خشك لب
اينت كاري مشكل و راهي دراز اينت رنجي سخت و دردي بوالعجب
دايم اي عطار با اندوه ساز تا ز حضرت امرت آيد كالطرب





روز و شب چون غافلي از روز و شب
روز و شب چون غافلي از روز و شب كي كني از سر روز و شب طرب
روي او چون پرتو افكند اينت روز زلف او چون سايه انداخت اينت شب
گه كند اين پرتو آن سايه نهان گه كند اين سايه آن پرتو طلب
صد هزاران محو در اثبات هست صد هزار اثبات در محو اي عجب
چون تو در اثبات اول ماندهاي ماندهاي از ننگ خود سردركنب
تا نميري و نگردي زنده باز صد هزاران بار هستي بي ادب
هر كه او جايي فرود آمد همي هست او را مرددونهمت لقب
چون ز پرده اوفتادي ميشتاب تا ابد هرگز مزن دم بيطلب
طالب آن باشد كه جانش هر نفس تشنهتر باشد وليكن بي سبب
نه سبب نه علتش باشد پديد نه بود از خود نه از غيرش نسب
چون نباشد او صفت چون باشدش خود همه اوست اينت كاري بوالعجب
گر تو را بايد كه اين سر پي بري خويش را از سلب او سازي سلب
بر كنار گنج ماندي خاك بيز در ميان بحر ماندي خشك لب
چون رطب آمد غرض از استخوان استخوان تا چند خائي بي رطب
هين شراب صرف دركش مردوار پس دو عالم پر كن از شور و شعب
مست جاويدان شو و فاني بباش تا شوي جاويد آزاد از تعب
چون تو آزاد آيي از ننگ وجود راستت آن وقت گيرد حكم چپ
از دم آن كس كه اين مي نوش كرد دوزخ سوزنده را بگرفت تب
همچو عطار اين شراب صاف عشق نوش كن از دست ساقي عرب





برقع از ماه برانداز امشب
برقع از ماه برانداز امشب ابرش حسن برون تاز امشب
ديده بر راه نهادم همه روز تا درآيي تو به اعزاز امشب
من و تو هر دو تماميم بهم هيچكس را مده آواز امشب
كارم انجام نگيرد كه چو دوش سركشي ميكني آغاز امشب
گرچه كار تو همه پردهدري است پرده زين كار مكن باز امشب
تو چو شمعي و جهان از تو چو روز من چو پروانهي جانباز امشب
همچو پروانه به پاي افتادم سر ازين بيش ميفراز امشب
عمر من بيش شبي نيست چو شمع عمر شد، چند كني ناز امشب
بودهام بي تو بهصد سوز امروز چكني كشتن من ساز امشب
مرغ دل در قفس سينه ز شوق ميكند قصد به پرواز امشب
دانه از مرغ دلم باز مگير كه شد از بانگ تو دمساز امشب
دل عطار نگر شيشه صفت سنگ بر شيشه مينداز امشب





چه شاهدي است كه با ماست در ميان امشب
چه شاهدي است كه با ماست در ميان امشب كه روشن است ز رويش همه جهان امشب
نه شمع راست شعاعي، نه ماه را تابي نه زهره راست فروغي در آسمان امشب
ميان مجلس ما صورتي همي تابد كه آفتاب شد از شرم او نهان امشب
بسي سعادت از اين شب پديد خواهد شد كه هست مشتري و زهره را قران امشب
شبي خوش است و ز اغيار نيست كس بر ما غنيمت است ملاقات دوستان امشب
دمي خوش است مكن صبح دم دمي مردي كه همدم است مرا يار مهربان امشب
ميان ما و تو امشب كسي نمي گنجد كه خلوتي است مرا با تو در نهان امشب
بساز مطرب از آن پردههاي شور انگيز نواي تهنيت بزم عاشقان امشب
همه حكايت مطبوع درد عطار است ترانهي خوش شيرين مطربان امشب





سحرگاهي شدم سوي خرابات
سحرگاهي شدم سوي خرابات كه رندان را كنم دعوت به طامات
عصا اندر كف و سجاده بر دوش كه هستم زاهدي صاحب كرامات
خراباتي مرا گفتا كه اي شيخ بگو تا خود چه كار است از مهمات
بدو گفتم كه كارم توبهي توست اگر توبه كني يابي مراعات
مرا گفتا برو اي زاهد خشك كه تر گردي ز دردي خرابات
اگر يك قطره دردي بر تو ريزم ز مسجد بازماني وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائي كه نه زهدت خرند اينجا نه طامات
كسي را اوفتد بر روي، اين رنگ كه در كعبه كند بت را مراعات
بگفت اين و يكي دردي به من داد خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فاني شدم از جان كهنه مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستي باز رستم چو موسي ميشدم هر دم به ميقات
چو خود را يافتم بالاي كونين چو ديدم خويشتن را آن مقامات
برآمد آفتابي از وجودم درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم كه اي دانندهي راز بگو تا كي رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا كه اي مغرور غافل رسد هرگز كسي هيهات هيهات
بسي بازي ببيني از پس و پيش ولي آخر فروماني به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند فرومانده ميان نفي و اثبات
در آن موضع كه تابد نور خورشيد نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه ميگويي تو اي عطار آخر كه داند اين رموز و اين اشارات





تا درين زندان فاني زندگاني باشدت
تا درين زندان فاني زندگاني باشدت كنج عزلت گير تا گنج معاني باشدت
اين جهان را ترك كن تا چون گذشتي زين جهان اين جهانت گر نباشد آن جهاني باشدت
كام و ناكام اين زمان در كام خود درهم شكن تا به كام خويش فردا كامراني باشدت
روزكي چندي چو مردان صبر كن در رنج و غم تا كه بعداز رنج گنج شايگاني باشدت
روي خود را زعفراني كن به بيداري شب تا به روز حشر روي ارغواني باشدت
گر به ترك عالم فاني بگويي مردوار عالم باقي و ذوق جاوداني باشدت
صبحدم درهاي دولتخانهها بگشادهاند عرضه كن گر آن زمان راز نهاني باشدت
تا كي از بي حاصلي اي پيرمرد بچه طبع در هواي نفس مستي و گراني باشدت
از تن تو كي شود اين نفس سگ سيرت برون تا به صورت خانهي تن استخواني باشدت
گر تواني كشت اين سگ را به شمشير ادب زان پس ار تو دولتي جويي نشاني باشدت
گر بميري در ميان زندگي عطاروار چون درآيد مرگ عين زندگاني باشدت





زهي ماه در مهر سرو بلندت
زهي ماه در مهر سرو بلندت شكر در گدازش ز تشوير قندت
جهان فتنه بگرفت و پر مشك شد هم چو بگذشت بادي به مشكين كمندت
سر زلف پر بند تو تا بديدم به يك دم شدم عاشق بند بندت
گزند تو را قدر و قيمت كه داند بيا تا به جانم رساني گزندت
برآر از سر كبر گردي ز عالم كه گوگرد سرخ است گرد سمندت
به چه آلتي عشق روي تو بازم چو جان مست توست و خرد مستمندت
چنان ماه رويي كه آئينهي تو به رخ با قمر در غلط او فكندت
چو وجه سپندي ندارم چه سازم جگر به كه سوزم به جاي سپندت
مزن بانگ بر من كه اين است جرمم كه خورشيد خواندم به بانگ بلندت
غلط گفتم اين زانكه خورشيد دايم رخي همچو زر، ميرود مستمندت
چه سازم كه عطار اگر جان به زاري بسوزد ز عشقت نيايد پسندت





دم مزن گر همدمي ميبايدت
دم مزن گر همدمي ميبايدت خسته شو گر مرهمي ميبايدت
تا در اثباتي تو بس نامحرمي محو شو گر محرمي ميبايدت
همچو غواصان دم اندر سينه كش گر چو دريا همدمي ميبايدت
از عبادت غم كشي و صد شفيع پيشواي هر غمي ميبايدت
اشك لايقتر شفيع تو از آنك هر عبادت را نمي ميبايدت
تنگدل ماندي، كه دل يك قطره خونست عالمي در عالمي ميبايدت
تا كه اين يك قطره صد دريا شود صبر صد عالم همي ميبايدت
هر دو عالم گر نباشد گو مباش در حضور او دمي ميبايدت
در غم هر دم كه نبود در حضور تا قيامت ماتمي ميبايدت
در حضورش عهد كردي اي فريد عهد خود مستحكمي ميبايدت





بعدجوي از نفس سگ گر قرب جان ميبايدت
بعدجوي از نفس سگ گر قرب جان ميبايدت ترك كن اين چاه و زندان گر جهان ميبايدت
باز عرشي گر سر جبريل داري پر برآر ورنه در گلخن نشين گر استخوان ميبايدت
نفس را چون جعفر طيار بركن بال و پر گر به بالا پر و بال مرغ جان ميبايدت
در جهان قدس اگر داري سبك روحي طمع بر جهان جسم دايم سر گران ميبايدت
عمر در سود و زيان بردي به آخر بي خبر مي ندارد سود با تو پس زيان ميبايدت
چند گردي در زمين بي پا و سر چون آسمان از زمين بگسل اگر بر آسمان ميبايدت
روز و شب مشغول كار و بار دنيا ماندهاي دين به سرباري دنيا رايگان ميبايدت
هرچه گوئي چون ترازو زين زبان گر يك جو است گنگ شو از ما سوي الله گر زبان ميبايدت
جو كشي و نيم جو همچون ترازوي دو سر از خري جو مي مكش گر كهكشان ميبايدت
اي عجب نمرود نفس و وانگهي همچون خليل زحمت جبريل رفته از ميان ميبايدت
در هوا استاده و از منجنيق انداخته بر سر آتش به خلوت همچنان ميبايدت
چون تو از آذر مزاجي دوستي با زر چرا پس چو ابراهيم آتش گلستان ميبايدت
اي خر مرده سگ نفست به گلخن در كشيد پس چو عيس بر فلك دامن كشان ميبايدت
در جهان خوفناك ايمن نشيني اي فريد امن تو از چيست چون خط امان ميبايدت





اي شكر خوشهچين گفتارت
اي شكر خوشهچين گفتارت سرو آزاد كرد رفتارت
بس كه طوطي جان بزد پر و بال ز اشتياق لب شكر بارت
خار در پاي گل شكست هزار ز آرزوي رخ چو گلنارت
هر شبي با هزار ديده سپهر مانده در انتظار ديدارت
لعل از جان بشسته دست به خون شده مبهوت جزع خونخوارت
نرگس تر كه ساقي چمن است حلقه در گوش چشم مكارت
هركه را از هزار گونه جفا دل ببردي بهجان گرفتارت
بحر از آن جوش ميزند لب خشك كه بديدست در شهوارت
آسمان ميكند زمين بوست زانكه سرگشته گشت در كارت
گشت دندان عاشقان همه كند زانكه بس تيز گشت بازارت
بر دل و جان من جهان مفروش كه به جان و دلم خريدارت
بر بناگوش توست حلقهي زلف حلقه در گوش كرده عطارت





تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت خاك در چشم آفتاب انداخت
سر زلفش چو شير پنجه گشاد آهوان را به مشك ناب انداخت
تير چشمش كه عالمي خون داشت اشتري را به يك كباب انداخت
لب شيرينش چون تبسم كرد شور در لل خوشاب انداخت
تاب در زلف داد و هر مويش در دلم صد هزار تاب انداخت
خيمهي عنبرينت اي مهوش در همه حلقها طناب انداخت
شوق روي چو آفتاب تو بود كاسمان را در انقلاب انداخت
شكري از لبت به سركه رسيد سركه را باز در شراب انداخت
عرقي كرد عارض چو گلت نظرم بر گل و گلاب انداخت
روي ناشسته خوشتري بنشين كاتشي روي تو در آب انداخت
از لب تو فريد آبي خواست در دلش آتش عذاب انداخت





عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نيز چون پروانه بال و پر بسوخت
عشقش آتش بود كردم مجمرش از دل چو عود آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت
زآتش رويش چو يك اخگر به صحرا اوفتاد هر دو عالم همچو خاشاكي از آن اخگر بسوخت
خواستم تا پيش جانان پيشكش جان آورم پيش دستي كرد عشق و جانم اندر بر بسوخت
نيست از خشك و ترم در دست جز خاكستري كاتش غيرت درآمد خشك و تر يكسر بسوخت
دادم آن خاكستر آخر بر سر كويش به باد برق استغنا بجست از غيب و خاكستر بسوخت
گفتم اكنون ذرهاي ديگر بمانم گفت باش ذرهي ديگر چه باشد ذرهاي ديگر بسوخت
چون رسيد اين جايگه عطار نه هست و نه نيست كفر و ايمانش نماند و ممن و كافر بسوخت





آههاي آتشينم پردههاي شب بسوخت
آههاي آتشينم پردههاي شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دوش در وقت سحر آهي برآوردم ز دل در زمين آتش فتاد و بر فلك كوكب بسوخت
جان پر خونم كه مشتي خاك دامن گير اوست گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
پردهي پندار كان چون سد اسكندر قوي است آه خون آلود من هر شب به يك يارب بسوخت
روز ديگر پردهي ديگر برون آمد ز غيب پردهي ديگر به ياربهاي ديگرشب بسوخت
هر كه او خام است گو در مذهب ما نه قدم زانكه دعوي خام شد هر كو درين مذهب بسوخت
باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت





دولت عاشقان هواي تو است
دولت عاشقان هواي تو است راحت طالبان بلاي تو است
كيمياي سعادت دو جهان گرد خاك در سراي تو است
ناف آهو شود دهان كسي كه درو وصف كبرياي تو است
سرمهي ديدهها بود خاكي كه گذرگاه آشناي تو است
ملك عالم به هيچ نشمارد آنكه در كوي تو گداي تو است
به سحر ناز عاشقان با تو از سر لطف دلگشاي تو است
آنچه از ملك جاودان بيش است عاشقان را در سراي تو است
آنچه از سيرت ملوك به است خاك كوي فلكنماي تو است
از بلا هر كسي گريزان است اين رهي طالب بلاي تو است
گر رضاي تو در بلاي من است جان من بستهي رضاي تو است
من ندانم ثناي تو به سزا وصف تو لايق ثناي تو است
اين تكاپوي و گفت و گوي فريد همه در جستن عطاي تو است





دلبرم در حسن طاق افتاده است
دلبرم در حسن طاق افتاده است قسم من زو اشتياق افتاده است
بر سر پايم چو كرسي ز انتظار كو چو عرش سيم ساق افتاده است
گر رسد يك شب خيال وصل او برق در زيرش براق افتاده است
ليك اندر تيه هجرش گرد من سد اسكندر يتاق افتاده است
كي فتد در دوزخ اين آتش كزو در خراسان و عراق افتاده است
بر هم افتاده چو زلفش هر نفس كشته تو در فراق افتاده است
ميندانم تا به عمدا ميكشد يا چنين خود اتفاق افتاده است
تا كه روي همچو ماهش ديدهام ماه بختم در محاق افتاده است
ابروي او جز كمان چرخ نيست زانكه همچون چرخ طاق افتاده است
چون ندارد ترك سيمينم ميان پس چرا زرين نطاق افتاده است
اين همه باريك بيني فريد از ميان آن وشاق افتاده است





آن نه روي است ماه دو هفته است
آن نه روي است ماه دو هفته است وان نه قد است سرو برفته است
پيش ماه دو هفتهي رخ تو ماه و خورشيد طفل يك هفته است
ذرهاي عشق آفتاب رخش همه دلها به جان پذيرفته است
نرگس اوست اي عجب بيمار دل عشاق درد بگرفته است
هر كجا صف كشيده مژه او فتنه بيدار و عافيت خفته است
از دهانش كه هست معدومي نيست عالم تهي پر آشفته است
به دهانش خوش آمد است محال هر كه حرفي از آن دهان گفته است
در دهانش كه هست سي و دو در در پس يك عقيق ناسفته است
مينبيني دهانش اگر بيني كاشكار است آنكه بنهفته است
تا درافشان شد از دهانش فريد بر سر طاق عالمش جفته است




تا كي از صومعه خمار كجاست
تا كي از صومعه خمار كجاست خرقه بفكندم زنار كجاست
سيرم از زرق فروشي و نفاق عاشقي محرم اسرار كجاست
چون من از بادهي غفلت مستم آن بت دلبر هشيار كجاست
همه كس طالب يارند وليك مفلسي مست پديدار كجاست
همه در كار شديم از پي خويش كاملي در خور اين كار كجاست
گرچه مردم همه در خواب خوشند زيركي پر دل بيدار كجاست
روز روشن همگان در خوابند شبروي عاشق عيار كجاست
گر گ پيرند همه پردهدران يوسفي بر سر بازار كجاست
همه در جام بمانديم مدام اثر گرد ره يار كجاست
گشت عطار در اين واقعه گم اندرين واقعه عطار كجاست





چون ز مرغ سحر فغان برخاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست
صبح چون دردميد از پس كوه آتشي از همه جهان برخاست
عنبر شب چو سوخت زآتش صبح بوي عنبر ز گلستان برخاست
سپر آفتاب تيغ كشيد قلم عافيت ز جان برخاست
ساقي از در درآمد و بنشست صد قيامت به يك زمان برخاست
كس چه داند كه چون شراب بخورد شور چون از شكرستان برخاست
زآرزوي سماع و شاهد و مي از همه عاشقان فغان برخاست
باده ناخورده مست شد عطار سوي مدح خدايگان برخاست





دوش كان شمع نيكوان برخاست
دوش كان شمع نيكوان برخاست ناله از پير و از جوان برخاست
گل سرخ رخش چو عكس انداخت جوش آتش ز ارغوان برخاست
آفتابي كه خواجهتاش مه است به غلاميش مدح خوان برخاست
از غم جام خسروي لبش شور از جان خسروان برخاست
روي بگشاد تا ز هر مويم صد نگهبان و ديدهبان برخاست
يارب از تاب زلف هندوي او چه قيامت ز هندوان برخاست
مشك از چين زلف ميافشاند آه از ناف آهوان برخاست
چشم جادوش آتشي در زد دود از مغز جادوان برخاست
فتنهاي كان نشسته بود تمام باز از آن ماه مهربان برخاست
پيش من آمد و زبان بگشاد گفت يوسف ز كاروان برخاست
دل به من ده كه گر به حق گويي در غم من ز جان توان برخاست
دل چو رويش بديد دزديده بگريخت از من و دوان برخاست
آتش روي او بديد و بسوخت به تجلي چو آن شبان برخاست
او چو سلطان به زير پرده نشست دل تنها چو پاسبان برخاست
چون همه عمر خويش يك مژه زد همه مغزش ز استخوان برخاست
نتوان كرد شرح كز چه صفت دل عطار ناتوان برخاست





اينت گم گشته دهاني كه توراست
اينت گم گشته دهاني كه توراست وينت نابوده مياني كه توراست
از دو چشم تو جهان پرشور است اينت شوريده جهاني كه توراست
جادوان را به سخن خشك كني خه زهي چربزباني كه توراست
آخر اين ناز تو هم در گذرد چند مانده است زماني كه توراست
گفتي از من شكري بايد خواست اينت آشفته دهاني كه توراست
چون بهاي شكرت صد جان است چه كنم نيمهي جاني كه توراست
مده اي ماه كسي را شكري كه شكر هست زباني كه توراست
خط معزولي حسن تو دميد سست ازآن گشت عناني كه توراست
قير شد گرد رخت غاليه گون خطت از غاليه داني كه توراست
چون خط او بدمد اي عطار كم شود آه و فغاني كه توراست
















+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:31  توسط پوریا و ایمان  | 

احاديثي از امام حسن مجتبي عليه السلام

احاديثي از امام حسن مجتبي عليه السلام حديث 1
«أَيهَا النّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَليلاً هُدِي لِلَّتي هِي أَقْوَمُ وَ وَفَقَّهُ اللّهُ لِلرَّشادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْني فَإِنَّ جارَاللّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خائِفٌ مَخْذُولٌ، فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللّهِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ.»
هان اي مردم! كسي كه براي خدا نصيحت كند و كلام خدا را راهنماي خود گيرد، به راهي پايدار رهنمون شود و خداوند او را به رشد و هدايت موفّق سازد و به نيكويي استوار گرداند، زيرا پناهنده به خدا در امان و محفوظ است و دشمن خدا ترسان و بيياور است و با ذكر بسيار خود را از [معصيت خداي] بپاييد.





حديث 2
«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا يقينًا أَنـَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقي حَتّي تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدي، وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بِميثاقِ الْكِتابِ حَتّي تَعْرِفُوا الَّذي نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّي تَعْرِفُوا الَّذي حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيتُمْ الْفِرْيةَ عَلَي اللّهِ وَ التَّحْريفَ وَ رَأَيتُمْ كَيفَ يهْوي مَنْ يهْوي.»
به يقين بدانيد كه شما هرگز تقوا را نشناسيد تا آن كه صفت هدايت را بشناسيد، و هرگز به پيمان قرآن تمسّك پيدا نميكنيد تا كساني را كه دورش انداختند بشناسيد، و هرگز قرآن را چنان كه شايسته تلاوت است تلاوت نميكنيد تا آنها را كه تحريفش كردند بشناسيد، هر گاه اين را شناختيد بدعتها و بر خود بستن ها را خواهيد شناخت و دروغ بر خدا و تحريف را خواهيد دانست و خواهيد ديد كه آن كه اهل هوي است چگونه سقوط خواهد كرد.







حديث 3
«بَينَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَيتَ بِعَينَيكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَيكَ باطِلاً كَثيرًا.»
بين حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشمت بيني حقّ است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسياري را بشنوي.





حديث 4
«مَنْ أَحالَ الْمَعاصِي عَلَي اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ، إِنَّ اللّهَ لَمْ يطَعْ مَكْرُوهًا وَ لَمْ يعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ يهْمِلِ الْعِبادَ سُدًي مِنَ الْمَمْلَكَةِ، بَلْ هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَّكَهُمْ وَ القادِرُ عَلي ما عَلَيهِ أَقْدَرَهُمْ، بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْييرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذيرًا.»
هر كه گناهان را به خداوند نسبت دهد، به تحقيق، فاجر و نابكار است. خداوند به زور اطاعت نشود، و در نافرماني مغلوب نگردد، او بندگان را مهمل و سرِخود در مملكت وجود رها نكرده، بلكه او مالك هر آنچه آنها را داده و قادر بر آنچه آنان را توانا كرده است ميباشد، آنان را فرمان داده تا به اختيار خودشان آن را بپذيرند و نهيشان نموده تا به اختيار خود بر حذر باشند.





حديث 5
« قيلَ لَهُ(عليه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَةُ فِي التَّقْوي وَ الزَّهادَةُ فِي الدُّنْيا. قيل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ كَظْمُ الْغَيظِ وَ مَلْكُ النَّفْسِ. قيلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْكَرِ بِالْمَعْرُوفِ.»
از حضرت امام حسن مجتبي(عليه السلام) پرسيده شد كه زهد چيست؟فرمود: رغبت به تقوا و بيرغبتي در دنيا. سؤال شد حلم چيست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس. سؤال شد سداد و درستي چيست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتي به وسيله خوبي.





حديث 6
«أَلتَّقْوي بابُ كُلِّ تَوْبَة وَ رَأْسُ كُلِّ حِكْمَة وَ شَرَفُ كُلِّ عَمَل بِالتَّقْوي فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقينَ.»
تقوا و پرهيزكاري سرآغاز هر توبه اي، و سرّ هر حكمتي، و شرف و بزرگي هر عملي است، و هر كه از با تقوايان كامياب گشته به وسيله تقوا كامياب شده است.





حديث 7
«إِنَّمَا الْخَليفَةُ مَنْ سارَ بِسيرَةِ رَسُولِ اللّهِ(صلي الله عليه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَعَمْري إِنّا لاََعْلامُ الْهُدي وَ مَنارُ التُّقي.»
خلافت فقط از آنِ كسي است كه به روش رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)برود، و به طاعتِ خدا عمل كند، و به جان خودم سوگند كه ما اهل بيت نشانه هاي هدايت و جلوه هاي پرفروغ پرهيزگاري هستيم.





حديث 8
«قيلَ لَهُ(عليه السلام): مَا الْكَرَمُ؟قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِيةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ فِي الَْمحَلِّ. قيلَ فَمَا الدَّنيئَةُ؟ قالَ: أَلنَّظَرُ فِي الْيسيرِ وَ مَنْعُ الْحَقيرِ.»
از امام مجتبي سؤال شد: كرم چيست؟فرمود: آغاز به بخشش نمودن پيش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطي. سؤال شد: دنائت و پستي چيست؟ فرمود: كوچك بيني و دريغ از اندك.





حديث 9
«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلي رُشْدِهِمْ.»
هيچ قومي با همديگر مشورت نكنند، مگر آن كه به رشد و كمالشان هدايت شوند.





حديث 10
«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْكُرَ النِّعْمَةَ.»
پستي آن است كه شكر نعمت را نكني.





حديث 11
«أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.»
ننگ و زبوني بهتر از دوزخ رفتن است.






حديث 12
«قالَ الْحَسَن(عليه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَي لا تُواخِ أَحَدًا حَتّي تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلي إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِي الْعُسْرَةِ.»
امام حسن(عليه السلام) به يكي از فرزندانش فرمود: اي پسرم! با احدي برادري مكن تا بداني كجاها ميرود و كجاها ميآيد، و چون از حالش خوب آگاه شدي و معاشرتش را پسنديدي با او برادري كن به شرط اين كه معاشرت، بر اساس چشم پوشي از لغزش و همراهي در سختي باشد.






حديث 13
«لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّكِلْ عَلَي الْقَدَرِ إِتَّكالَ المُسْتَسْلَمِ.»
چون شخص پيروز در طلب مكوش، و چون انسان تسليم شده به قَدَر اعتماد مكن [بلكه با تلاش پيگير و اعتماد و توكّل به خداوند، كار كن].





حديث 14
«أَلْقَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَ الْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّةُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»
خـويشاونـد كسـي است كـه دوستـي و محبّت، او را نـزديك كرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.و بيـگانـه كسـي است كـه از دوستـي و محبّت به دور است و گرچه نژادش نزديك باشد.





حديث 15
«مَنِ اتَّكَلَ عَلي حُسْنِ الاِْخْتِيارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ يتَمَنَّ أَنـَّهُ في غَيرِ الْحالِ الَّتي إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»
هر كه به نيك گزيني خداوند دلگرم باشد، آرزو نميكند در وضعي جز آنچه خدا برايش برگزيده، باشد.





حديث 16
«مَنْ أَدامَ الاِْخْتِلافَ إِلَي الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدي ثَمان:آيةً مُحْكَمَةً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَةً مُنْتَظِرَةً وَ كَلِمَةً تَدُلُّهُ عَلَي الهُدي أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًي وَ تَرْكَ الذُّنُوبِ حَياءً أَوْ خَشْيةً.»
هر كه پيوسته به مسجد رود به يكي از اين هشت فايده ميرسد:1ـ نشانه اي استوار (فهم آيات الهي)،2ـ دوستي قابل استفاده،3ـ دانشي تازه،4ـ رحمتي مورد انتظار،5ـ سخني كه به راه راستش كشد،6ـ يا سخني كه او را از پستي برهاند،7ـ و ترك گناهان به خاطر شرم از خدا،8ـ يا ترك گناهان به خاطر خوف از خدا.





حديث 17
«إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِي الخَيرِ مَذْهَبُهُ، وَ أَسْمَعُ الاَْسـْماعِ ما وَعَي التَّذْكيرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ، أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.»
همانا بيناترين ديده ها آن است كه در طريق خير نفوذ كند، و شنواترين گوشها آن است كه پند و اندرز را در خود فرا گيرد و از آن سود برد، سالمترين دلها آن است كه از شبهه ها پاك باشد.




حديث 18
«إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبادَةَ تَزَكي لَها، إِذا أَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَريضَةِ فَارْفَضُوها.»
به راستي هر كه عبادت را به خاطر عبادت طلب كند خود را تزكيه نمودهاست. هر گاه مستحبّات به واجبات زيان رساند آن را ترك كنيد.





حديث 19
«لا يغُشُّ الْعاقِلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.»
عاقل و خردمند به كسي كه از او نصيحت و اندرز خواهد، خيانت نكند.





حديث 20
«إِذا لَقِي أَحَدُكُمْ أَخاهُ فَلْيقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.»
هر گاه يكي از شما برادر خود را ملاقات كند، بايد كه محلّ نور پيشاني (يعني محلّ سجده) او را ببوسد.









حديث 21
«وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأَنـَّكَ تَعيشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِكَ كَأَنـَّكَ تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشيرَة، وَ هَيبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللّهِ إِلي عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.»
براي دنيايت چنان كار كن كه گويا هميشه زندگي ميكني، و براي آخرتت به گونه اي كاركن كه گويا فردا خواهي مُرد، و اگر عزّتي بدون بستگان و شكوهي بدون سلطنت خواهي، از معصيت و نافرماني خدا به طاعت و فرمانبري خداوند عزّوجلَّ درآي.





حديث 22
«مَكارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُكافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَي الْجارِ، وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْي الضَّيفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَياءُ.»
مكارم و فضائل اخلاق ده چيز است:1 ـ راستگويي، 2 ـ راستگويي در وقت سختي و گرفتاري، 3 ـ بخشش به سائل، 4 ـ خوش خُلقي، 5 ـ پاداش در مقابل كارها و ابتكارات، 6 ـ پيوند با خويشان، 7 ـ حمايت از همسايه، 8 ـ حق شناسي درباره دوست و رفيق، 9 ـ ميهمان نوازي، 10 ـ و در رأس همه اينها شرم و حياست.








حديث 23
«قالَ(عليه السلام) لِرّجُل : إِياكَ أَنْ تَمْدَحَنِي فَأَنـَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْكَ أَوْتُكَذِّبَنِي فَإِنَّهُ لا رَأْي لِمَكْذُوب أَوْتَغْتابَ عِنْدِي أَحَدًا.»
امام به شخصي فرمود : مبادا مرا ستايش كني، زيرا من خود را بهتر ميشناسم، يا مرا دروغگو شماري، زيرا دروغگو انديشه و عقيده [ثابتي] ندارد، يا كسي را نزد من بدگويي نمايي.




حديث 24
هَلاكُ النّاسِ في ثَلاث: أَلْكِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ. أَلْكِبْرُ بِهِ هَلاكُالدّينِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْليسُ. أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ. أَلْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ.
هلاكت و نابودي مردم در سه چيز است:كبر، حرص، حسد. تكبّر كه به سبب آن دين از بين ميرود و به واسطه آن، ابليس، مورد لعنت قرار گرفت. حرص كه دشمن جان آدمي است وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد. حسد كه سررشته بدي است و به واسطه آن قابيل، هابيل را كشت.





حديث 25
«أُوصيكُمْ بِتَقْوَي اللّهِ وَ إِدامَةُ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَير وَ أُمُّهُ.»
شما را به پرهيزگاري و ترس از خدا و ادامه تفكّر و انديشه سفارش ميكنم، زيرا كه تفكّر و انديشه، پدر و مادر تمام خيرات است.





حديث 26
«غَسْلُ الْيدَينِ قَبْلَ الطَّعامِ ينْفِي الْفَقْرَ وَ بَعْدَهُ ينْفِي الْهَمَّ.»
شستن دستها پيش از غذا، فقر را از بين ميبرد و بعد از غذا، غم و اندوه را ميزدايد.





حديث 27
«أَلنّاسُ في دارِ سَهْو وَغَفْلَة يعْمَلُونَ وَ لا يعْلَمُون فَإِذا صارُوا إِلي دارِ الاْخِرَةِ صارُوا إِلي دارِ يقين يعْلَمُونَ وَ لا يعْمَلُونَ.»
مردم در اين دنيا در سراي بيخبري و غفلت به سر ميبرند، كار ميكنند و نميدانند. وقتي كه به سراي آخرت رفتند، به خانه يقين ميرسند، آن گاه است كه ميدانند، ولي ديگر كار نميكنند.





حديث 28
«صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحِبُّ أَنْ يصاحِبُوكَ.»
چنان با مردم مصاحبت داشته باش كه خود دوست داري به همان گونه با تو مصاحبت كنند.








حديث 29
«وَ اللّهِ إِنّي لاََخافُ أَنْ يضاعَفَ لِلْعاصي مِنَّا الْعَذابُ ضِعْفَينِ وَ أَرْجُوا أَنْ يؤْتِي الُْمحْسِنَ مِنّا أَجْرَهُ مَرَّتَينِ.»
به خدا قسم من ترس از آن دارم كه عذاب گناهكاران از ما اهل بيت دو چندان گردد، و اميد آن را دارم كه نيكوكار از ما اهل بيت نيز پاداشش دو برابر باشد.





حديث 30
«لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ، وَ لا حَياءَ لِمَنْ لا دينَ لَهُ.»
كسي كه عقل ندارد، ادب ندارد و كسي كه همّت ندارد، جوانمردي ندارد و كسي كه دين ندارد، حيا ندارد.





حديث 31
«عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَكَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَيرِكَ.»
مردم را با دانشت، دانش بياموز و خود نيز دانش ديگران را فراگير.








حديث 32
«لا تَأْتِ رَجُلاً إِلاّ أَنْ تَرْجُوَ نَوالَهُ أَوْ تَخافَ بَأْسَهُ أَوْ تَسْتَفيدَ مِنْ عِلْمِهِ أَوْ تَرْجُوَ بَرَكَتَهُ وَ دُعائَهُ أَوْ تَصِلَ رَحِمًا بَينَكَ وَ بَينَهُ.»
نزد كسي مرو، مگر آن كه به بخشش او اميدوار، يا از قدرتش بيمناك، يا از دانشش بهره مند، يا به بركت و دعايش اميدوار باشي، يا آن كه بين تو و او پيوند خويشاوندياي باشد.





حديث 33
«لا غِني أَكْبَرُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لا فَقْرَ مِثْلُ الْجَهْلِ وَ لا وَحْشَةَ أَشَدُّ مِنَ الْعُجْبِ، وَ لا عَيشَ أَلَذُّ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ.»
هيچ بي نيازي بزرگتر از عقل و هيچ فقري مانند جهل و هيچ وحشتي سختتر از خودپسندي و هيچ عيشي لذّت بخش تر از خوش اخلاقي نيست.





حديث 34
«إِنَّ عَلِيا بابٌ مَنْ دَخَلَهُ كانَ مُؤْمِنًا وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كانَ كافِرًا.»
علي(عليه السلام) دروازه ايمان است، هر كه داخل آن شد مؤمن و هر كه خارج از آن شد كافر است.






حديث 35
«وَ الَّذي بَعَثَ مُحَمَّدًا بِالْحَقِّ لا ينْتَقِصُ أَحَدٌ مِنْ حَقِّنا إِلاّ نَقَصَهُ اللّهُ مِنْ عَمَلِهِ.»
قسم به خدايي كه محمّد(صلي الله عليه وآله وسلم) را به حقّ برانگيخت، هيچ كس از حقّ ما اهل بيت چيزي را كم نكند، مگر آن كه خداوند از عملش چيزي را كم گرداند.





حديث 36
«مَنْ بَدَأَ بِالْكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجيبُوهُ.»
كسي كه پيش از سلام كردن، آغاز به سخن گفتن نمايد، جوابش را ندهيد!





حديث 37
«أَلشُّرُوعُ بِالْمَعْرُوفِ وَ الاِْعْطاءُ قَبْلَ السُّؤالِ مِنْ أَكْبَرِ السُّؤْدَدِ.»
آغاز نمودن به نيكي و بذل و بخشش، پيش از درخواست نمودن، از بزرگترين شرافتها و بزرگيهاست.





حديث 38
«تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنْ لَمْ تَسْتَطيعُوا حِفْظَهُ فَاكْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ في بُيوتِكُمْ.»
دانش را فرا گيريد و اگر توانِ حفظ كردنش را نداريد آن را بنويسيد و در خانههايتان بگذاريد.





حديث 39
«أَنـَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ يهْجِسْ في قَلْبِهِ إِلاَّ الرِّضا أَنْ يدْعُوَ اللّهَ فَيسْتَجابُ لَهُ.»
كسي كه در قلبش جز رضا و خشنودي خدا خطور نكند، چون خدا را بخواند، من ضامن اجابت دعاي او هستم.




حديث 40
«أَيهَا النّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَليلاً هُدِي لِلَّتي هِي أَقْوَمُ وَ وَفَقَّهُ اللّهُ لِلرَّشادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْني فَإِنَّ جارَاللّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خائِفٌ مَخْذُولٌ، فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللّهِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ.»
«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا يقينًا أَنـَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقي حَتّي تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدي، وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بِميثاقِ الْكِتابِ حَتّي تَعْرِفُوا الَّذي نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّي تَعْرِفُوا الَّذي حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيتُمْ الْفِرْيةَ عَلَي اللّهِ وَ التَّحْريفَ وَ رَأَيتُمْ كَيفَ يهْوي مَنْ يهْوي.»
«بَينَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَيتَ بِعَينَيكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَيكَ باطِلاً كَثيرًا.»
«مَنْ أَحالَ الْمَعاصِي عَلَي اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ، إِنَّ اللّهَ لَمْ يطَعْ مَكْرُوهًا وَ لَمْ يعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ يهْمِلِ الْعِبادَ سُدًي مِنَ الْمَمْلَكَةِ، بَلْ هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَّكَهُمْ وَ القادِرُ عَلي ما عَلَيهِ أَقْدَرَهُمْ، بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْييرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذيرًا.»
« قيلَ لَهُ(عليه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَةُ فِي التَّقْوي وَ الزَّهادَةُ فِي الدُّنْيا. قيل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ كَظْمُ الْغَيظِ وَ مَلْكُ النَّفْسِ. قيلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْكَرِ بِالْمَعْرُوفِ.»
«أَلتَّقْوي بابُ كُلِّ تَوْبَة وَ رَأْسُ كُلِّ حِكْمَة وَ شَرَفُ كُلِّ عَمَل بِالتَّقْوي فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقينَ.»
«إِنَّمَا الْخَليفَةُ مَنْ سارَ بِسيرَةِ رَسُولِ اللّهِ(صلي الله عليه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَعَمْري إِنّا لاََعْلامُ الْهُدي وَ مَنارُ التُّقي.»
«قيلَ لَهُ(عليه السلام): مَا الْكَرَمُ؟قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِيةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ فِي الَْمحَلِّ. قيلَ فَمَا الدَّنيئَةُ؟ قالَ: أَلنَّظَرُ فِي الْيسيرِ وَ مَنْعُ الْحَقيرِ.»
«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلي رُشْدِهِمْ.»
«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْكُرَ النِّعْمَةَ.»
«أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.»
«قالَ الْحَسَن(عليه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَي لا تُواخِ أَحَدًا حَتّي تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلي إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِي الْعُسْرَةِ.»
«لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّكِلْ عَلَي الْقَدَرِ إِتَّكالَ المُسْتَسْلَمِ.»
«أَلْقَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَ الْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّةُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»
«مَنِ اتَّكَلَ عَلي حُسْنِ الاِْخْتِيارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ يتَمَنَّ أَنـَّهُ في غَيرِ الْحالِ الَّتي إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»
«مَنْ أَدامَ الاِْخْتِلافَ إِلَي الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدي ثَمان:آيةً مُحْكَمَةً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَةً مُنْتَظِرَةً وَ كَلِمَةً تَدُلُّهُ عَلَي الهُدي أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًي وَ تَرْكَ الذُّنُوبِ حَياءً أَوْ خَشْيةً.»
«إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِي الخَيرِ مَذْهَبُهُ، وَ أَسْمَعُ الاَْسـْماعِ ما وَعَي التَّذْكيرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ، أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.»
«إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبادَةَ تَزَكي لَها، إِذا أَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَريضَةِ فَارْفَضُوها.»
«لا يغُشُّ الْعاقِلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.»
«إِذا لَقِي أَحَدُكُمْ أَخاهُ فَلْيقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.»
«وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأَنـَّكَ تَعيشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِكَ كَأَنـَّكَ تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشيرَة، وَ هَيبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللّهِ إِلي عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.»
«مَكارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُكافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَي الْجارِ، وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْي الضَّيفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَياءُ.»
«قالَ(عليه السلام) لِرّجُل : إِياكَ أَنْ تَمْدَحَنِي فَأَنـَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْكَ أَوْتُكَذِّبَنِي فَإِنَّهُ لا رَأْي لِمَكْذُوب أَوْتَغْتابَ عِنْدِي أَحَدًا.»
هَلاكُ النّاسِ في ثَلاث: أَلْكِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ. أَلْكِبْرُ بِهِ هَلاكُالدّينِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْليسُ. أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ. أَلْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ.
«أُوصيكُمْ بِتَقْوَي اللّهِ وَ إِدامَةُ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَير وَ أُمُّهُ.»
«غَسْلُ الْيدَينِ قَبْلَ الطَّعامِ ينْفِي الْفَقْرَ وَ بَعْدَهُ ينْفِي الْهَمَّ.»
«أَلنّاسُ في دارِ سَهْو وَغَفْلَة يعْمَلُونَ وَ لا يعْلَمُون فَإِذا صارُوا إِلي دارِ الاْخِرَةِ صارُوا إِلي دارِ يقين يعْلَمُونَ وَ لا يعْمَلُونَ.»
«صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحِبُّ أَنْ يصاحِبُوكَ.»
«وَ اللّهِ إِنّي لاََخافُ أَنْ يضاعَفَ لِلْعاصي مِنَّا الْعَذابُ ضِعْفَينِ وَ أَرْجُوا أَنْ يؤْتِي الُْمحْسِنَ مِنّا أَجْرَهُ مَرَّتَينِ.»
«لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ، وَ لا حَياءَ لِمَنْ لا دينَ لَهُ.»
«عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَكَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَيرِكَ.»
«لا تَأْتِ رَجُلاً إِلاّ أَنْ تَرْجُوَ نَوالَهُ أَوْ تَخافَ بَأْسَهُ أَوْ تَسْتَفيدَ مِنْ عِلْمِهِ أَوْ تَرْجُوَ بَرَكَتَهُ وَ دُعائَهُ أَوْ تَصِلَ رَحِمًا بَينَكَ وَ بَينَهُ.»
«لا غِني أَكْبَرُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لا فَقْرَ مِثْلُ الْجَهْلِ وَ لا وَحْشَةَ أَشَدُّ مِنَ الْعُجْبِ، وَ لا عَيشَ أَلَذُّ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ.»
«إِنَّ عَلِيا بابٌ مَنْ دَخَلَهُ كانَ مُؤْمِنًا وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كانَ كافِرًا.»
«وَ الَّذي بَعَثَ مُحَمَّدًا بِالْحَقِّ لا ينْتَقِصُ أَحَدٌ مِنْ حَقِّنا إِلاّ نَقَصَهُ اللّهُ مِنْ عَمَلِهِ.»
«مَنْ بَدَأَ بِالْكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجيبُوهُ.»
«أَلشُّرُوعُ بِالْمَعْرُوفِ وَ الاِْعْطاءُ قَبْلَ السُّؤالِ مِنْ أَكْبَرِ السُّؤْدَدِ.»
«تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنْ لَمْ تَسْتَطيعُوا حِفْظَهُ فَاكْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ في بُيوتِكُمْ.»
«أَنـَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ يهْجِسْ في قَلْبِهِ إِلاَّ الرِّضا أَنْ يدْعُوَ اللّهَ فَيسْتَجابُ لَهُ.»
«مَنْ عَبَدَ اللّهَ عَبَّدَ اللّهُ لَهُ كُلَّ شَيء.»
كسي كه خدا را اطاعت و عبادت كند، خداوند همه چيز را مطيع او گرداند











+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:40  توسط پوریا و ایمان  | 

War Of The Worlds

بازی War Of The Worldsبافرمت جاوا
حجم بازی: 197kb
برای دانلود بازی اینجاکلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:28  توسط پوریا و ایمان  | 

عکس افوس

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:10  توسط پوریا و ایمان  | 

Crazy Minigol

بازی Crazy Minigol بافرمت جاوا
حجم بازی: 153kb
برای دانلود بازی اینجاکلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:0  توسط پوریا و ایمان  | 

BruceLee

بازی BruceLee بافرمت جاوا
حجم بازی: 250kb
برای دانلود بازی اینجاکلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:52  توسط پوریا و ایمان  | 

Black Hawk Down

بازی Black Hawk Down بافرمت جاوا
حجم بازی: 252kb
برای دانلود بازی اینجاکلیک کنید



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:44  توسط پوریا و ایمان  | 

smsخنده دار

 ه يارو صبح ميره مغازه و کرکره رو بالا ميکشه و ميگه: «بسم الله الرحمن الرحيم» وارد ميشه و ميبينه دزدا همه مغازه رو خالي کردن! مياد بيرون، کرکره رو ميکشه پايين و ميگه: «صدق الله العلي العظيم»
 ه ديوانه هم اتاقي بودن، يك روز خبر آوردن كه دوتاشون بالا و پايين مي‌پرن و ميگن: ما سيب‌زميني هستيم و داريم تو روغن سرخ ميشيم ولي سومي ساكت نشسته! رئيس تيمارستان هم طبق معمول رفت كه اين ديوونه رو مرخص كنه. ازش پرسيد: تو چرا با دوستات نيستي؟ ديوونه سوميه هم ميگه: آخه من كف ماهيتابه چسبيدم!

 سره به مامانش ميگه: نمي‌دونستم که بابا اينقدر ترسوئه؟ مامانش ميگه: از كجا فهميدي عزيزم؟ پسره ميگه: آخه شبهايي که تو نيستي، بابا ميره خونه همسايه مي‌خوابه!

 سره به دختره: نترس تا 10 بشمري تموم مي‌شه! دختره: 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، اوه! 7 جون، بازم 7، دوباره 7، واي 7، آه 7 آخ 7.

 
  نوشته شده در پنجشنبه دوم شهريور 1385ساعت 14:50 توسط اميد | يک نظر
بياين يه خورده بخنديم!!!!



يه يارو ميره پيش خياط و ميگه: يه شلوار سي مو ميدوزي که سه لنگ داشته بيد؟ خياط ميگه: سي چي سه لنگ؟ يارو ميگه: دو تا سي دولنگم يکيش سي شيلنگم!

يه يارو ميره شهر كه شناسنامه بگيره، بهش ميگن: بايد عكس داشته باشي. ميره عكاسي.عكاس بهش ميگه: اين چه سر و وضعيه؟ بايد يه كم درستت كنم. خلاصه يه كم ‌سر و وضع يارو رو مرتب مي‌كنه و عكسشو مي‌گيره. وقتي عكس‌ها آماده مي‌شن يارو ميگه: اي مونوم؟ عكاس ميگه: آره، يارو ميگه: يكيش بدين بورم سي زينم. عكس رو ور مي‌داره و مي‌بره پيش زنش و ميگه: اگه گودي (گفتي) اي كيه؟ ميگه: شاهه؟ ميگه: نه، ميگه: وزيره؟ ميگه: نه؟ ميگه: استانچاره؟ ميگه نه، يه راهنماييت مكنم، كسيه كه هرشب پيشت مي‌خوابه! زنش ميگه: ها، خو زوتر ايگدي. رييس پاسگاهه!

قزوينيه عروسي ميکنه توي کارت عروسيش مي‌نويسه: آوردن اطفال الزاميست!

پليس، خطاب به يه بنده خدا: اينجا ماهي‌گيري قدغنه! همون بنده خدا: ولي اينجا تابلو نزدين! پليس: نزديم كه نزديم، زود باش از بالاي اون آكواريوم بيا پايين!

 به يكي ميگن: ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت‌هاي زياد و سر پيچ‌هاي خطرناك، کار حضرت ابوالفضل رو مي‌کنه!

چراغ دستشويي يه يارو خاموش ميشه. يارو ميگه : اي بابا، بازم بايد از حفظ مدفوع كنم!

يه روز يه پيرزنه همه دندوناشو ميكشه به جز يكيش، ازش ميپرسن: چرا اون يك رو نكشيدي؟ ميگه: آخه ننه، مي‌خوام چادرمو باهاش نگهدارم!

يه روز يه بنده خدايي پدرش ميميره، ميره خاکش ميکنه، بعد فيتيله پيچش ميکنه!

بچه از باباش ميپرسه: بابا، مامانا چطوري بچه‌دار ميشن؟ باباش ميگه: يه فرشته، بچه رو ميزاره تو دامن مامانا. بچه ميگه: يعني ... تاثير نداره؟

از حجله عربه صداي جيغ مياد بيرون، همه دست ميزنند و كل مي‌كشند. عربه مياد بيرون و ميگه: چه خبرتونه؟ تازه نشونش دادم!

يه يارويي مست مي‌كنه و ميگه: ولم كنين، ميخوام برم شورت زنم رو در بيارم! بهش ميگن: حالا چرا مال زنتو؟ ميگه: آخه كشش كمرم رو اذيت مي‌كنه!

يه بنده خدايي ميره دزدي، تفنگو ميزاره پشت گردن يارو و ميگه: تكون بخوري با لگد ميزنم تو باسنت!

 ز اصفهانيه ميپرسن: «كجا مي‌ري؟» گفت: «مي‌رم كارواش. ماشينم را بشورم.» پرسيدند: «ماشين كو؟» گفت: «نزديك است، ماشين نمي‌خواهد.»

 ز يك مگس پرسيدند چرا زمستان‌ها پيدايت نيست، پاسخ داد: «مگر تابستان‌ها كه مي‌آيم، رفتار خوبي با من مي‌كنيد كه زمستان‌ها هم بيايم؟!»

يك روز يك نفر مي‌رود و يك سي دي مي‌خرد، مي‌بيند وسط سي دي سوراخ است، مي‌برد مغازه و آن را پس مي‌دهد.

 

 
  نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:46 توسط اميد | آرشيو نظرات
بياين يه خورده بخنديم!!!!

 



 ر راستاي ورود بانوان به استاديوم شعارها اصلاح مي‌گردد: شير سماور / اگزوز خاور / اوا ديدي خواهر؟ / رفت كجاي داور!

 ز يه معتاده مي‌پرسند:‌ بيژني؟ ميگه: نه ژن دارم!

 زوينيه يه کيسه برنج تبرک مي‌خره مي‌بره خونه، درش رو باز مي‌کنه و ميگه: پس حميد کو؟

 وست رشتيه بهش ميگه: بچه خوشگلي داري! رشتبه مبگه: حالا يه كاري واسه ما كردي، هي منت بزار!

 چه گربه از مامانش مي‌پرسه: مامان، باباي من كيه؟ مامانش ميگه: نميدونم عزيزم، من سرم تو سطل آشغال بود!

 سره به دوست دخترش ميگه: يه بوس ميدي تا با گرماي لبت سيگارمو روشن كنم؟ دختره ميگه: نميدم تا باسنت بسوزه و با آتيشش اونو روشن كني!

 ه بنده خدايي رو برق سه‌فاز مي‌گيره پرت مي‌كنه، بلند ميشه ميگه:اگه مردي يه فاز يه فاز بيا جلو!

 ارو توي ويترين مغازه‌اش ساعت چيده بوده، تا يه مشتري مياد كه ساعت قيمت كنه يارو ميگه: ما ساعت نمي‌فروشيم، ختنه مي‌كنيم! مشتري ميگه: پس چرا توي ويترينتون ساعت گذاشتيد؟ يارو ميگه: پس ميخواستي ... بچينيم؟

 ه بنده خدايي از ماه عسل بر مي‌گرده، ازش مي‌پرسن: خوش گذشت؟ ميگه: آره، خيلي! بهش ميگن: پس چرا زنت داره گريه مي‌كنه؟ ميگه: اينو يادم رفته بود ببرم!

 ز خدا مي‌پرسند: چرا اول مرد و بعد زن رو آفريدي؟ جواب مياد: شما هم اگه بخواهيد يه چيز بنويسيد، اول چرکنويس مي‌کنيد، بعد پاک‌نويس!

 ه روز يه خانومه ميره پيش خياط و ميگه: يه لباس ميخوام كه وقتي دولا شدم، شورتم پيدا بشه، سينه‌هام ديده بشه، نافم هم معلوم باشه! خياطه ميگه: خانوم جون، من يه لباس ماكسي برات ميدوزم، هر جا رفتي همون اول خودت بگو كه اوضاعت خرابه!

 روز يه بنده خدايي ميره بالاي پل عابر پياده و داد ميزنه: حالا من خر، من نفهم، آخه شما اينجا رودخونه مي‌بينيد كه اومدين روش پل زدين؟

 ه يه بنده خدايي ميگن: با «اشكال» جمله بساز، ميگه: مادرتو ...! ميگن: اينكه اشكال نداره؟ ميگه: پس آبجيت رو هم ...!

 ه بنده خدايي توي حمام، در به در داشته دنبال خودكار مي‌گشته، بهش ميگن: خودكار براي چي ميخواي؟ ميگه: ميخوام هر جامو شستم، علامت بزارم!

 ه بنده خدايي تو قرعه كشي بانك شركت مي‌كنه، براش شش ماه زندان در مياد!

 ه بنده خدايي رو بوس ميكنن، جو ميگيردش، حامله ميشه!

 ر زندگي براي رسيدن به آزادي راههاي مختلفي وجود دارد، فقط بايد قيمت آن را پرداخت كرد. از رسالت 500 تومان، از شوش 900 تومان
 ز يكي مي‌پرسند: قبله كدوم طرفه؟ يارو ميگه: كجا بهتون آدرس دادن؟

 روسه به مرغه ميگه: نوک ميدي؟ مرغه با عشوه ميگه نه! خروسه ميگه به جهنم با خودکار مينويسم.

 ر زمان كه احساس تنهايي كردي دستهايت را باز كن، سرت را بالا بگير، يك نفس عميق بكش، چشمهايت را باز كن و رو به آسمان نگاه كن و ببين: «از اون بالا كفتر مي‌آيد / يك دانه دختر مي‌آيد!»

 

 
  نوشته شده در چهارشنبه بيست و يکم تير 1385ساعت 14:16 توسط اميد | آرشيو نظرات
 ياين ها ها ها

 



يه روز يه ترکه تو هواپيما تفنگو ميذاره رو مخ خلبان و ميگه:از همينجا صاف ميري بندرعباس، خلبانه ميگه:حالا چرا بندرعباس؟ ترکه: آخه دوستم قراره از اونجا قاچاقي ببردم دوبي!

غضنفر ميره دستشوئي زنانه ميگيرنش ميگن کوري نميبيني زنونست؟ ميگه من چکار کنم اونجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه

ترکه رئيس فدراسيون شطرنج ميشه، ميگه از فردا فيل حق نداره اسبو بزنه، بجاي وزير هم مهره‌ي خر ميذاريد!

به يه ترکه ميگن، ميدوني چرا آذربايجان شرقي و غربي رو از هم جدا کردن ؟ميگه لابد ميخواستن خر تو خر نشه!

به لره ميگن چندتا تن ماهي نام ببر، ميگه: تن شيلانه، تن جنوب، تن سيكارو، تن چابهار، تن پير، تن پيغمبر، ‌تن هر كي دوست داري دست از سر ما بردار!

 

ترکه بيکار بوده ميگن برو تهرون توي تهرون پول ريخته، مياد تهرون از اتوبوس ميخواسته پياده شه، اتفاقا يه هزار تومني جلوي دراتوبوس افتاده بوده، يه نفس عميق ميکشه ميگه: امروز که خسته‌ام باشه از فردا جمع ميکنم!

اصفهاني دير ميرسه به مدرسه آقا معلم ازش ميپرسه چرا دير کردي؟ ميگه اومدم مسواک بزنم خميردندان زياد اومد بيرون، تا اومدم برگردونم، دو ساعت طول کشيد!
تركه ميره خونه‌ي خدا، وقتي برميگرده بهش ميگن چه جوري بود؟ ميگه: خوب بود، ولي هيچ‌جا خونه‌ي خود آدم نميشه!

يه روز اول انقلاب بوده، ميرن پيش يه آخونده و ميگن: ببخشيد سنتور حرومه، ميگه بله، ميگن: ارگ حرومه، ميگه بله، خلاصه ميگه: تموم سازها حرومه، يارو ميگه: ببخشيد، پس آهنگهاي انقلابي رو با صداي بادمون بزنيم!

ترکه ميره پمپ بنزين، مسئول جايگاه ميگه: سوپر بزنم يا معمولي، ترکه ميگه: هيسسسسس، خانواده توي ماشينه، معمولي بزن.

ترکه به شيطون ميگه: بيا برو توي جلد دختره که من ترتيبشو بدم، شيطون انگشت شصتشو نشون طرف ميده و ميگه: بفرما، من عبادت خدا رو نکردم، حالا بيام ... کشي تو رو بکنم؟

به تركه ميگن تور را تعريف كن؟ ميگه: تور مجموعه سوراخهايي هستند كه با طناف به هم وصل شده‌اند!

بچه از باباش ميپرسه: شما ماه عسل رفتيد من کجا بودم، باباهه ميگه: رفتنه پيش من بودي برگشتنه پيش مامان!
  نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم خرداد 1385ساعت 20:38 توسط اميد | آرشيو نظرات
بياين با صداي بلند بخنديم !!!!

 مشب ميخوايم يه خوده بخنديم ديشب خدائيش حال همه مونو گچ گرفتن (منظورم باخت ايران از مکزيکه) يه چند تا جوک واستون گذاشتم حالشو ببرين:

 

 ره مياد تهران مي‌بينه همه آستين کوتاه پوشيدن، ميگه: عجب، پس اينا دماغشونو با چي پاک ميکنن؟!



 وهر به زن: سه تا حيوان وحشي که با «خ» شروع ميشه بگو! زن: خودت، خواهرت، خدابيامرز مادرت!

 

 رکه ريش بزي ميزاره، دچار بحران شخصيت ميشه!

 

 مين الان CNN اعلام كرد كه: پايگاه اتمي بوشهر و اصفهان امشب ساعت 24 به طور كامل هوا ميره، نميدوني تا كجا ميره، من اين توپ رو نداشتم...!؟

 

 ه شب يه نفر (آخر بچه مثبت) داشته به آسمان نگاه مي‌کرده، مي‌بينه ستاره‌ها چشمک ميزنند، سرشو ميندازه پايين و ميگه: استغفرالله!

 

 ه تركه ميره كلانتري و ميگه: قربان، زنم گم شده! افسره ميگه: مشخصاتش رو بگو. تركه ميگه: يعني چي؟ افسره ميگه: مثلا زن من 60 كيلو، قد بلند، موهاش طلايي. تركه ميگه: زن من رو ولش كن، بريم زن تو رو پيدا كنيم!

 

 

از يه بابايي مي‌پرسند: كدوم برنامه تلويزيون رو بيشتر از همه دوست داري؟ ميگه: پيام بازرگاني! ميپرسن: چرا؟ ميگه: چون بينش سريال پخش مي‌كنند!

 

 

 ردان 4 دسته هستند: ZZ زن ذليل، ZSH زن شهيد، ZH زن هلاك، ZZZ زر مي‌زنند كه زن ذليل هستند!

 

 ه مورچه داشته يه دونه برنج رو مي‌برده، بهش ميگن اين چيه؟ ميگه: حميد؟ (آگهي تبرك رو كه يادتونه)

 

يه روز مادر دوست صميمي تركه ميميره. بهش ميگن: تو برو يه جوري بهش بگو كه زياد ناراحت نشه. ميره ميگه: ببين، يه شتري بوده، در خونه همه مي‌خوابه، ايندفعه رو ما در تو خوابيده!

 

 ركه توي زمستون يه اسب ميبينه كه از دماغش بخار در ميومده، با خودش ميگه: پس اسب بخار كه ميگن اينه!

 

 ه تركه مي‌خواد بره كربلا، سوار اتوبوسهاي امام حسين مي‌شه!

 

تركه ميخواسته بره بهشت زهرا، ‌گل گيرش نمياد كمپوت مي‌بره!
 ركه چهار تا قالب صابون مي‌خوره تا به مرز خودكفايي برسه!

 
ooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo
 ميگن توي اصفهان همه كانديداها براي اينكه صرفه جويي كنن پوستر تبليغاتي چاپ نكرده بودن هر روز از يه درختي آويزون مي شدن
------------------------------
 حقيقات نشون داده اصفهانيها فقط در 22 روز سال رشد مي کنند: دهه اول محرم + 12روز اول عيد
-----------------------------
دانشمند ترک يک چراغ قوه ساخته که با نور خورشبد کار مي کند

----------------------------------
ترکه توي خيابون زل زده بوده به يه دختره، يه پيرمردي بهش ميگه: مگه تو خودت خواهر و مادر نداري؟ ترکه ميگه: چرا، ولي به اين خوشگلي نيستند

----------------------------


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:29  توسط پوریا و ایمان  | 

نهج البلاغه

نهج البلاغهخطبه
1
  فمن خطبة له عليه السلام ) يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم الحمد لله الذي لا يبلغ مدحته القائلون، و لا يحصي ‏نعماءه‏ العادون، و لا يؤدي حقه المجتهدون، ‏الذي‏ لا يدركه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، الذي ليس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود، و لا أجل ممدود ‏فطر ‏الخلائق‏ بقدرته، و نشر الرياح برحمته، و ‏وتد بالصخور ‏ميدان‏ ‏أرضه‏. أول الدين معرفته، و كمال معرفته التصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الإخلاص له، و كمال الإخلاص له نفي الصفات عنه، ‏لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف، و شهادة كل موصوف أنه غير الصفة. فمن وصف الله سبحانه، فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله. و من أشار إليه فقد حده، و من حده فقد عده، و من قال فيم؟ فقد ضمنه، و من قال علام؟ فقد أخلي منه. كائن ‏لا ‏عن‏ ‏حدث‏، موجود لا عن عدم، مع كل شي‏ء ‏لا ‏بمقارنة، و غير كل شي‏ء لا ‏بمزايلة، فاعل لا بمعني الحركات و الآلة، بصير إذ لا منظور إليه من خلقه، متوحد إذ لا سكن يستأنس به، و لا يستوحش لفقده. انشاء الخلق إنشاء، و ‏ابتدأه‏ ابتداء، بلا ‏روية ‏أجالها، و لا تجربة استفادها، و لا حركة أحدثها، و لا ‏‏همامة‏ ‏نفس‏ اضطرب فيها، ‏أحال‏ الأشياء لأوقاتها، و ‏لأم‏ بين مختلفاتها، و ‏غرز ‏غرائزها، و ألزمها ‏أشباحها، عالما بها قبل ابتدائها، محيطا بحدودها و انتهائها، عارفا ‏بقرائنها ‏و ‏‏أحنائها‏. ثم أنشأ سبحانه فتق الاجواء، و شق الأرجاء، و ‏سكائك‏ الهواء، ‏فأجري فيها ماء متلاطما ‏تياره‏، متراكما ‏زخاره‏، حمله علي متن الريح العاصفة، و ‏‏الزعزع‏‏ القاصفة، فأمرها برده، و سلطها علي شده، و قرنها إلي حده، الهواء من تحتها ‏فتيق‏، و الماء من فوقها ‏دفيق‏، ثم أنشأ سبحانه ريحا ‏اعتقم‏ ‏مهبها، و أدام ‏مربها، و أعصف مجراها، و أبعد منشاها، فأمرها ‏بتصفيق‏ ‏الماء الزخار، و إثارة موج البحار. ‏‏فمخضته‏‏ ‏مخض‏ ‏السقاء، و عصفت به عصفها بالفضاء، ترد أوله ‏علي آخره، و ‏ساجيه‏ ‏علي ‏مائره‏، حتي عب عبابه، و رمي بالزبد ‏ركامه‏، فرفعه في هواء منفتق، و جو ‏منفهق‏، فسوي منه سبع سموات، جعل سفلاهن موجا ‏مكفوفا، و علياهن سقفا محفوظا، و سمكا مرفوعا، بغير عمد يدعمها، و ‏لا ‏‏دسار‏ ‏ينتظمها، ثم زينها بزينة الكواكب، و ضياء ‏الثواقب‏، و أجري فيها سراجا ‏مستطيرا، و قمرا منيرا، في فلك دائر، و سقف ‏سائر، و ‏رقيم‏ ‏مائر. ثم فتق ما بين السموات العلي، فملأهن أطوارا من ملآئكته، منهم سجود لا يركعون، و ركوع لا ينتصبون، و ‏صافون‏ ‏لا ‏يتزايلون‏، و مسبحون لا يسأمون، لا يغشاهم نوم ‏العيون‏، و لا سهو العقول، و لا فترة الابدان، و لا غفلة النسيان، ‏و ‏منهم‏ امناء علي وحيه، و ألسنة إلي رسله، و مختلفون بقضائه و أمره، و منهم الحفظة لعباده، و ‏السدنة لأبواب ‏جنانه‏، و منهم الثابتة في ‏الارضين‏ ‏السفلي أقدامهم، و المارقة من السماء العليا أعناقهم، و الخارجة من الأقطار أركانهم، و المناسبة لقوائم العرش اكتافهم، ناكسة دونه أبصارهم، ‏متلفعون‏ تحته بأجنحتهم، مضروبة بينهم و بين من دونهم حجب العزة و أستار القدرة، لا يتوهمون ربهم بالتصوير، و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، و لا يحدونه ‏بالأماكن‏، و لا يشيرون إليه ‏بالنظائر. منها في صفة خلق آدم عليه السلام: ثم جمع سبحانه من ‏حزن‏ الأرض و سهلها، و عذبها و ‏سبخها، تربة ‏سنها بالماء حتي ‏خلصت‏، و ‏لاطها ‏بالبلة حتي ‏لزبت‏، فجبل منها صورة ذات ‏أحناء و وصول، و أعضاء و فصول، أجمدها حتي استمسكت، و ‏أصلدها حتي ‏صلصلت‏، لوقت معدود، و أجل معلوم. ثم نفخ فيها من روحه، ‏فمثلت‏ إنسانا ذا أذهان يجيلها، و فكر يتصرف بها، و جوارح ‏يختدمها، و أدوات يقلبها، و معرفة يفرق بها بين الحق و الباطل و الأذواق و المشام و الألوان و الأجناس، معجونا بطينة الألوان المختلفة، و الأشباه المؤتلفة، و الأضداد المتعادية، و الأخلاط المتباينة، من الحر و البرد و البلة و الجمود، ‏و ‏المساءة ‏و ‏السرور. و ‏استأدي‏ ‏الله‏ ‏سبحانه‏ ‏الملائكة ‏وديعته‏ لديهم، و عهد وصيته إليهم: في الإذعان بالسجود له و ‏الخشوع‏ لتكرمته. فقال سبحانه: ‏اسجدوا ‏لآدم‏ ‏فسجدوا ‏إلا ‏إبليس‏ اعترته الحمية، و غلبت عليه الشقوة، و تعزز بخلقة النار، و استوهن خلق الصلصال، فأعطاه الله النظرة استحقاقا للسخطة، و استتماما للبلية، و إنجازا للعدة، فقال: ‏إنك‏ ‏من‏ ‏المنظرين‏ ‏إلي ‏يوم‏ ‏الوقت‏ ‏المعلوم‏. ثم أسكن سبحانه ادم دارا أرغد فيها عيشته، و ‏آمن‏ فيها محلته، و حذره إبليس و عداوته، ‏فاغتره‏ ‏عدوه‏ ‏نفاسة عليه بدار المقام و مرافقة الأبرار، ‏فباع‏ ‏اليقين‏ ‏بشكه‏، ‏و ‏العزيمة ‏بوهنه‏، و استبدل ‏بالجذل‏ ‏وجلا، و بالاغترار ندما، ثم بسط الله سبحانه له في توبته، و لقاه كلمة رحمته، و وعده المرد إلي جنته، فاهبطه إلي دار البلية، و تناسل الذرية. و اصطفي سبحانه من ولده أنبياء أخذ علي الوحي ‏ميثاقهم‏، و علي تبليغ الرسالة أمانتهم لما بدل اكثر خلقه عهد الله إليهم، فجهلوا حقه، و اتخذوا ‏الأنداد معه، و ‏‏اجتبالتهم‏‏ الشياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته، فبعث فيهم رسله، و ‏واتر ‏إليهم‏ ‏أنبياءه‏، ‏ليستأدوهم‏ ميثاق فطرته، و ‏يذكروهم‏ منسي نعمته، و يحتجوا عليهم بالتبليغ، و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم ‏آيات‏ المقدرة. من سقف فوقهم مرفوع، و مهاد تحتهم موضوع، و معايش تحييهم، و آجال تفنيهم، و ‏أوصاب‏ تهرمهم، و أحداث تتابع عليهم، و لم يخل ‏الله‏ سبحانه خلقه من نبي مرسل، أو كتاب منزل، او حجة لازمة، او ‏محجة قائمة، رسل لا تقصر بهم قلة عددهم، و لا كثرة المكذبين لهم: من سابق سمي له من بعده، أو غابر عرفه من قبله. ‏علي ‏ذلك‏ ‏‏نسلت‏‏ ‏القرون‏، و مضت الدهور، و سلفت الاباء، و خلفت الأبناء. إلي أن بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلي الله عليه و اله لإنجاز ‏عدته‏، و ‏تمام‏ نبوته، مأخوذا علي النبيين ميثاقه، مشهورة ‏سماته‏، كريما ميلاده، و أهل الارض يومئذ ملل متفرقة، و أهوآء منتشرة، و طرائق متشتتة، بين مشبه لله بخلقه، أو ‏ملحد ‏في‏ ‏اسمه‏، أو مشير إلي غيره ‏فهداهم‏ ‏به‏ ‏من‏ ‏الضلالة، ‏و ‏أنقذهم‏ ‏بمكانه‏ ‏من‏ ‏الجهالة ثم اختار سبحانه لمحمد صلي الله عليه و اله لقاءه، و رضي له ما عنده، و أكرمه عن دار الدنيا، و رغب به عن ‏مقارنة البلوي، فقبضه إليه كريما صلي الله عليه و اله و خلف فيكم ما خلفت الانبياء في أممها، إذ لم يتركوهم هملا بغير طريق واضح، و لا ‏علم‏ قائم. كتاب ربكم ‏مبينا حلاله و حرامه، و فرائضه و فضائله، و ‏ناسخه‏ ‏و ‏منسوخه‏، و ‏رخصه‏ و عزائمه، و خاصه و عامه، و عبره و أمثاله، و ‏مرسله‏ و ‏محدوده‏، و ‏محكمه‏ و متشابهه. مفسرا ‏جمله‏، و مبينا غوامضه، بين مأخوذ ‏ميثاق‏ علمه، و ‏موسع‏ ‏علي‏ ‏العباد ‏في‏ ‏جهله‏، و بين مثبت في الكتاب فرضه، و معلوم في السنة نسخه، و واجب في السنة أخذه، و مرخص في الكتاب تركه، و بين واجب ‏لوقته‏، و زائل في مستقبله، و مباين بين محارمه من كبير أوعد عليه نيرانه، أو صغير أرصد له غفرانه، و بين مقبول في أدناه، و موسع في اقصاه. منها في ذكر الحج: و فرض ‏عليكم‏ حج ‏بيته‏، الذي جعله قبلة للانام، يردونه ورود الانعام، و ‏يألهون‏ ‏إليه‏ ولوه الحمام، جعله سبحانه علامة لتواضعهم لعظمته، و إذعانهم لعزته، و اختار من خلقه سماعا أجابوا إليه دعوته، و صدقوا كلمته، و وقفوا مواقف أنبيائه، و تشبهوا بملائكته المطيفين بعرشه، يحرزون الارباح في متجر عبادته، و يتبادرون ‏عنده‏ موعد مغفرته، جعله سبحانه و تعالي للإسلام علما، و للعائذين حرما، ‏فرض‏ ‏حجه‏، و اوجب حقه، و كتب عليكم ‏وفادته‏، فقال سبحانه: ‏و ‏لله‏ ‏علي‏ ‏الناس‏ ‏حج‏ ‏البيت‏ ‏من‏ ‏استطاع‏ ‏إليه‏ ‏سبيلا ‏و ‏من‏ ‏كفر ‏فإن‏ ‏الله‏ ‏غني‏ ‏عن‏ ‏العالمين‏.
 غاز آفرينش آسمان و... عجز انسان از شناخت ذات خدا سپاس خداوندي كه سخنوران از ستودن او عاجزند، و حسابگران از شمارش نعمتهاي او ناتوان، و تلاشگران از اداي حق او درمانده‏اند، خدايي كه افكار ژرف‏انديش، ذات او را درك نمي‏كنند و دست غواصان درياي علوم به او نخواهد رسيد. پروردگاري كه براي صفات او حد و مرزي وجود ندارد، و تعريف كاملي نمي‏توان يافت و براي خدا وقتي معين، و سرآمدي مشخص نمي‏توان تعيين كرد. مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حركت درآورد و به وسيله كوه‏ها اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل كرد. دين و شناخت خدا سرآغاز دين خدا شناسي است، و كمال شناخت خدا، باور داشتن او، و كمال باور داشتن خدا، شهادت به يگانگي اوست، و كمال توحيد (شهادت بر يگانگي خدا) اخلاص، و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است، زيرا هر صفتي نشان مي‏دهد كه غير از موصوف، و هر موصوفي گواهي مي‏دهد كه غير از صفت است، پس كسي كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزي نزديك كرده، و با نزديك كردن خدا به چيزي، دو خدا، مطرح‏شده، و با مطرح شدن دو خدا، اجزايي براي او تصور نموده، و با تصور اجزا براي خدا، او را نشناخته است. و كسي كه خدا را نشناسد به سوي او اشاره مي‏كند و هر كس به سوي خدا اشاره كند، او را محدود كرده، به شمارش آورد. و آن كس كه بگويد خدا در چيست؟ او را در چيز ديگري پنداشته است، و كسي كه بپرسد خدا بر روي چه چيزي قرار دارد؟ به تحقيق جايي را خالي از او در نظر گرفته است، در صورتيكه خدا همواره بوده، و از چيزي بوجود نيامده است با همه چيز هست، نه اينكه همنشين آنان باشد، و با همه چيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد. انجام‏دهنده همه كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسيله، بيناست حتي در آن هنگام كه پديده‏اي وجود نداشت، يگانه و تنهاست، زيرا كسي نبوده تا با او انس گيرد، و يا از فقدانش وحشت كند. آفرينش جهان (اول- راههاي خداشناسي) خلقت را آغاز كرد، و موجودات را بيافريد، بدون نياز به فكر و انديشه‏اي، يا استفاده از تجربه‏اي، بي آنكه حركتي ايجاد كند، و يا تصميمي مضطرب در او راه داشته باشد جهان را آفريد. براي پديد آمدن موجودات، وقت مناسبي قرار داد، و موجودات گوناگون را هماهنگ كرد، و در هر كدام، غريزه خاص خودش را قرار داد، و غرايز را همراه آنان گردانيد. خدا پيش از آن كه موجودات را بيافريند، از تمام جزئيات و جوانب آنها آگاهي داشت، و حدود و پايان آنها را مي‏دانست، و از اسرار درون و بيرون پديده‏ها، آشنا بود. سپس خداي سبحان طبقات فضا را شكافت، و اطراف آن را باز كرد، و هواي به آسمان و زمين راه يافته را آفريد، و در آن آبي روان ساخت، آبي كه امواج متلاطم آن شكننده بود، كه يكي بر ديگري مي‏نشست، آب را بر بادي طوفاني و شكننده نهاد، و باد را به باز گرداندن آن فرمان داد، و به نگهداري آب مسلط ساخت، و حد و مرز آن را به خوبي تعيين فرمود. فضا در زير تندباد و آب بر بالاي آن در حركت بود، سپس خداي سبحان طوفاني برانگيخت كه آب را متلاطم ساخت و امواج آب را پي در پي درهم كوبيد، طوفان بشدت وزيد، و از نقطه‏اي دور دوباره آغاز شد، سپس به طوفان امر كرد، تا امواج درياها را به هر سو روان كند و برهم كوبد، و با همان شدت كه در فضا وزيدن داشت، بر امواج آبها حمله‏ور گردد، از اول آن برمي‏داشت و به آخرش مي‏ريخت. و آبهاي ساكن را به امواج سركش برگرداند. تا آنجا كه آبها روي هم قرار گرفتند، و چون قله‏هاي بلند كوهها بالا آمدند، امواج تند كفهاي برآمده از آبها را در هواي باز، و فضاي گسترده بالا برد، كه از آن هفت آسمان را پديد آورد. آسمان پايين را چون موج مهارشده، و آسمانهاي بالا را مانند سقفي استوار و بلند قرار داد، بي آنكه نيازمند به ستوني باشد، يا ميخهايي كه آنها را استوار كند، آنگاه فضاي آسمان پايين را به وسيله نور ستارگان درخشنده، زينت بخشيد، و در آن چراغي روشنايي بخش، و ماهي درخشان، به حركت درآورد، كه همواره در مدار فلكي گردنده و برقرار، و سقفي متحرك، و صفحه‏اي بي‏قرار، به گردش خود ادامه دهند. دوم- شگفتي خلقت فرشتگان سپس آسمانهاي بالا را از هم گشود، و از فرشتگان گوناگون پر نمود، گروهي از فرشتگان همواره در سجده‏اند و ركوع ندارند و گروهي در ركوعند و ياراي ايستادن ندارند، و گروهي در صفهايي ايستاده‏اند كه پراكنده نمي‏شوند، و گروهي همواره تسبيح گويند و خسته نمي‏شوند، و هيچگاه خواب به چشمشان راه نمي‏يابد، و عقلهاي آنان دچار اشتباه نمي‏گردد، بدنهاي آنان دچار سستي‏نشده، و آنان دچار بي‏خبري برخاسته از فراموشي نمي‏شوند. برخي از فرشتگان، امينان وحي الهي، و زبان گوياي وحي براي پيامبران مي‏باشند، كه پيوسته براي رساندن حكم و فرمان خدا در رفت و آمدند جمعي از فرشتگان حافظان بندگان، و جمعي ديگر دربانان بهشت خداوندند، بعضي از آنها پاهايشان در طبقات پايين زمين قرار داشته، و گردنهاشان از آسمان فراتر، و اركان وجودشان از اطراف جهان گذشته، و عرش الهي بر دوشهايشان استوار است، برابر عرش خدا ديدگان به زير افكنده، و در زير آن، بالها را به خود پيچيده‏اند، ميان اين دسته از فرشتگان با آنها كه در مراتب پايين‏تري قرار دارند، حجاب عزت و پرده‏هاي قدرت، فاصله انداخته است. هرگز خدا را با وهم و خيال، در شكل و صورتي نمي‏پندارند، و صفات پديده‏ها را بر او روا نمي‏دارند، هرگز خدا را در جايي محدود نمي‏سازند، و نه با همانند آوردن به او اشاره مي‏كنند. سوم- شگفتي آفرينش آدم (ع) و ويژگيهاي انسان كامل سپس خداوند بزرگ، خاكي از قسمتهاي گوناگون زمين، از قسمتهاي سخت و نرم، شور و شيرين، گرد آورد، آب بر آن افزود تا گلي خالص و آماده شد، و با افزودن رطوبت، چسبناك گرديد، كه از آن، اندامي شايسته، و عضوهايي جدا و به يكديگر پيوسته آفريد آن را خشكانيد تا محكم شد، خشكاندن را ادامه داد تا سخت شد، و تا زماني معين، و سرانجامي مشخص، اندام انسان كامل گرديد، آنگاه از روحي كه آفريد در آن دميد تا به صورت انساني زنده درآمد، داراي نيروي انديشه، كه وي را به تلاش اندازد، و داراي افكاري كه در ديگر موجودات، تصرف نمايد به انسان اعضاء و جوارحي بخشيد، كه در خدمت او باشند، و ابزاري عطا فرمود، كه آنها را در زندگي بكار گيرد، قدرت تشخيص به او داد تا حق و باطل را بشناسد، و حواس چشايي، و بويايي، و وسيله تشخيص رنگها، و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد. انسان را مخلوطي از رنگهاي گوناگون، و چيزهاي همانند و سازگار، و نيروهاي متضاد، و مزاجهاي گوناگون، گرمي، سردي، تري، و خشكي، قرار داد. سپس از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند انجام دهند، و عهدي را كه پذيرفته‏اند وفا كنند، اينگونه كه بر آدم سجده كنند، و او را بزرگ بشمارند، و فرمود: (بر آدم سجده كنيد پس فرشتگان همه سجده كردند جز شيطان) غرور و خود بزرگ بيني او را گرفت، و شقاوت و بدي بر او غلبه كرد، و به آفرينش خود از آتش افتخار نمود، و آفرينش انسان از خاك را پست شمرد، خداوند براي سزاوار بودن شيطان به خشم الهي، و براي كامل شدن آزمايش، و تحقق وعده‏ها، به او مهلت داد و فرمود: (تا روز رستاخيز مهلت داده شدي) چهارم- آدم (ع) و داستان بهشت سپس خداوند آدم را در خانه‏اي مسكن داد كه زندگي در آن گوارا بود، جايگاه او را امن و امان بخشيد، و او را از شيطان و دشمني او ترساند، پس شيطان او را فريب داد. بدان علت كه از زندگي آدم در بهشت و همنشيني او با نيكان حسادت ورزيد. پس آدم (ع) يقين را به ترديد، و عزم استوار را به گفته‏هاي ناپايدار شيطان فروخت، و شادي خود را به ترس تبديل كرد، كه فريب خوردن براي او پشيماني آورد، آنگاه خداي سبحان در توبه را بر روي آدم گشود، و كلمه رحمت، بر زبان او جاري ساخت، و به او وعده بازگشت به بهشت را داد، و آدم را به زمين، خانه آزمايشها و مشكلات، فرود آورد، تا ازدواج كند، و فرزنداني پديد آورد، و خداي سبحان از فرزندان او پيامبراني برگزيند. فلسفه بعثت پيامبران (نبوت عامه) خدا پيمان وحي را از پيامبران گرفت، تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آنگاه كه در عصر جاهليتها، بيشتر مردم، پيمان خدا را ناديده انگاشتند، و حق پروردگار را نشناختند، و برابر او به خدايان دروغين روي آوردند، و شيطان مردم را از معرفت خدا باز داشت، و از پرستش او جدا كرد، خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود، و هر چند گاه متناسب با خواسته‏هاي انسانها رسولان خود را پي در پي اعزام كرد، تا وفاداري به پيمان فطرت را از آنان باز جويند، و نعمتهاي فراموش‏شده را به ياد آورند، و با ابلاغ احكام الهي، حجت را بر آنها تمام نمايند، و توانمنديهاي پنهان‏شده عقلها را آشكار سازند، و نشانه‏هاي قدرت خدا را معرفي كنند، مانند: سقف بلند پايه آسمانها بر فراز انسانها، گاهواره گسترده زمين در زير پاي آنها، و وسائل و عوامل حيات و زندگي، و راههاي مرگ و مردن، و مشكلات و رنجهاي پيركننده، و حوادث پي در پي، كه همواره بر سر راه آدميان است، خداوند هرگز انسانها را بدون پيامبر، يا كتابي آسماني، يا برهاني قاطع، يا راهي استوار، رها نساخته است، پيامبراني كه با اندك بودن ياران، و فراواني انكاركنندگان، هرگز در انجام وظيفه خود كوتاهي نكردند، بعضي از پيامبران، بشارت ظهور پيامبر آينده را دادند، و برخي ديگر را پيامبران گذشته معرفي كردند، بدينگونه قرنها پديد آمد، و روزگاران سپري شد، پدران رفتند و فرزندان جاي آنها را گرفتند. فلسفه بعثت پيامبر خاتم (ص) تا اينكه خداي سبحان، براي وفاي به وعده خود، و كامل گردانيدن دوران نبوت، حضرت محمد (كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد، پيامبري كه از همه پيامبران پيمان پذيرش نبوت او را گرفته بود، نشانه‏هاي او شهرت داشت، و تولدش بر همه مبارك بود. روزگاري كه مردم روي زمين داراي مذاهب پراكنده، خواسته‏هاي گوناگون، و روشهاي متفاوت بودند، عده‏اي خدا را به پديده‏ها تشبيه كرده، و گروهي نامهاي ارزشمند خدا را انكار و به بتها نسبت مي‏دادند، و برخي به غير خدا اشاره مي‏كردند، پس خداي سبحان، مردم را به وسيله محمد (ص) از گمراهي نجات داد و هدايت كرد، و از جهالت رهايي بخشيد. پس ديدار خود را براي پيامبر (ص) برگزيد، و آنچه نزد خود داشت براي او پسنديد، و او را با كوچ دادن از دنيا گرامي داشت، و از گرفتاريها و مشكلات رهايي بخشيد و كريمانه قبض روح كرد. ضرورت امامت پس از پيامبران الهي رسول گرامي اسلام، در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي امتهاي خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسانها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفي راهي روشن، و نشانه‏هاي استوار، از ميان مردم نرفتند. ويژگيهاي قرآن و احكام اسلام كتاب پروردگار ميان شماست، كه بيان‏كننده حلال و حرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، مباح و ممنوع، خاص و عام، پندها و مثلها، مطلق و مقيد، محكم و متشابه مي‏باشد، عبارت مجمل خود را تفسير، و نكات پيچيده خود را روشن مي‏كند، از واجباتي كه پيمان شناسايي آن را گرفت، و مستحباتي كه آگاهي از آنها لازم نيست، قسمتي از احكام ديني در قرآن واجب شمرده شد كه ناسخ آن در سنت پيامبر (ص) آمده، و بعضي از آن، در سنت پيامبر (ص) واجب‏شده كه در كتاب خدا ترك آن مجاز بوده است، بعضي از واجبات، وقت محدودي داشته، كه در آينده از بين رفته است، محرمات الهي از هم جدا مي‏باشند، برخي از آنها، گناهان بزرگ است كه وعده آتش دارد، و بعضي كوچك كه وعده بخشش داده است، و برخي از اعمال كه اندكش مقبول و در انجام بيشتر آن آزادند. فلسفه و ره‏آورد حج: خدا حج خانه محترم خود را بر شما واجب كرد، همان خانه‏اي كه آن را قبله‏گاه انسانها قرار داده كه چونان تشنگان به سوي آن روي مي‏آورند، و همانند كبوتران به آن پناه مي‏برند، خداي سبحان، كعبه را مظهر تواضع بندگان برابر عظمت خويش، و نشانه اعتراف آنان به بزرگي و قدرت خود قرار داد، و در ميان انسانها، شنوندگاني را برگزيد، كه دعوت او را براي حج اجابت كنند، و سخن او را تصديق نمايند، و پاي بر جايگاه پيامبران الهي نهند، همانند فرشتگاني كه بر گرد عرش الهي طواف مي‏كنند، و سودهاي فراوان، در اين عبادتگاه و محل تجارت زائران، به دست آورند، و به سوي وعده‏گاه آمرزش الهي بشتابند، خداي سبحان، كعبه را براي اسلام، نشانه گويا، و براي پناهندگان خانه امن و امان قرار داد، اداي حق آن را واجب كرد، و حج بيت‏الله را واجب شمرد، و بر همه شما انسانها مقرر داشت، كه به زيارت آن برويد، و فرمود: (آن كس كه توان رفتن به خانه خدا را دارد، حج بر او واجب است و آن كس كه انكار كند، خداوند از همه جهانيان بي‏نياز است)




خطبه
1
  فمن خطبة له عليه السلام ) يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم الحمد لله الذي لا يبلغ مدحته القائلون، و لا يحصي ‏نعماءه‏ العادون، و لا يؤدي حقه المجتهدون، ‏الذي‏ لا يدركه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، الذي ليس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود، و لا أجل ممدود ‏فطر ‏الخلائق‏ بقدرته، و نشر الرياح برحمته، و ‏وتد بالصخور ‏ميدان‏ ‏أرضه‏. أول الدين معرفته، و كمال معرفته التصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الإخلاص له، و كمال الإخلاص له نفي الصفات عنه، ‏لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف، و شهادة كل موصوف أنه غير الصفة. فمن وصف الله سبحانه، فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله. و من أشار إليه فقد حده، و من حده فقد عده، و من قال فيم؟ فقد ضمنه، و من قال علام؟ فقد أخلي منه. كائن ‏لا ‏عن‏ ‏حدث‏، موجود لا عن عدم، مع كل شي‏ء ‏لا ‏بمقارنة، و غير كل شي‏ء لا ‏بمزايلة، فاعل لا بمعني الحركات و الآلة، بصير إذ لا منظور إليه من خلقه، متوحد إذ لا سكن يستأنس به، و لا يستوحش لفقده. انشاء الخلق إنشاء، و ‏ابتدأه‏ ابتداء، بلا ‏روية ‏أجالها، و لا تجربة استفادها، و لا حركة أحدثها، و لا ‏‏همامة‏ ‏نفس‏ اضطرب فيها، ‏أحال‏ الأشياء لأوقاتها، و ‏لأم‏ بين مختلفاتها، و ‏غرز ‏غرائزها، و ألزمها ‏أشباحها، عالما بها قبل ابتدائها، محيطا بحدودها و انتهائها، عارفا ‏بقرائنها ‏و ‏‏أحنائها‏. ثم أنشأ سبحانه فتق الاجواء، و شق الأرجاء، و ‏سكائك‏ الهواء، ‏فأجري فيها ماء متلاطما ‏تياره‏، متراكما ‏زخاره‏، حمله علي متن الريح العاصفة، و ‏‏الزعزع‏‏ القاصفة، فأمرها برده، و سلطها علي شده، و قرنها إلي حده، الهواء من تحتها ‏فتيق‏، و الماء من فوقها ‏دفيق‏، ثم أنشأ سبحانه ريحا ‏اعتقم‏ ‏مهبها، و أدام ‏مربها، و أعصف مجراها، و أبعد منشاها، فأمرها ‏بتصفيق‏ ‏الماء الزخار، و إثارة موج البحار. ‏‏فمخضته‏‏ ‏مخض‏ ‏السقاء، و عصفت به عصفها بالفضاء، ترد أوله ‏علي آخره، و ‏ساجيه‏ ‏علي ‏مائره‏، حتي عب عبابه، و رمي بالزبد ‏ركامه‏، فرفعه في هواء منفتق، و جو ‏منفهق‏، فسوي منه سبع سموات، جعل سفلاهن موجا ‏مكفوفا، و علياهن سقفا محفوظا، و سمكا مرفوعا، بغير عمد يدعمها، و ‏لا ‏‏دسار‏ ‏ينتظمها، ثم زينها بزينة الكواكب، و ضياء ‏الثواقب‏، و أجري فيها سراجا ‏مستطيرا، و قمرا منيرا، في فلك دائر، و سقف ‏سائر، و ‏رقيم‏ ‏مائر. ثم فتق ما بين السموات العلي، فملأهن أطوارا من ملآئكته، منهم سجود لا يركعون، و ركوع لا ينتصبون، و ‏صافون‏ ‏لا ‏يتزايلون‏، و مسبحون لا يسأمون، لا يغشاهم نوم ‏العيون‏، و لا سهو العقول، و لا فترة الابدان، و لا غفلة النسيان، ‏و ‏منهم‏ امناء علي وحيه، و ألسنة إلي رسله، و مختلفون بقضائه و أمره، و منهم الحفظة لعباده، و ‏السدنة لأبواب ‏جنانه‏، و منهم الثابتة في ‏الارضين‏ ‏السفلي أقدامهم، و المارقة من السماء العليا أعناقهم، و الخارجة من الأقطار أركانهم، و المناسبة لقوائم العرش اكتافهم، ناكسة دونه أبصارهم، ‏متلفعون‏ تحته بأجنحتهم، مضروبة بينهم و بين من دونهم حجب العزة و أستار القدرة، لا يتوهمون ربهم بالتصوير، و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، و لا يحدونه ‏بالأماكن‏، و لا يشيرون إليه ‏بالنظائر. منها في صفة خلق آدم عليه السلام: ثم جمع سبحانه من ‏حزن‏ الأرض و سهلها، و عذبها و ‏سبخها، تربة ‏سنها بالماء حتي ‏خلصت‏، و ‏لاطها ‏بالبلة حتي ‏لزبت‏، فجبل منها صورة ذات ‏أحناء و وصول، و أعضاء و فصول، أجمدها حتي استمسكت، و ‏أصلدها حتي ‏صلصلت‏، لوقت معدود، و أجل معلوم. ثم نفخ فيها من روحه، ‏فمثلت‏ إنسانا ذا أذهان يجيلها، و فكر يتصرف بها، و جوارح ‏يختدمها، و أدوات يقلبها، و معرفة يفرق بها بين الحق و الباطل و الأذواق و المشام و الألوان و الأجناس، معجونا بطينة الألوان المختلفة، و الأشباه المؤتلفة، و الأضداد المتعادية، و الأخلاط المتباينة، من الحر و البرد و البلة و الجمود، ‏و ‏المساءة ‏و ‏السرور. و ‏استأدي‏ ‏الله‏ ‏سبحانه‏ ‏الملائكة ‏وديعته‏ لديهم، و عهد وصيته إليهم: في الإذعان بالسجود له و ‏الخشوع‏ لتكرمته. فقال سبحانه: ‏اسجدوا ‏لآدم‏ ‏فسجدوا ‏إلا ‏إبليس‏ اعترته الحمية، و غلبت عليه الشقوة، و تعزز بخلقة النار، و استوهن خلق الصلصال، فأعطاه الله النظرة استحقاقا للسخطة، و استتماما للبلية، و إنجازا للعدة، فقال: ‏إنك‏ ‏من‏ ‏المنظرين‏ ‏إلي ‏يوم‏ ‏الوقت‏ ‏المعلوم‏. ثم أسكن سبحانه ادم دارا أرغد فيها عيشته، و ‏آمن‏ فيها محلته، و حذره إبليس و عداوته، ‏فاغتره‏ ‏عدوه‏ ‏نفاسة عليه بدار المقام و مرافقة الأبرار، ‏فباع‏ ‏اليقين‏ ‏بشكه‏، ‏و ‏العزيمة ‏بوهنه‏، و استبدل ‏بالجذل‏ ‏وجلا، و بالاغترار ندما، ثم بسط الله سبحانه له في توبته، و لقاه كلمة رحمته، و وعده المرد إلي جنته، فاهبطه إلي دار البلية، و تناسل الذرية. و اصطفي سبحانه من ولده أنبياء أخذ علي الوحي ‏ميثاقهم‏، و علي تبليغ الرسالة أمانتهم لما بدل اكثر خلقه عهد الله إليهم، فجهلوا حقه، و اتخذوا ‏الأنداد معه، و ‏‏اجتبالتهم‏‏ الشياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته، فبعث فيهم رسله، و ‏واتر ‏إليهم‏ ‏أنبياءه‏، ‏ليستأدوهم‏ ميثاق فطرته، و ‏يذكروهم‏ منسي نعمته، و يحتجوا عليهم بالتبليغ، و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم ‏آيات‏ المقدرة. من سقف فوقهم مرفوع، و مهاد تحتهم موضوع، و معايش تحييهم، و آجال تفنيهم، و ‏أوصاب‏ تهرمهم، و أحداث تتابع عليهم، و لم يخل ‏الله‏ سبحانه خلقه من نبي مرسل، أو كتاب منزل، او حجة لازمة، او ‏محجة قائمة، رسل لا تقصر بهم قلة عددهم، و لا كثرة المكذبين لهم: من سابق سمي له من بعده، أو غابر عرفه من قبله. ‏علي ‏ذلك‏ ‏‏نسلت‏‏ ‏القرون‏، و مضت الدهور، و سلفت الاباء، و خلفت الأبناء. إلي أن بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلي الله عليه و اله لإنجاز ‏عدته‏، و ‏تمام‏ نبوته، مأخوذا علي النبيين ميثاقه، مشهورة ‏سماته‏، كريما ميلاده، و أهل الارض يومئذ ملل متفرقة، و أهوآء منتشرة، و طرائق متشتتة، بين مشبه لله بخلقه، أو ‏ملحد ‏في‏ ‏اسمه‏، أو مشير إلي غيره ‏فهداهم‏ ‏به‏ ‏من‏ ‏الضلالة، ‏و ‏أنقذهم‏ ‏بمكانه‏ ‏من‏ ‏الجهالة ثم اختار سبحانه لمحمد صلي الله عليه و اله لقاءه، و رضي له ما عنده، و أكرمه عن دار الدنيا، و رغب به عن ‏مقارنة البلوي، فقبضه إليه كريما صلي الله عليه و اله و خلف فيكم ما خلفت الانبياء في أممها، إذ لم يتركوهم هملا بغير طريق واضح، و لا ‏علم‏ قائم. كتاب ربكم ‏مبينا حلاله و حرامه، و فرائضه و فضائله، و ‏ناسخه‏ ‏و ‏منسوخه‏، و ‏رخصه‏ و عزائمه، و خاصه و عامه، و عبره و أمثاله، و ‏مرسله‏ و ‏محدوده‏، و ‏محكمه‏ و متشابهه. مفسرا ‏جمله‏، و مبينا غوامضه، بين مأخوذ ‏ميثاق‏ علمه، و ‏موسع‏ ‏علي‏ ‏العباد ‏في‏ ‏جهله‏، و بين مثبت في الكتاب فرضه، و معلوم في السنة نسخه، و واجب في السنة أخذه، و مرخص في الكتاب تركه، و بين واجب ‏لوقته‏، و زائل في مستقبله، و مباين بين محارمه من كبير أوعد عليه نيرانه، أو صغير أرصد له غفرانه، و بين مقبول في أدناه، و موسع في اقصاه. منها في ذكر الحج: و فرض ‏عليكم‏ حج ‏بيته‏، الذي جعله قبلة للانام، يردونه ورود الانعام، و ‏يألهون‏ ‏إليه‏ ولوه الحمام، جعله سبحانه علامة لتواضعهم لعظمته، و إذعانهم لعزته، و اختار من خلقه سماعا أجابوا إليه دعوته، و صدقوا كلمته، و وقفوا مواقف أنبيائه، و تشبهوا بملائكته المطيفين بعرشه، يحرزون الارباح في متجر عبادته، و يتبادرون ‏عنده‏ موعد مغفرته، جعله سبحانه و تعالي للإسلام علما، و للعائذين حرما، ‏فرض‏ ‏حجه‏، و اوجب حقه، و كتب عليكم ‏وفادته‏، فقال سبحانه: ‏و ‏لله‏ ‏علي‏ ‏الناس‏ ‏حج‏ ‏البيت‏ ‏من‏ ‏استطاع‏ ‏إليه‏ ‏سبيلا ‏و ‏من‏ ‏كفر ‏فإن‏ ‏الله‏ ‏غني‏ ‏عن‏ ‏العالمين‏.
 غاز آفرينش آسمان و... عجز انسان از شناخت ذات خدا سپاس خداوندي كه سخنوران از ستودن او عاجزند، و حسابگران از شمارش نعمتهاي او ناتوان، و تلاشگران از اداي حق او درمانده‏اند، خدايي كه افكار ژرف‏انديش، ذات او را درك نمي‏كنند و دست غواصان درياي علوم به او نخواهد رسيد. پروردگاري كه براي صفات او حد و مرزي وجود ندارد، و تعريف كاملي نمي‏توان يافت و براي خدا وقتي معين، و سرآمدي مشخص نمي‏توان تعيين كرد. مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حركت درآورد و به وسيله كوه‏ها اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل كرد. دين و شناخت خدا سرآغاز دين خدا شناسي است، و كمال شناخت خدا، باور داشتن او، و كمال باور داشتن خدا، شهادت به يگانگي اوست، و كمال توحيد (شهادت بر يگانگي خدا) اخلاص، و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است، زيرا هر صفتي نشان مي‏دهد كه غير از موصوف، و هر موصوفي گواهي مي‏دهد كه غير از صفت است، پس كسي كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند او را به چيزي نزديك كرده، و با نزديك كردن خدا به چيزي، دو خدا، مطرح‏شده، و با مطرح شدن دو خدا، اجزايي براي او تصور نموده، و با تصور اجزا براي خدا، او را نشناخته است. و كسي كه خدا را نشناسد به سوي او اشاره مي‏كند و هر كس به سوي خدا اشاره كند، او را محدود كرده، به شمارش آورد. و آن كس كه بگويد خدا در چيست؟ او را در چيز ديگري پنداشته است، و كسي كه بپرسد خدا بر روي چه چيزي قرار دارد؟ به تحقيق جايي را خالي از او در نظر گرفته است، در صورتيكه خدا همواره بوده، و از چيزي بوجود نيامده است با همه چيز هست، نه اينكه همنشين آنان باشد، و با همه چيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد. انجام‏دهنده همه كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسيله، بيناست حتي در آن هنگام كه پديده‏اي وجود نداشت، يگانه و تنهاست، زيرا كسي نبوده تا با او انس گيرد، و يا از فقدانش وحشت كند. آفرينش جهان (اول- راههاي خداشناسي) خلقت را آغاز كرد، و موجودات را بيافريد، بدون نياز به فكر و انديشه‏اي، يا استفاده از تجربه‏اي، بي آنكه حركتي ايجاد كند، و يا تصميمي مضطرب در او راه داشته باشد جهان را آفريد. براي پديد آمدن موجودات، وقت مناسبي قرار داد، و موجودات گوناگون را هماهنگ كرد، و در هر كدام، غريزه خاص خودش را قرار داد، و غرايز را همراه آنان گردانيد. خدا پيش از آن كه موجودات را بيافريند، از تمام جزئيات و جوانب آنها آگاهي داشت، و حدود و پايان آنها را مي‏دانست، و از اسرار درون و بيرون پديده‏ها، آشنا بود. سپس خداي سبحان طبقات فضا را شكافت، و اطراف آن را باز كرد، و هواي به آسمان و زمين راه يافته را آفريد، و در آن آبي روان ساخت، آبي كه امواج متلاطم آن شكننده بود، كه يكي بر ديگري مي‏نشست، آب را بر بادي طوفاني و شكننده نهاد، و باد را به باز گرداندن آن فرمان داد، و به نگهداري آب مسلط ساخت، و حد و مرز آن را به خوبي تعيين فرمود. فضا در زير تندباد و آب بر بالاي آن در حركت بود، سپس خداي سبحان طوفاني برانگيخت كه آب را متلاطم ساخت و امواج آب را پي در پي درهم كوبيد، طوفان بشدت وزيد، و از نقطه‏اي دور دوباره آغاز شد، سپس به طوفان امر كرد، تا امواج درياها را به هر سو روان كند و برهم كوبد، و با همان شدت كه در فضا وزيدن داشت، بر امواج آبها حمله‏ور گردد، از اول آن برمي‏داشت و به آخرش مي‏ريخت. و آبهاي ساكن را به امواج سركش برگرداند. تا آنجا كه آبها روي هم قرار گرفتند، و چون قله‏هاي بلند كوهها بالا آمدند، امواج تند كفهاي برآمده از آبها را در هواي باز، و فضاي گسترده بالا برد، كه از آن هفت آسمان را پديد آورد. آسمان پايين را چون موج مهارشده، و آسمانهاي بالا را مانند سقفي استوار و بلند قرار داد، بي آنكه نيازمند به ستوني باشد، يا ميخهايي كه آنها را استوار كند، آنگاه فضاي آسمان پايين را به وسيله نور ستارگان درخشنده، زينت بخشيد، و در آن چراغي روشنايي بخش، و ماهي درخشان، به حركت درآورد، كه همواره در مدار فلكي گردنده و برقرار، و سقفي متحرك، و صفحه‏اي بي‏قرار، به گردش خود ادامه دهند. دوم- شگفتي خلقت فرشتگان سپس آسمانهاي بالا را از هم گشود، و از فرشتگان گوناگون پر نمود، گروهي از فرشتگان همواره در سجده‏اند و ركوع ندارند و گروهي در ركوعند و ياراي ايستادن ندارند، و گروهي در صفهايي ايستاده‏اند كه پراكنده نمي‏شوند، و گروهي همواره تسبيح گويند و خسته نمي‏شوند، و هيچگاه خواب به چشمشان راه نمي‏يابد، و عقلهاي آنان دچار اشتباه نمي‏گردد، بدنهاي آنان دچار سستي‏نشده، و آنان دچار بي‏خبري برخاسته از فراموشي نمي‏شوند. برخي از فرشتگان، امينان وحي الهي، و زبان گوياي وحي براي پيامبران مي‏باشند، كه پيوسته براي رساندن حكم و فرمان خدا در رفت و آمدند جمعي از فرشتگان حافظان بندگان، و جمعي ديگر دربانان بهشت خداوندند، بعضي از آنها پاهايشان در طبقات پايين زمين قرار داشته، و گردنهاشان از آسمان فراتر، و اركان وجودشان از اطراف جهان گذشته، و عرش الهي بر دوشهايشان استوار است، برابر عرش خدا ديدگان به زير افكنده، و در زير آن، بالها را به خود پيچيده‏اند، ميان اين دسته از فرشتگان با آنها كه در مراتب پايين‏تري قرار دارند، حجاب عزت و پرده‏هاي قدرت، فاصله انداخته است. هرگز خدا را با وهم و خيال، در شكل و صورتي نمي‏پندارند، و صفات پديده‏ها را بر او روا نمي‏دارند، هرگز خدا را در جايي محدود نمي‏سازند، و نه با همانند آوردن به او اشاره مي‏كنند. سوم- شگفتي آفرينش آدم (ع) و ويژگيهاي انسان كامل سپس خداوند بزرگ، خاكي از قسمتهاي گوناگون زمين، از قسمتهاي سخت و نرم، شور و شيرين، گرد آورد، آب بر آن افزود تا گلي خالص و آماده شد، و با افزودن رطوبت، چسبناك گرديد، كه از آن، اندامي شايسته، و عضوهايي جدا و به يكديگر پيوسته آفريد آن را خشكانيد تا محكم شد، خشكاندن را ادامه داد تا سخت شد، و تا زماني معين، و سرانجامي مشخص، اندام انسان كامل گرديد، آنگاه از روحي كه آفريد در آن دميد تا به صورت انساني زنده درآمد، داراي نيروي انديشه، كه وي را به تلاش اندازد، و داراي افكاري كه در ديگر موجودات، تصرف نمايد به انسان اعضاء و جوارحي بخشيد، كه در خدمت او باشند، و ابزاري عطا فرمود، كه آنها را در زندگي بكار گيرد، قدرت تشخيص به او داد تا حق و باطل را بشناسد، و حواس چشايي، و بويايي، و وسيله تشخيص رنگها، و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد. انسان را مخلوطي از رنگهاي گوناگون، و چيزهاي همانند و سازگار، و نيروهاي متضاد، و مزاجهاي گوناگون، گرمي، سردي، تري، و خشكي، قرار داد. سپس از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند انجام دهند، و عهدي را كه پذيرفته‏اند وفا كنند، اينگونه كه بر آدم سجده كنند، و او را بزرگ بشمارند، و فرمود: (بر آدم سجده كنيد پس فرشتگان همه سجده كردند جز شيطان) غرور و خود بزرگ بيني او را گرفت، و شقاوت و بدي بر او غلبه كرد، و به آفرينش خود از آتش افتخار نمود، و آفرينش انسان از خاك را پست شمرد، خداوند براي سزاوار بودن شيطان به خشم الهي، و براي كامل شدن آزمايش، و تحقق وعده‏ها، به او مهلت داد و فرمود: (تا روز رستاخيز مهلت داده شدي) چهارم- آدم (ع) و داستان بهشت سپس خداوند آدم را در خانه‏اي مسكن داد كه زندگي در آن گوارا بود، جايگاه او را امن و امان بخشيد، و او را از شيطان و دشمني او ترساند، پس شيطان او را فريب داد. بدان علت كه از زندگي آدم در بهشت و همنشيني او با نيكان حسادت ورزيد. پس آدم (ع) يقين را به ترديد، و عزم استوار را به گفته‏هاي ناپايدار شيطان فروخت، و شادي خود را به ترس تبديل كرد، كه فريب خوردن براي او پشيماني آورد، آنگاه خداي سبحان در توبه را بر روي آدم گشود، و كلمه رحمت، بر زبان او جاري ساخت، و به او وعده بازگشت به بهشت را داد، و آدم را به زمين، خانه آزمايشها و مشكلات، فرود آورد، تا ازدواج كند، و فرزنداني پديد آورد، و خداي سبحان از فرزندان او پيامبراني برگزيند. فلسفه بعثت پيامبران (نبوت عامه) خدا پيمان وحي را از پيامبران گرفت، تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آنگاه كه در عصر جاهليتها، بيشتر مردم، پيمان خدا را ناديده انگاشتند، و حق پروردگار را نشناختند، و برابر او به خدايان دروغين روي آوردند، و شيطان مردم را از معرفت خدا باز داشت، و از پرستش او جدا كرد، خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود، و هر چند گاه متناسب با خواسته‏هاي انسانها رسولان خود را پي در پي اعزام كرد، تا وفاداري به پيمان فطرت را از آنان باز جويند، و نعمتهاي فراموش‏شده را به ياد آورند، و با ابلاغ احكام الهي، حجت را بر آنها تمام نمايند، و توانمنديهاي پنهان‏شده عقلها را آشكار سازند، و نشانه‏هاي قدرت خدا را معرفي كنند، مانند: سقف بلند پايه آسمانها بر فراز انسانها، گاهواره گسترده زمين در زير پاي آنها، و وسائل و عوامل حيات و زندگي، و راههاي مرگ و مردن، و مشكلات و رنجهاي پيركننده، و حوادث پي در پي، كه همواره بر سر راه آدميان است، خداوند هرگز انسانها را بدون پيامبر، يا كتابي آسماني، يا برهاني قاطع، يا راهي استوار، رها نساخته است، پيامبراني كه با اندك بودن ياران، و فراواني انكاركنندگان، هرگز در انجام وظيفه خود كوتاهي نكردند، بعضي از پيامبران، بشارت ظهور پيامبر آينده را دادند، و برخي ديگر را پيامبران گذشته معرفي كردند، بدينگونه قرنها پديد آمد، و روزگاران سپري شد، پدران رفتند و فرزندان جاي آنها را گرفتند. فلسفه بعثت پيامبر خاتم (ص) تا اينكه خداي سبحان، براي وفاي به وعده خود، و كامل گردانيدن دوران نبوت، حضرت محمد (كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد، پيامبري كه از همه پيامبران پيمان پذيرش نبوت او را گرفته بود، نشانه‏هاي او شهرت داشت، و تولدش بر همه مبارك بود. روزگاري كه مردم روي زمين داراي مذاهب پراكنده، خواسته‏هاي گوناگون، و روشهاي متفاوت بودند، عده‏اي خدا را به پديده‏ها تشبيه كرده، و گروهي نامهاي ارزشمند خدا را انكار و به بتها نسبت مي‏دادند، و برخي به غير خدا اشاره مي‏كردند، پس خداي سبحان، مردم را به وسيله محمد (ص) از گمراهي نجات داد و هدايت كرد، و از جهالت رهايي بخشيد. پس ديدار خود را براي پيامبر (ص) برگزيد، و آنچه نزد خود داشت براي او پسنديد، و او را با كوچ دادن از دنيا گرامي داشت، و از گرفتاريها و مشكلات رهايي بخشيد و كريمانه قبض روح كرد. ضرورت امامت پس از پيامبران الهي رسول گرامي اسلام، در ميان شما مردم جانشيناني برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براي امتهاي خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسانها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفي راهي روشن، و نشانه‏هاي استوار، از ميان مردم نرفتند. ويژگيهاي قرآن و احكام اسلام كتاب پروردگار ميان شماست، كه بيان‏كننده حلال و حرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، مباح و ممنوع، خاص و عام، پندها و مثلها، مطلق و مقيد، محكم و متشابه مي‏باشد، عبارت مجمل خود را تفسير، و نكات پيچيده خود را روشن مي‏كند، از واجباتي كه پيمان شناسايي آن را گرفت، و مستحباتي كه آگاهي از آنها لازم نيست، قسمتي از احكام ديني در قرآن واجب شمرده شد كه ناسخ آن در سنت پيامبر (ص) آمده، و بعضي از آن، در سنت پيامبر (ص) واجب‏شده كه در كتاب خدا ترك آن مجاز بوده است، بعضي از واجبات، وقت محدودي داشته، كه در آينده از بين رفته است، محرمات الهي از هم جدا مي‏باشند، برخي از آنها، گناهان بزرگ است كه وعده آتش دارد، و بعضي كوچك كه وعده بخشش داده است، و برخي از اعمال كه اندكش مقبول و در انجام بيشتر آن آزادند. فلسفه و ره‏آورد حج: خدا حج خانه محترم خود را بر شما واجب كرد، همان خانه‏اي كه آن را قبله‏گاه انسانها قرار داده كه چونان تشنگان به سوي آن روي مي‏آورند، و همانند كبوتران به آن پناه مي‏برند، خداي سبحان، كعبه را مظهر تواضع بندگان برابر عظمت خويش، و نشانه اعتراف آنان به بزرگي و قدرت خود قرار داد، و در ميان انسانها، شنوندگاني را برگزيد، كه دعوت او را براي حج اجابت كنند، و سخن او را تصديق نمايند، و پاي بر جايگاه پيامبران الهي نهند، همانند فرشتگاني كه بر گرد عرش الهي طواف مي‏كنند، و سودهاي فراوان، در اين عبادتگاه و محل تجارت زائران، به دست آورند، و به سوي وعده‏گاه آمرزش الهي بشتابند، خداي سبحان، كعبه را براي اسلام، نشانه گويا، و براي پناهندگان خانه امن و امان قرار داد، اداي حق آن را واجب كرد، و حج بيت‏الله را واجب شمرد، و بر همه شما انسانها مقرر داشت، كه به زيارت آن برويد، و فرمود: (آن كس كه توان رفتن به خانه خدا را دارد، حج بر او واجب است و آن كس كه انكار كند، خداوند از همه جهانيان بي‏نياز است)




2
  و من خطبة له عليه السلام ) بعد انصرافه من صفين: أحمده استتماما لنعمته، و استسلاما لعزته، و ‏استعصاما، من معصيته، و أستعينه فاقة إلي كفايته، إنه لا يضل من هداه، و لا ‏يئل‏ من عاداه، و لا يفتقر من كفاه، فإنه أرجح ما وزن، و أفضل ما خزن، و أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له، شهادة ممتحنا إخلاصها، معتقدا ‏مصاصها، نتمسك بها أبدا ما أبقانا، و ندخرها لأهاويل ما يلقانا، فإنها عزيمة الإيمان، و فاتحة الإحسان، و مرضاة الرحمن، و ‏مدحرة ‏الشيطان‏. و أشهد أن محمدا عبده و رسوله، أرسله بالدين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النور الساطع، و الضياء اللامع، و الأمر الصادع، إزاحة للشبهات، و احتجاجا بالبينات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا ‏بالمثلات‏، و الناس في فتن ‏انجذم‏ فيها حبل الدين، و ‏تزعزعت‏ ‏سواري‏ اليقين، و ‏اختلف‏ ‏‏النجر‏ ،و ‏تشتت‏ ‏الأمر، و ‏ضاق‏ ‏المخرج‏ ،و ‏عمي‏ ‏المصدر، فالهدي خامل، و العمي شامل، عصي الرحمن، و نصر الشيطان، و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه، و تنكرت معالمه، و ‏درست‏ ‏سبله‏، و عفت ‏شركه‏. أطاعوا الشيطان فسلكوا مسالكه، و وردوا ‏مناهله‏، بهم سارت أعلامه، و قام لواؤه، في فتن داستهم ‏بأخفافها، و وطئتهم ‏بأظلافها، و قامت علي ‏سنابكها، فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون، في ‏خير ‏دار ‏و ‏شر ‏جيران‏، نومهم سهود، و كحلهم دموع، بأرض ‏عالمها ‏ملجم‏، ‏و ‏جاهلها ‏مكرم‏. و منها و يعني آل النبي صلي الله عليه و آله و سلم هم موضع سره، و ‏لجأ أمره، و ‏عيبة علمه، و ‏موئل‏ حكمه، و كهوف كتبه و جبال دينه، بهم أقام انحناء ظهره، و أذهب ارتعاد ‏فرائصه‏. منها في المنافقين ‏زرعوا ‏الفجور، ‏و ‏سقوه‏ ‏الغرور، ‏و ‏حصدوا ‏‏الثبور‏، ‏لا ‏يقاس‏ ‏بال‏ ‏محمد ‏صلي‏ ‏الله‏ ‏عليه‏ ‏و اله‏ ‏من‏ ‏هذه‏ ‏الأمة ‏أحد، و لا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه أبدا، هم أساس الدين، و عماد اليقين، إليهم يفي‏ء ‏الغالي‏، و بهم يلحق التالي، و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة، الآن إذ ‏رجع‏ ‏الحق‏ ‏إلي ‏اهله‏، و نقل إلي منتقله.
 س از بازگشت از صفين ستايش پروردگار ستايش مي‏كنم خداوند را، براي تكميل نعمتهاي او، و تسليم بودن برابر بزرگي او، و ايمن ماندن از نافرماني او، و در رفع نيازها از او ياري مي‏طلبم، زيرا آن كس را كه خدا هدايت كند، هرگز گمراه نگردد، و آن را كه خدا دشمن دارد، هرگز نجات نيابد، و هر آن كس را كه خداوند بي‏نياز گرداند، نيازمند نخواهد شد، پس ستايش خداوند از همه چيز گرانسنگ‏تر، و برترين گنجي است كه ارزش ذخيره شدن دارد، و گواهي مي‏دهم كه جز خداي يكتاي بي‏شريك، معبودي نيست، شهادتي كه اخلاص آن آزموده، و پاكي و خلوص آن را باور داريم، و تا زنده‏ايم بر اين باور استواريم، و آن را براي صحنه‏هاي هولناك روز قيامت ذخيره مي‏كنيم، زيرا شهادت به يگانگي خدا، نشانه استواري ايمان، بازكننده درهاي احسان، مايه خشنودي خداي رحمان، و دوركننده شيطان است. ويژگيهاي پيامبر اسلام (ص) و شهادت مي‏دهم كه محمد (ص) بنده خدا و فرستاده اوست، خداوند او را با ديني آشكار، و نشانه‏اي پايدار، و قرآني نوشته‏شده و استوار، و نوري درخشان، و چراغي تابان، و فرماني آشكاركننده، فرستاد تا شك و ترديدها را نابود سازد و با دلائل روشن استدلال كند، و با آيات الهي مردم را پرهيز دهد، و از كيفرهاي الهي بترساند. شناخت عصر جاهليت: خدا پيامبر اسلام را زماني فرستاد، كه مردم در فتنه‏ها گرفتارشده، رشته‏هاي دين پاره‏شده، و ستونهاي ايمان و يقين ناپايدار بود، در اصول دين اختلاف داشته، و امور مردم پراكنده بود، راه رهايي دشوار، و پناهگاهي وجود نداشت، چراغ هدايت بي نور، و كوردلي همگان را فرا گرفته بود، خداي رحمان معصيت مي‏شد، و شيطان ياري مي‏گرديد، ايمان بدون ياور مانده، و ستونهاي آن ويران گرديده، و نشانه‏هاي آن انكارشده، راههاي آن ويران، و جاده‏هاي آن كهنه و فراموش گرديد، مردم جاهلي، شيطان را اطاعت مي‏كردند، و به راههاي او مي‏رفتند، و در آبشخور شيطان سيراب مي‏شدند، با دست مردم جاهليت، نشانه‏هاي شيطان، آشكار، و پرچم او برافراشته گرديد، فتنه‏ها، مردم را لگدمال كرده، و با سمهاي محكم خود نابودشان كرده، و پابرجا ايستاده بود، اما مردم حيران و سرگردان، بي‏خبر و فريب خورده، در كنار بهترين خانه (كعبه) و بدترين همسايگان (بت پرستان) زندگي مي‏كردند، خواب آنها بيداري، و سرمه چشم آنها اشك بود، در سرزميني كه دانشمند آن لب فرو بسته، و جاهل گرامي بود. ويژگيهاي اهل بيت (ع) عترت پيامبر (ص) (اهل بيت (ع)) جايگاه اسرار خداوندي، و پناهگاه فرمان الهي، و مخزن علم خدا، و مرجع احكام اسلامي و نگهبان كتابهاي آسماني، و كوههاي هميشه استوار دين خدايند، خدا به وسيله اهل بيت (ع) پشت خميده دين را راست نمود، و لرزش و اضطراب آن را از ميان برداشت، برابر فاسداني كه تخم گناه افشاندند، و با آب غرور و فريب آبياري كردند، و محصول آن را كه جز عذاب و بدبختي نبود برداشتند، كسي را با خاندان رسالت (عترت پيامبر (ع)) نمي‏شود مقايسه كرد. و آنان كه پرورده نعمت هدايت اهل بيت پيامبرند با آنان برابر نخواهند بود. عترت پيامبر (ص) اساس دين، و ستونهاي استوار يقين مي‏باشند، شتاب‏كننده، بايد به آنان باز گردد، و عقب مانده، بايد به آنان بپيوندد، زيرا ويژگيهاي حق ولايت به آنها اختصاص دارد، و وصيت پيامبر (ص) نسبت به خلافت مسلمين، و ميراث رسالت، به آنها تعلق دارد، هم اكنون (كه خلافت را به من سپرديد) حق به اهل آن بازگشت، و دوباره به جايگاهي كه از آن دور مانده بود، باز گردانده شد.





3
  و من خطبة له عليه السلام ) المعروفة بالشقشقية: أما و الله لقد ‏تقمصها ‏فلان‏، و إنه ليعلم أن ‏محلي‏ ‏منها ‏محل‏ ‏القطب‏ ‏من‏ ‏الرحي، ‏ينحدر ‏عني‏ ‏السيل‏، ‏و ‏لا ‏يرقي ‏إلي‏ ‏الطير، ‏فسدلت‏ دونها ثوبا، و ‏طويت‏ ‏عنها ‏كشحا، و طفقت أرتئي بين أن أصول بيد ‏‏جذاء‏، أو أصبر علي ‏طخية عمياء، يهرم فيها الكبير، و يشيب فيها الصغير، و يكدح فيها مؤمن حتي ‏يلقي ربه. فرأيت أن الصبر علي هاتا ‏أحجي، فصبرت و في العين قذي، و في الحلق ‏شجا، أري ‏تراثي‏ نهبا. حتي مضي الأول لسبيله، ‏فأدلي بها إلي ‏فلان‏ بعده ‏ثم‏ ‏تمثل‏ ‏بقول‏ ‏الأعشي. ‏شتان‏ ‏ما ‏يومي‏ ‏علي ‏‏كورها‏ ‏و ‏يوم‏ ‏حيان‏ ‏أخي‏ ‏جابر. فيا عجبا بينا هو ‏يستقيلها في حياته! إذ عقدها لآخر بعد وفاته، لشد ما ‏تشطرا ‏ضرعيها، فصيرها في حوزة خشناء، ‏يغلظ ‏كلمها، و ‏يخشن‏ مسها، و يكثر ‏العثار فيها، و الإعتذار منها، ‏فصاحبها ‏كراكب‏ ‏‏الصعبة‏، إن ‏أشنق‏ لها ‏خرم‏، و إن ‏أسلس‏ لها ‏تقحم‏، ‏‏فمني‏‏ ‏الناس‏ لعمر الله ‏بخبط و ‏شماس‏، و ‏تلون‏ ‏و ‏‏اعتراض‏‏، فصبرت علي طول المدة، و شدة المحنة. حتي إذا مضي لسبيله، جعلها في جماعة زعم أني أحدهم، فيا لله و ‏للشوري، متي اعترض الريب في مع الاول منهم؟ حتي صرت أقرن إلي هذه ‏النظائر، لكني ‏أسففت‏ إذ أسفوا، و طرت إذ طاروا، ‏فصغا رجل منهم ‏لضغنه‏، ‏و ‏مال‏ ‏الآخر لصهره، ‏مع‏ ‏هن‏ ‏و ‏هن‏. إلي أن قام ثالث القوم ‏نافجا ‏حضنيه‏، بين ‏نثيله‏ و ‏معتلفه‏، و قام معه بنو أبيه ‏يخضمون‏ مال الله خضم الإبل ‏نبتة الربيع، إلي أن ‏انتكث‏ ‏‏عليه‏‏ ‏فتله‏، و ‏أجهز ‏عليه‏ ‏عمله‏، و ‏كبت‏ ‏به‏ ‏بطنته‏. فما راعني إلا و الناس ‏الي‏ ‏‏كعرف‏‏ ‏‏الضبع‏‏ ‏ينثالون‏ علي من كل جانب، حتي لقد وطئ الحسنان، و ‏شق‏ ‏‏عطافي‏‏، مجتمعين حولي ‏‏كربيضة‏ ‏‏الغنم‏‏، فلما نهضت بالأمر ‏‏نكثت‏‏ ‏طائفة و ‏‏مرقت‏‏ أخري و ‏فسق‏ اخرون، كأنهم لم ‏يسمعوا الله سبحانه يقول: ‏تلك‏ ‏الدار ‏الاخرة ‏نجعلها ‏للذين‏ ‏لا ‏يريدون‏ ‏علوا ‏في‏ ‏الأرض‏ ‏و ‏لا ‏فسادا ‏و ‏العاقبة ‏للمتقين‏ بلي و الله لقد سمعوها و وعوها، و لكنهم ‏حليت‏ ‏الدنيا في أعينهم، ‏وراقهم‏ ‏زبرجها. أما و الذي فلق الحبة، و ‏برأ ‏النسمة، لولا حضور ‏الحاضر، و قيام الحجة بوجود ‏الناصر، و ما أخذ الله علي العلماء ‏أن‏ ‏لا ‏يقاروا علي ‏كظة ظالم و لا ‏سغب‏ مظلوم، لألقيت حبلها علي ‏غاربها، و لسقيت اخرها بكأس اولها، و لألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من ‏عفطة ‏عنز. قالوا: و قام إليه رجل من أهل ‏السواد عند بلوغه إلي هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا، فأقبل ينظر فيه، ‏فلما ‏فرغ‏ ‏من‏ ‏قراءته‏ قال له ‏ابن‏ ‏عباس‏: يا أمير المؤمنين لو ‏اطردت‏ ‏مقالتك‏ من حيث ‏أفضيت‏، فقال: هيهات يا ‏ابن‏ ‏عباس‏ تلك ‏‏شقشقة‏ ‏‏هدرت‏‏ ‏ثم‏ ‏‏قرت‏‏. قال ‏ابن‏ ‏عباس‏: فوالله ما أسفت علي كلام قط كأسفي علي ‏ذلك‏ الكلام ان لا يكون أمير المؤمنين عليه السلام بلغ منه ‏حيث‏ أراد. قال السيد الشريف: قوله عليه السلام في هذه الخطبة كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحم يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها، و إن أرخي لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها، يقال: أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه، و شنقها أيضا. ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق، و إنما قال عليه السلام: أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه قال: إن رفع لها رأسها بمعني أمسكه عليها بالزمام، و في الحديث أن رسول الله صلي الله عليه و اله خطب علي ناقته و قد شنق لها فهي تقصع بجرتها، و من الشاهد علي أن أشنق بمعني شنق قول عدي بن زيد العبادي: ساءها ما بنا تبين في الأيدي و إشناقها إلي الاعناق
 قشقيه (معروف به خطبه شقشقيه) غصب خلافت و علل شكيبايي امام (ع) آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابابكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالي كه مي‏دانست، جايگاه من در حكومت اسلامي، چون محور سنگهاي آسياب است (كه بدون آن آسياب حركت نمي‏كند) او مي‏دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جاري است، و مرغان دور پرواز انديشه‏ها به بلنداي ارزش من نتوانند پرواز كرد، پس من رداي خلافت، رها كرده، و دامن جمع نموده از آن كناره‏گيري كردم، و در اين انديشه بودم، كه آيا با دست تنها براي گرفتن حق خود بپا خيزم؟ يا در اين محيط خفقان‏زا و تاريكي كه بوجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مي‏دارد، پس از ارزيابي درست، صبر و بردباري را خردمندانه‏تر ديدم، پس صبر كردم در حالي كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوي من مانده بود، و با ديدگان خود مي‏نگريستم كه ميراث مرا به غارت مي‏برند! بازي ابابكر با خلافت تا اينكه خليفه اول، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد (سپس امام مثلي را با شعري از اعشي عنوان كرد) مرا با برادر جابر (حيان) چه شباهتي است، من همه روز را در گرماي سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود!! شگفتا! ابابكر كه در حيات خود از مردم مي‏خواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگري درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند گرديدند. عمر و ماجراي خلافت سرانجام اولي حكومت را به راهي درآورد، و به دست كسي (عمر) سپرد، كه مجموعه‏اي از خشونت، سختگيري، اشتباه و پوزش‏طلبي بود، زمامدار مانند كسي كه بر شتري سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاي بيني حيوان پاره مي‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مي‏كند سوگند به خدا مردم در حكومت دومي، در ناراحتي و رنج مهمي گرفتار آمده بودند، و دچار دوروييها و اعتراضها شدند، و من در اين مدت طولاني محنت‏زا، و عذاب‏آور، چاره‏اي جز شكيبايي نداشتم، تا آنكه روزگار عمر هم سپري شد. شورا عمر و خلافت عثمان: سپس عمر خلافت را در گروهي قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مي‏باشم!!، پناه به خدا از اين شورا!، در كدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم؟ كه هم‏اكنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم، يكي از آنها با كينه‏اي كه از من داشت روي برتافت و ديگري دامادش را بر حقيقت برتري داد و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان شكوه از خلافت عثمان تا آنكه سومي به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخوري باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويي سرگردان بود، و خويشاوندان پدري او از بني‏اميه بپا خاستند، و همراه او بيت‏المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه‏اي كه به جان گياه بهاري بيافتد، عثمان آن قدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد، و اعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگي او نابودش ساخت. بيعت عمومي مردم با اميرالمومنين (ع) روز بيعت، فراواني مردم چون يالهاي پرپشت كفتار بود، از هر طرف مرا احاطه كردند، تا آنكه نزديك بود حسن و حسين (ع) لگدمال گردند، و رداي من از دو طرف پاره شد، مردم چون گله‏هاي انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند اما آنگاه كه بپا خواستم و حكومت را به دست گرفتم، جمعي پيمان شكستند، و گروهي از اطاعت من سر باز زده از دين خارج شدند، و برخي از اطاعت حق سر برتافتند، گويا نشنيده بودند سخن خداي سبحان را كه مي‏فرمايد: (سراي آخرت را براي كساني برگزيديم كه خواهان سركشي و فساد در زمين نباشند و آينده از آن پرهيزكاران است) آري! به خدا آن را خوب شنيده و حفظ كرده بودند اما دنيا در ديده آنها زيبا نمود، و زيور آن چشمهايشان را خيره كرد. مسووليتهاي اجتماعي سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران، حجت را بر من تمام نمي‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم‏بارگي ستمگران، و گرسنگي مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رها مي‏نمودم، و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مي‏كردم، آنگاه مي‏ديديد كه دنياي شما نزد من از آب بيني گوسفندي بي‏ارزشتر است (گفتند: در اين جا مردي از اهالي عراق بلند شد و نامه‏اي به دست امام (ع) داد و امام (ع) آن را مطالعه مي‏فرمود، گفته شد مسائلي در آن بود كه مي‏بايست جواب مي‏داد. وقتي خواندن نامه به پايان رسيد، ابن عباس گفت يا اميرالمومنين! چه خوب بود سخن را از همانجا كه قطع شد آغاز مي‏كرديد؟ امام (ع) فرمود:) هرگز! اي پسر عباس، شعله‏اي از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست، (ابن عباس مي‏گويد، به خدا سوگند! بر هيچ گفتاري مانند قطع شدن سخن امام (ع) اينگونه اندوهناك نشدم، كه امام نتوانست تا آنجا كه دوست دارد به سخن ادامه دهد)





4
  و من خطبة له عليه السلام: ) بنا اهتديتم في الظلماء، و ‏تسنمتم‏ ‏العلياء، و بنا ‏‏انفجرتم‏‏ ‏عن‏ ‏‏السرار‏. ‏‏وقر‏ ‏سمع‏ ‏لم‏ ‏يفقه‏ ‏‏الواعية‏، و ‏كيف‏ ‏يراعي‏ ‏‏النبأة‏ ‏من‏ ‏أصمته‏ ‏الصيحة؟ ‏‏ربط‏ ‏جنان‏ لم يفارقه الخفقان. ما زلت أنتظر بكم عواقب الغدر، و ‏أتوسمكم‏ ‏بحلية ‏المغترين‏، حتي سترني عنكم ‏جلباب‏ ‏الدين‏، و بصرنيكم صدق النية، أقمت لكم علي سنن الحق في ‏جواد ‏المضلة حيث تلتقون و لا دليل، و تحتفرون و لا ‏‏تميهون‏‏. أليوم أنطق لكم ‏العجماء ذات البيان، ‏‏عزب‏‏ رأي ‏امري‏ء تخلف عني، ما شككت في الحق ‏مذ ‏أريته‏، ‏لم‏ ‏يوجس‏ ‏موسي ‏عليه‏ ‏السلام‏ ‏خيفة علي نفسه، بل أشفق من غلبة الجهال و ‏دول‏ الضلال. أليوم توافقنا علي سبيل الحق و الباطل، ‏من‏ ‏وثق‏ ‏بماء ‏لم‏ ‏يظمأ.
 ندرز به مردم ويژگيهاي اهل بيت (ع) شما مردم به وسيله ما، از تاريكيهاي جهالت نجات يافته و هدايت شديد، و به كمك ما، به اوج ترقي رسيديد، صبح سعادت شما با نور ما درخشيد، كر است گوشي كه بانگ بلند پندها را نشنود، و آن كس را كه فرياد بلند، كر كند، آواي نرم حقيقت چگونه در او اثر خواهد كرد؟ قلبي كه از ترس خدا لرزان است، همواره پايدار و با اطمينان باد من همواره منتظر سرانجام حيله‏گري شما مردم بصره بودم، و نشانه‏هاي فريب خوردگي را در شما مي‏نگريستم، تظاهر به دينداري شما پرده‏اي ميان ما كشيد ولي من با صفاي باطن درون شما را مي‏خواندم. من براي واداشتن شما به راههاي حق، كه در ميان جاده‏هاي گمراه‏كننده بود بپا خاستم در حالي كه سرگردان بوديد، و راهنمايي نداشتيد، به دنبال رهبر و راهنما بوديد اما او را نمي‏يافتيد، امروز زبان بسته را به سخن مي‏آورم، دور باد راي كسي كه با من مخالفت كند، از روزي كه حق به من نشان داده شد، هرگز در آن شك و ترديد نكردم، كناره‏گيري من چونان حضرت موسي (ع) برابر ساحران است كه بر خويش بيمناك نبود، ترس او براي اين بود كه مبادا جاهلان پيروز گردند و دولت گمراهان حاكم گردد، امروز ما و شما بر سر دوراهي حق و باطل قرار داريم، آن كس كه به وجود آب اطمينان دارد تشنه نمي‏ماند.





5
  و من كلام له عليه السلام ) لما قبض رسول‏الله صلي الله عليه و اله و خاطبه ‏العباس‏ و ‏أبوسفيان‏ ‏بن‏ ‏حرب‏ في أن يبايعا له بالخلافة: أيها الناس شقوا أمواج الفتن بسفن النجاة، و عرجوا عن طريق المنافرة، و ضعوا تيجان المفاخرة، أفلح من نهض بجناح، أو استسلم فأراح، ‏ماء اجن‏، و لقمة يغص بها اكلها، و مجتني الثمرة لغير وقت ‏إيناعها كالزارع بغير أرضه. فإن أقل، يقولوا: حرص علي الملك، و إن أسكت يقولوا: ‏جزع‏ من الموت، ‏هيهات‏ ‏‏بعد‏ ‏‏اللتيا‏ ‏‏و‏ ‏‏التي‏‏ و الله لابن أبي‏طالب انس بالموت من الطفل بثدي أمه، بل ‏اندمجت‏ علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب ‏الارشية في ‏الطوي‏ البعيدة.
 س از رحلت رسول خدا راههاي پرهيز از فتنه‏ها اي مردم، امواج فتنه‏ها را با كشتيهاي نجات، درهم بشكنيد، و از راه اختلاف و پراكندگي بپرهيزيد. و تاجهاي فخر و برتري‏جويي را بر زمين نهيد، رستگار شد آن كس كه با ياران بپا خواست، يا كناره‏گيري نمود و مردم را آسوده گذاشت، اينگونه زمامداري، چون آبي بدمزه، و لقمه‏اي گلوگير است، و آن كس كه ميوه را كال و نارس چيند، مانند كشاورزي است كه در زمين ديگري بكارد. فلسفه سكوت در شرائطي قرار دارم كه اگر سخن بگويم، مي‏گويند بر حكومت حريص است، و اگر خاموش باشم، مي‏گويند: از مرگ ترسيد!! هرگز! من و ترس از مرگ؟! پس از آن همه جنگها و حوادث ناگوار؟! سوگند به خدا، انس و علاقه فرزند ابيطالب به مرگ در راه خدا، از علاقه طفل به پستان مادر بيشتر است، اينكه سكوت برگزيدم، از علوم و حوادث پنهاني، آگاهي دارم كه اگر باز گويم مضطرب مي‏گرديد، چون لرزيدن ريسمان در چاههاي عميق!!





6
  و من كلام له عليه السلام ) لما اشير عليه بأن لا يتبع ‏طلحة و ‏الزبير و لا يرصد لهما القتال: و الله لا أكون ‏كالضبع‏ تنام علي طول ‏اللدم‏، حتي يصل إليها طالبها، و ‏‏يختلها‏ ‏راصدها و لكني أضرب بالمقبل إلي الحق المدبر عنه، و بالسامع المطيع العاصي ‏المريب‏ أبدا حتي يأتي علي يومي، فوالله ما زلت مدفوعا عن حقي مستأثرا علي ‏منذ قبض الله نبيه صلي الله عليه و اله حتي يوم الناس هذا.
 ماده نبرد آگاهي و مظلوميت امام (ع) به خدا سوگند! از آگاهي لازمي برخوردارم و هرگز غافلگير نمي‏شوم، كه دشمنان ناگهان مرا محاصره كنند و با نيرنگ دستگيرم نمايند، من همواره با ياري انسان حق طلب، بر سر آن مي‏كوبم كه از حق روي گردان است، و با ياري فرمانبر مطيع، نافرمان اهل ترديد را در هم مي‏كوبم، تا آن روز كه دوران زندگاني من به سر آيد پس، سوگند به خدا، من همواره از حق خويش محروم ماندم، و از هنگام وفات پيامبر (ص) تا امروز حق مرا از من باز داشتند و به ديگري اختصاص دادند.





7
  و من خطبة له عليه السلام: ) إتخذوا ‏الشيطان‏ لأمرهم ‏ملاكا، و اتخذهم له ‏أشراكا، ‏فباض‏ ‏و ‏فرخ‏ في صدورهم، و ‏دب‏ ‏و ‏درج‏ في حجورهم، فنظر بأعينهم و نطق بألسنتهم، فركب بهم ‏الزلل‏، و زين لهم ‏الخطل‏ فعل من قد ‏شركه‏ الشيطان في سلطانه، و نطق بالباطل علي لسانه.
 كوهش دشمنان شناخت پيروان شيطان منحرفان شيطان را، معيار كار خود گرفتند، و شيطان نيز آنها را دام خود قرار داد، و در دلهاي آنان تخم گذارد، و جوجه‏هاي خود را در دامانشان پرورش داد، پس با چشمهاي آنان مي‏نگريست، و با زبانهاي آنان، سخن مي‏گفت: پس با ياري آنها بر مركب گمراهي سوار شد، و كردارهاي زشت را در نظرشان زيبا جلوه داد، مانند رفتار كسي كه نشان مي‏داد در حكومت شيطان شريك است، و با زبان شيطان، باطل مي‏گويد.





8
  و من كلام له عليه السلام: ) يعني به ‏الزبير في حال اقتضت ذلك: يزعم أنه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه، فقد أقر بالبيعة، و ادعي ‏الوليجة، فليأت عليها بأمر يعرف، و إلا فليدخل فيما خرج منه.
 رباره زبير و بيعت او پيمان‏شكني زبير زبير، مي‏پندارد با دست بيعت كرد نه با دل، پس به بيعت با من اقرار كرده ولي مدعي انكار بيعت با قلب است، بر او لازم است بر اين ادعا دليل روشني بياورد، يا به بيعت گذشته باز گردد





9
  و من كلام له عليه السلام: ) و قد ‏‏أرعدوا‏ ‏‏و‏ ‏‏أبرقوا‏، و مع هذين الأمرين ‏الفشل‏، ‏‏فلسنا‏ ‏نرعد ‏حتي ‏نوقع‏، و لا نسيل حتي نمطر.
 رباره پيمان شكنان شناخت طلحه و زبير (و اصحاب جمل) چون رعد خروشيدند، و چونان برق درخشيدند، اما كاري از پيش نبردند و سر انجام سست گرديدند، ولي ما اينگونه نيستيم، تا عمل نكنيم رعد و برقي نداريم، و تا نباريم سيل جاري نمي‏سازيم.





10
  و من خطبة له عليه السلام: ) ألا و إن الشيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و ‏رجله‏، و إن ‏بصيرتي‏ ‏لمعي‏ ما ‏لبست‏ ‏علي ‏نفسي‏، و لا لبس علي، و ايم الله ‏لأفرطن‏ ‏لهم‏ ‏حوضا أنا ‏ماتحه‏، لا ‏يصدرون‏ ‏عنه‏ و لا يعودون إليه.
 زب شيطان آگاهي امام براي مقابله با اصحاب جمل آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را جمع كرده، و سواره و پياده‏هاي لشگر خود را فرا خوانده است، اما من آگاهي لازم به امور دارم، نه حق را پوشيده داشتم و نه حق بر من پوشيده ماند سوگند به خدا، گردابي، براي آنان بوجود آورم كه جز من كسي نتواند آن را چاره سازد، آنها كه در آن غرق شوند، هرگز نتوانند بيرون آيند، و آنها كه گريختند، خيال بازگشتن نكنند.



11
  و من كلام له عليه السلام ) لابنه ‏محمد ‏بن‏ ‏الحنفية لما أعطاه الراية يوم الجمل: ‏تزول‏ ‏الجبال‏ ‏و ‏لا ‏تزل‏، عض علي ‏ناجذك‏، ‏أعر الله جمجمتك، ‏تد ‏في‏ ‏الارض‏ ‏قدمك‏، إرم ببصرك أقصي القوم، و ‏غض‏ بصرك، و اعلم أن النصر من عند الله سبحانه.
 طاب به محمد حنفيه آموزش نظامي اگر كوهها از جاي كنده شوند تو ثابت و استوار باش، دندانها را بر هم بفشار، كاسه سرت را به خدا عاريت ده، پاي بر زمين ميخكوب كن، به صفوف پاياني لشگر دشمن بنگر، از فراواني دشمن چشم پوش، و بدان كه پيروزي از سوي خداي سبحان است.



12
  و من كلام له عليه السلام ) لما ‏أظفره‏ ‏الله‏ بأصحاب الجمل و قد قال له بعض أصحابه: وددت أن أخي فلانا كان شاهدنا ليري ما نصرك الله به علي أعدائك فقال ‏له‏ ‏عليه‏ ‏السلام‏: ‏أهوي ‏أخيك‏ معنا؟ فقال نعم، قال فقد شهدنا: و لقد شهدنا في عسكرنا هذا أقوام في أصلاب الرجال و أرحام النساء، ‏‏سيرعف‏‏ ‏‏بهم‏‏ ‏‏الزمان‏‏، و يقوي بهم الإيمان.
 س از پيروزي بر اصحاب جمل شركت آيندگان در پاداش گذشتگان (نقش نيت در پاداش اعمال) امام (ع) پرسيد: آيا فكر و دل برادرت با ما بود؟ گفت: آري امام (ع) فرمود: پس او هم در اين جنگ با ما بود، بلكه با ما در اين نبرد شريكند آنهايي كه حضور ندارند، در صلب پدران و رحم مادران مي‏باشند، ولي با ما هم‏عقيده و آرمانند، به زودي متولد مي‏شوند، و دين و ايمان به وسيله آنان تقويت مي‏گردد.



13
  و من كلام له عليه السلام ) في ذم البصرة و أهلها: كنتم جند المرأة، و ‏أتباع‏ ‏البهيمة، ‏رغا فأجبتم، و ‏عقر فهربتم، ‏أخلاقكم‏ ‏دقاق‏، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق، و ماؤكم ‏زعاق‏، و المقيم بين أظهركم ‏مرتهن‏ بذنبه، و الشاخص عنكم متدارك برحمة ‏من‏ ربه، كأني بمسجدكم ‏كجؤجوء ‏سفينة، قد بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها، و غرق من في ضمنها. و في رواية: و ايم الله لتغرقن بلدتكم حتي كأني أنظر إلي مسجدها ‏كجؤجوء ‏سفينة ‏أو ‏نعامة ‏‏جاثمة‏. و في رواية: كجؤجوء طير في ‏لجة ‏بحر.
 رزنش مردم بصره عوامل سقوط جامعه (روانشناسي اجتماعي مردم بصره) شما سپاه يك زن بوديد، و پيروان حيوان (شتر عايشه) تا شتر صدا مي‏كرد مي‏جنگيديد، و تا دست و پاي آن قطع گرديد فرار كرديد، اخلاق شما پست، و پيمان شما از هم گسسته، دين شما دورويي، و آب آشاميدني شما شور و ناگوار است، كسي كه ميان شما زندگي كند به كيفر گناهش گرفتار مي‏شود، و آن كس كه از شما دوري گزيند مشمول آمرزش پروردگار مي‏گردد، گويا مسجد شما را مي‏بينم كه چون سينه كشتي غرق‏شده است، كه عذاب خدا از بالا و پايين او را احاطه مي‏كند، و سرنشينان آن همه غرق مي‏شوند. و در روايتي است: سوگند به خدا، سرزمين شما را آب غرق مي‏كند، گويا مسجد شما را مي‏نگرم كه چون سينه كشتي يا چونان شترمرغي كه بر سينه خوابيده باشد بر روي آب مانده است. و در روايت ديگر: مانند سينه مرغ روي آب دريا. و در روايت ديگري آمده: خاك شهر شما بد بوترين خاكها است، از همه جا به آب نزديكتر و از آسمان دورتر، و نه دهم شر و فساد در شهر شما نهفته است، كسي كه در شهر شما باشد گرفتار گناه، و آنكه بيرون رود در پناه عفو خداست گويي شهر شما را مي‏نگرم كه غرق‏شده، و آب آن را فرا گرفته، چيزي از آن ديده نمي‏شود، مگر جاهاي بلند مسجد، مانند سينه مرغ بر روي امواج آب دريا!





14
  و من كلام له عليه السلام ) في مثل ذلك: أرضكم قريبة من الماء، بعيدة من السماء، خفت عقولكم، و ‏سفهت‏ ‏حلومكم‏، فأنتم ‏‏غرض‏‏ ‏‏لنابل‏‏، ‏و ‏أكلة ‏لآكل‏، ‏و ‏‏فريسة‏ ‏‏لصائل‏‏.
 ر نكوهش مردم بصره نقش عوامل محيط در انسان سرزمين شما به آب نزديك و از آسمان دور است، عقلهاي شما سست و افكار شما سفيهانه است پس شما نشانه‏اي براي تيرانداز، و لقمه‏اي براي خورنده، و صيدي براي صياد مي‏باشيد.





15
  و من كلام له عليه السلام ) فيما رده علي المسلمين من ‏قطائع‏ ‏‏عثمان‏‏: و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الإماء لرددته، فإن في العدل سعة، و ‏من‏ ‏ضاق‏ ‏عليه‏ ‏العدل‏ ‏فالجور ‏عليه‏ ‏أضيق‏.
 ر برگرداندن بيت‏المال سياست اقتصادي امام (ع) به خدا سوگند، بيت‏المال تاراج‏شده را هر كجا كه بيابم به صاحبان اصلي آن باز مي‏گردانم، گر چه با آن ازدواج كرده، يا كنيزاني خريده باشند، زيرا در عدالت گشايش براي عموم است، و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمل ستم براي او سخت تر است.





16
  و من خطبة له عليه السلام ) لما بويع بالمدينة: ‏ذمتي‏ بما أقول ‏رهينة، و أنا به ‏زعيم‏، إن ‏من‏ ‏صرحت‏ ‏له‏ ‏‏العبر‏ ‏عما ‏بين‏ ‏يديه‏ ‏من‏ ‏‏المثلات‏‏، ‏‏‏حجزته‏‏‏ ‏التقوي عن ‏تقحم‏ ‏الشبهات‏، ألا و إن بليتكم قد ‏عادت‏ ‏كهيأتها يوم بعث الله نبيكم صلي الله عليه و اله و الذي بعثه بالحق ‏‏لتبلبلن‏‏ ‏بلبلة، ‏و ‏‏لتغربلن‏‏ ‏غربلة، و ‏‏لتساطن‏‏ ‏‏سوط‏ ‏‏القدر‏، حتي يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم، و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا. و الله ما كتمت ‏‏وشمة‏، و لا كذبت كذبة، و لقد نبئت بهذا المقام و هذا اليوم، ألا و إن ‏الخطايا ‏خيل‏ ‏‏شمس‏‏ ،حمل‏ ‏عليها ‏أهلها و خلعت ‏لجمها ‏فتقحمت‏ ‏بهم‏ ‏في‏ ‏النار، ألا و إن ‏التقوي ‏مطايا ‏‏ذلل‏‏ ‏حمل‏ ‏عليها ‏أهلها و أعطوا أزمتها فأوردتهم الجنة، حق و باطل، و لكل أهل فلئن أمر الباطل لقديما فعل، و لئن قل الحق فلربما و لعل، و ‏لقلما ‏أدبر ‏شي‏ء ‏فأقبل‏. أقول: إن في هذا الكلام الادني من مواقع الإحسان ما لا تبلغه، مواقع الاستحسان، و إن حظ العجب منه أكثر من حظ العجب به، و فيه مع الحال التي وصفنا زوائد من الفصاحة، لا يقوم بها لسان، و ‏لا ‏يطلع‏ ‏فجها إنسان، و لا يعرف ما أقول إلا من ضرب في هذه الصناعة بحق، و جري فيها علي ‏عرق‏، و ما يعقلها إلا العالمون. و من هذه الخطبة: شغل من الجنة و النار أمامه، ساع سريع نجا، و طالب بطي‏ء رجا، و مقصر في النار هوي، ‏أليمين‏ ‏و ‏الشمال‏ ‏مضلة، و ‏الطريق‏ ‏الوسطي ‏هي‏ ‏‏الجادة‏، عليها باقي الكتاب ‏و اثار النبوة، و منها منفذ السنة، و إليها مصير العاقبة، هلك من ادعي، و خاب من افتري، ‏من‏ ‏أبدي ‏صفحته‏ ‏للحق‏ ‏هلك‏، و ‏كفي ‏بالمرء ‏جهلا ‏أن‏ ‏لا ‏يعرف‏ ‏قدره‏، ‏لا ‏يهلك‏ ‏علي‏ ‏التقوي ‏‏سنخ‏‏ ‏أصل‏، و لا يظمأ عليها زرع قوم، فاستتروا في بيوتكم، و أصلحوا ذات بينكم، و التوبة من ورائكم، و لا يحمد حامد إلا ربه، و لا يلم لائم إلا نفسه.
 ه هنگام بيعت در مدينه اعلام سياستهاي حكومتي آنچه مي‏گويم به عهده مي‏گيرم، و خود به آن پاي بندم، كسي كه عبرتها براي او آشكار شود، و از عذاب آن پند گيرد، تقوي و خويشتن‏داري او را از سقوط در شبهات نگه مي‏دارد، آگاه باشيد، تيره‏روزيها و آزمايشها، همانند زمان بعثت پيامبر (ص) بار ديگر به شما روي آورد. سوگند به خدايي كه پيامبر (ص) را به حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مي‏شويد، چون دانه‏اي كه در غربال ريزند، يا غذايي كه در ديگ گذارند، به هم خواهيد ريخت، زير و رو خواهيد شد، تا آنكه پايين به بالا، و بالا به پايين رود، آنان كه سابقه‏اي در اسلام داشتند، و تاكنون منزوي بودند، بر سر كار مي‏آيند، و آنها كه به ناحق، پيشي گرفتند، عقب زده خواهند شد فضائل اخلاقي امام (ع) به خدا سوگند، كلمه‏اي از حق را نپوشاندم، هيچگاه دروغي نگفته‏ام، از روز نخست، به اين مقام خلافت، و چنين روزي خبر داده شدم، آگاه باشيد همانا گناهان چون مركبهاي بدرفتارند، كه سواران خود (گناهكاران) را عنان رهاشده در آتش دوزخ مي‏اندازند، اما تقوي، چونان مركبهاي فرمانبرداري هستند كه سواران خود را، عنان بر دست، وارد بهشت جاويدان مي‏كنند. حق و باطل هميشه در پيكارند، و براي هر كدام طرفداراني است، اگر باطل پيروز شود، جاي شگفتي نيست، از ديرباز چنين بود، و اگر طرفداران حق اندكند، چه بسا روزي فراوان گردند، و پيروز شوند، اما كمتر اتفاق مي‏افتد كه چيز رفته باز گردد. (كلمات امام (ع) پيرامون حق و باطل، از سخنان نيكويي است كه كلام كسي از سخن سرايان به آن نخواهد رسيد، و بيش از آنچه كه ما در شگفت شويم، شگفتي، برابر آن فرومانده است، در اين كلمات امام (ع) ريزه كاريهايي از فصاحت است كه نه زبان قدرت شرح آن را دارد، و نه انساني مي‏تواند از دره‏هاي عميق آن بگذرد، اين اعتراف مرا كساني كه در فصاحت پيشگامند و با سابقه، درك مي‏كنند. سرگرداني مردم، و ضرورت تقوا آن كس كه بهشت و دوزخ را پيش روي خود دارد، در تلاش است برخي از مردم به سرعت به سوي حق پيش مي‏روند، كه اهل نجاتند، و بعضي به كندي مي‏روند و اميدوارند، و ديگري كوتاهي مي‏كند و در آتش جهنم گرفتار است، چپ و راست گمراهي، و راه ميانه، جاده مستقيم الهي است كه قرآن و آثار نبوت، آن را سفارش مي‏كند، و گذرگاه سنت پيامبر (ص) است، و سرانجام بازگشت همه بدان سو است. ادعاكننده باطل نابود شد، و دروغگو زيان كرد، هر كس با حق درافتاد هلاك گرديد، ناداني انسان همين بس كه قدر خويش نشناسد. آنچه بر اساس تقوي پايه‏گذاري شود، نابود نگردد، كشتزاري كه با تقوي آبياري شود، تشنگي ندارد. مردم! به خانه‏هاي خود روي آوريد، مسائل ميان خود را اصلاح كنيد، توبه و بازگشت پس از زشتيها ميسر است، جز پروردگار خود، ديگري را ستايش نكنيد، و جز خويشتن خويش ديگري را سرزنش ننماييد.





17
  و من كلام له عليه السلام ) في صفة من يتصدي للحكم بين الأمة و ليس لذلك بأهل: إن أبغض الخلائق إلي الله رجلان: رجل ‏وكله‏ ‏الله‏ ‏إلي ‏نفسه‏، فهو ‏جائر ‏عن‏ ‏قصد ‏السبيل‏، ‏مشغوف‏ ‏بكلام‏ ‏بدعة و دعاء ضلالة، فهو فتنة لمن افتتن به، ضال عن هدي من كان قبله، مضل لمن اقتدي به في حياته و بعد وفاته، ‏حمال‏ ‏خطايا ‏غيره‏، ‏رهن‏ ‏بخطيئته‏. و رجل ‏قمش‏ ‏جهلا، ‏موضع‏ ‏في‏ ‏جهال‏ ‏الامة، ‏‏غار‏ في ‏‏أغباش‏‏ الفتنة، ‏عم‏ بما في ‏عقد ‏الهدنة، قد سماه أشباه الناس عالما و ليس به. بكر فاستكثر من جمع ‏ما ‏قل‏ ‏منه‏ ‏خير ‏مما ‏كثر، حتي إذا ‏ارتوي ‏من‏ ‏‏‏ماء‏‏ ‏اجن‏‏، و ‏‏اكتنز‏ من ‏غير ‏طائل‏ جلس بين الناس قاضيا ضامنا ‏لتخليص‏ ما ‏التبس‏ ‏علي ‏غيره‏، فإن نزلت به إحدي المبهمات هيأ لها ‏حشوا ‏رثا من رأيه ثم قطع به، فهو من ‏لبس‏ ‏الشبهات‏ ‏في‏ ‏مثل‏ ‏نسج‏ ‏العنكبوت‏، لا يدري أصاب أم أخطأ. فإن أصاب خاف أن يكون قد أخطأ، و إن أخطأ رجا أن يكون قد أصاب، جاهل ‏‏خباط‏ ‏جهالات‏، ‏عاش‏ ركاب ‏عشوات‏، ‏لم‏ ‏يعض‏ ‏علي‏ ‏العلم‏ ‏بضرس‏ ‏قاطع‏، ‏‏يذري‏‏ ‏الروايات‏ ‏إذراء ‏الريح‏ ‏‏الهشيم‏‏، لا ‏ملي‏ء و الله بإصدار ما ورد عليه ‏و ‏لا ‏هو ‏أهل‏ ‏لما ‏فوض‏ ‏إليه‏ لا يحسب العلم في شي‏ء مما أنكره، و لا يري أن من وراء ما بلغ ‏منه‏ مذهبا لغيره، و إن أظلم عليه أمر ‏اكتتم‏ ‏به‏ لما يعلم من جهل نفسه. تصرخ من جور قضائه الدماء، و ‏‏تعج‏‏ ‏منه‏ ‏المواريث‏. إلي الله ‏أشكو من معشر يعيشون جهالا، و يموتون ضلالا، ليس فيهم سلعة ‏أبور من الكتاب إذا تلي حق تلاوته، و لا سلعة ‏أنفق‏ بيعا و لا أغلي ثمنا من الكتاب إذا حرف عن مواضعه، و لا عندهم أنكر من المعروف و لا أعرف من المنكر.
 اوران ناشايست شناخت بدترين انسانها دشمن‏ترين آفريده‏ها، نزد خدا دو نفرند، مردي كه خدا او را به حال خود گذاشته، و از راه راست دور افتاده است، دل او شيفته بدعت، و مردم را گمراه كرده، به فتنه‏انگيزي مي‏كشاند، و راه رستگاري گذشتگان را گم كرده، و طرفداران خود و آيندگان را گمراه ساخته است، بار گناه ديگران را بر دوش كشيده، و گرفتار زشتيهاي خود نيز مي‏باشد. و مردي كه مجهولاتي به هم بافته، و در ميان انسانهاي نادان امت، جايگاهي پيدا كرده است. در تاريكيهاي فتنه فرو رفته، و از مشاهده صلح و صفا كور است، آدم‏نماها او را عالم ناميدند كه نيست، چيزي را بسيار جمع‏آوري مي‏كند كه اندك آن به از بسيار است، تا آنكه از آب گنديده سيراب شود، و دانش و اطلاعات بيهوده فراهم آورد. روانشناسي مدعيان دروغين قضاوت در ميان مردم با نام قاضي به داوري مي‏نشيند، و حل مشكلات ديگري را به عهده مي‏گيرد، پس اگر مشكلي پيش آيد، با حرفهاي پوچ و توخالي، و راي و نظر دروغين، آماده رفع آن مي‏شود. سپس اظهارات پوچ خود را باور مي‏كند، عنكبوتي را مي‏ماند كه در شبهات و بافته‏هاي تار خود چسبيده، نمي‏داند كه درست حكم كرده يا برخطاست؟ اگر بر صواب باشد مي‏ترسد كه خطا كرده، و اگر بر خطاست، اميد دارد كه راي او درست باشد. ناداني است كه راه جهالت مي‏پويد، كوري است كه در تاريكي گمشده خود را مي‏جويد، از روي علم و يقين سخن نمي‏گويد، روايات را بدون آگاهي نقل مي‏كند، چون تندبادي كه گياهان خشك را بر باد دهد، روايات را زير و رو مي‏كند، كه بي‏حاصل است. به خدا سوگند نه راه صدور حكم مشكلات را مي‏داند، و نه براي منصب قضاوت اهليت دارد، آنچه را كه نپذيرد علم به حساب نمي‏آورد، و جز راه و رسم خويش، مذهبي را حق نمي‏داند، اگر حكمي را نداند آن را مي‏پوشاند تا ناداني او آشكار نشود، خون بي‏گناهان از حكم ظالمانه او در جوشش، و فرياد ميراث بر باد رفتگان بلند است. به خدا شكايت مي‏كنم از مردمي كه در جهالت زندگي مي‏كنند، و با گمراهي مي‏ميرند، در ميان آنها، كالايي خوارتر از قرآن نيست، اگر آن را آنگونه كه بايد بخوانند، و متاعي سودآورتر، گرانبهاتر از قرآن نيست، اگر آن را تحريف كنند، و در نزد آنان، چيزي زشت تر از معروف، و نيكوتر از منكر نيست





18
  و من كلام له عليه السلام ) في ذم اختلاف العلماء في الفتيا: ترد علي أحدهم القضية في حكم من الأحكام فيحكم فيها برأيه، ثم ترد تلك القضية بعينها علي غيره فيحكم فيها بخلافه، ثم يجتمع القضاة بذلك عند ‏‏إمامهم‏‏ ‏الذي‏ ‏استقضاهم‏ فيصوب اراءهم جميعا، و إلههم واحد، و نبيهم واحد، و كتابهم واحد، أفأمرهم الله تعالي بالإختلاف فأطاعوه؟ أم نهاهم عنه فعصوه؟ أم أنزل الله سبحانه دينا ناقصا فاستعان بهم علي إتمامه؟ أم كانوا شركاء له. فلهم أن يقولوا و عليه ان يرضي أم أنزل الله سبحانه دينا تاما فقصر الرسول صلي الله عليه و اله عن تبليغه و أدائه؟ و الله سبحانه يقول: ‏ما ‏فرطنا ‏في‏ ‏الكتاب‏ ‏من‏ ‏شي‏ء، و قال: فيه تبيان كل شي‏ء و ذكر أن الكتاب يصدق بعضه بعضا، و أنه لا اختلاف فيه، فقال سبحانه ‏و ‏لو ‏كان‏ ‏من‏ ‏عند ‏غير ‏الله‏ ‏لوجدوا ‏فيه‏ ‏اختلافا ‏كثيرا و إن القران ظاهره ‏أنيق‏، و باطنه عميق، لا تفني عجائبه، و لا تنقضي غرائبه، و لا تكشف الظلمات إلا به.
 كوهش اختلاف عالمان دعوايي نسبت به يكي از احكام اجتماعي نزد عالمي مي‏برند كه با راي خود حكمي صادر مي‏كند، پس همان دعوي را نزد ديگري مي‏برند كه او درست برخلاف راي اولي، حكم مي‏دهد، سپس همه قضات نزد رييس خود كه آنان را به قضاوت منصوب كرد، جمع مي‏گردند، او راي همه را بر حق مي‏شمارد!! مباني وحدت امت اسلامي در صورتيكه خدايشان يكي، پيغمبرشان يكي، و كتابشان يكي است، آيا خداي سبحان، آنها را به اختلاف فرمود؟ كه اطاعت كردند؟ يا آنها را از اختلاف پرهيز داد و معصيت خدا نمودند؟ آيا خداي سبحان، دين ناقصي فرستاد و در تكميل آن از آنها استمداد كرده است؟ آيا آنها شركاء خدايند كه هر چه مي‏خواهند در احكام دين بگويند، و خدا رضايت دهد؟ آيا خداي سبحان، دين كاملي فرستاد پس پيامبر (ص) در ابلاغ آن كوتاهي ورزيد؟ در حالي كه خداي سبحان مي‏فرمايد: (ما در قرآن چيزي را فروگذار نكرديم) و فرمود: (در قرآن بيان هر چيزي است) و يادآور شديم كه: بعض قرآن گواه بعض ديگر است و اختلافي در آن نيست. پس خداي سبحان فرمود: (اگر قرآن از طرف غير خدا نازل مي‏شد اختلافات زيادي در آن مي‏يافتند) همانا قرآن داراي ظاهري زيبا، و باطني ژرف و ناپيداست، مطالب شگفت‏آور آن تمام نمي‏شود، و اسرار نهفته آن پايان نمي‏پذيرد، و در تاريكيها بدون قرآن بر طرف نخواهد شد





19
  و من كلام له عليه السلام ) قاله ‏للاشعث‏ ‏بن‏ ‏قيس‏ و هو علي منبر الكوفة يخطب، فمضي في بعض كلامه شي‏ء اعترضه ‏الاشعث‏ فقال: يا أمير المؤمنين: هذه عليك لا لك، فخفض عليه السلام إليه بصره ثم قال: ما يدريك ما علي مما لي؟ عليك لعنة الله و لعنة اللاعنين، حائك ابن حائك، منافق ابن كافر، و الله لقد أسرك الكفر مرة، و الإسلام أخري فما فداك من واحدة منهما مالك و لا حسبك ‏و ‏إن‏ امرأ دل علي قومه السيف، و ساق إليهم الحتف، لحري أن يمقته الاقرب، و لا يأمنه الابعد. ‏أقول‏: يريد عليه السلام أنه أسر في الكفر مرة، و في الإسلام مرة. و أما قوله عليه السلام دل علي قومه السيف، فأراد به حديثا كان ‏للاشعث‏ مع خالد بن الوليد باليمامة، غر فيه قومه، و مكر بهم حتي أوقع ‏بهم‏ ‏خالد، و كان قومه بعد ذلك يسمونه عرف النار، و هو اسم للغادر عندهم.
 ه اشعث بن قيس سوابق تاريخي نكوهيده اشعث بن قيس چه كسي تو را آگاهاند كه چه چيزي به سود، يا زيان من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنت كنندگان، بر تو باد اي متكبر متكبر زاده، منافق پسر كافر، سوگند به خدا، تو يكبار در زمان كفر و بار ديگر در حكومت اسلام، اسير شدي، و مال و خويشاوندي تو، هر دو بار نتوانست به فريادت برسد، آن كس كه خويشان خود را به دم شمشير سپارد، و مرگ و نابودي را به سوي آنها كشاند، سزاوار است كه بستگان او بر وي خشم گيرند و بيگانگان به او اطمينان نداشته باشند. (منظور امام (ع) اين است كه اشعث ابن قيس يك بار وقتي كه كافر بود اسير شد و بار ديگر آنگاه كه مسلمان شد و شمشيرها را به سوي قبيله‏اش راهنمايي كرد، مربوط به جرياني است كه اشعث قبيله خود را فريب داد تا خالد بن وليد، آنها را غافلگير كند و از دم شمشير بگذراند كه پس از آن خيانت او را با لقب (عرف النار) چيزي كه آتش را بپوشاند، مي‏ناميدند و اين لقبي بود كه به نيرنگباز مي‏دادند)





20
  و من خطبة له عليه السلام: ) فإنكم لو ‏عاينتم‏ ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و ‏وهلتم‏، و سمعتم و أطعتم، و لكن محجوب عنكم ‏ما ‏قد ‏عاينوا، و قريب ما يطرح الحجاب، و لقد بصرتم إن أبصرتم، و أسمعتم إن سمعتم، و هديتم إن اهتديتم، ‏بحق‏ أقول لكم لقد ‏جاهرتكم‏ ‏العبر، و زجرتم بما فيه مزدجر، و ما يبلغ عن الله بعد ‏رسل‏ ‏السماء إلا البشر.
 ر منع از غفلت علل پنهان بودن اسرار پس از مرگ آنچه را كه مردگان ديدند اگر شما مي‏ديديد، ناشكيبا بوديد، و مي‏ترسيديد، و مي‏شنيديد و فرمان مي‏برديد، ولي آنچه آنها مشاهده كردند بر شما پوشيده است، و نزديك است كه پرده‏ها فرو افتد. گر چه حقيقت را به شما نيز نشان دادند، اگر بدرستي بنگريد، و نداي حق را به شما شنواندند. اگر به خوبي بشنويد، و به راه راست هدايتتان كردند. اگر هدايت بپذيريد، راست مي‏گويم، مطالب عبرت‏آموز اندرزدهنده را آشكارا ديديد، و از حرام الهي نهي شديد، و پس از فرشتگان آسماني، هيچ كس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمي‏كند.











+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:52  توسط پوریا و ایمان  | 

کاریکاتور

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:42  توسط پوریا و ایمان  | 

مولوی

از خداوند وليالتوفيق در خواستن توفيق رعايت ادب در همه حالها و بيان كردن وخامت ضررهاي بيادبي
از خدا جوييم توفيق ادب بيادب محروم گشت از لطف رب
بيادب تنها نه خود را داشت بد بلك آتش در همه آفاق زد
مايده از آسمان در ميرسيد بيشري و بيع و بيگفت و شنيد
درميان قوم موسي چند كس بيادب گفتند كو سير و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بيل و داسمان
باز عيسي چون شفاعت كرد حق خوان فرستاد و غنيمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدايان زلهها برداشتند
لابه كرده عيسي ايشان را كه اين دايمست و كم نگردد از زمين
بدگماني كردن و حرصآوري كفر باشد پيش خوان مهتري
زان گدارويان ناديده ز آز آن در رحمت بريشان شد فراز
ابر بر نايد پي منع زكات وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم آن ز بيباكي و گستاخيست هم
هر كه بيباكي كند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب بر نور گشتست اين فلك وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
بد ز گستاخي كسوف آفتاب شد عزازيلي ز جرات رد باب




بردن پادشاه آن طبيب را بر بيمار تا حال او را ببيند
قصهي رنجور و رنجوري بخواند بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
رنگ روي و نبض و قاروره بديد هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند آن عمارت نيست ويران كردهاند
بيخبر بودند از حال درون استعيذ الله مما يفترون
ديد رنج و كشف شد بروي نهفت ليك پنهان كرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود بوي هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقي گر زين سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگرست ليك عشق بيزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن ميشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وي رو متاب
از وي ار سايه نشاني ميدهد شمس هر دم نور جاني ميدهد
سايه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآيد شمس انشق القمر
خود غريبي در جهان چون شمس نيست شمس جان باقي كش امس نيست
شمس در خارج اگر چه هست فرد ميتوان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كو خارج آمد از اثير نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو تا در آيد در تصور مثل او
چون حديث روي شمس الدين رسيد شمس چارم آسمان سر در كشيد
واجب آيد چونك آمد نام او شرح كردن رمزي از انعام او
اين نفس جان دامنم بر تافتست بوي پيراهان يوسف يافتست
كز براي حق صحبت سالها بازگو حالي از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود عقل و روح و ديده صد چندان شود
لاتكلفني فاني في الفنا كلت افهامي فلا احصي ثنا
كل شيء قاله غيرالمفيق ان تكلف او تصلف لا يليق
من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن ياري كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
قال اطعمني فاني جائع واعتجل فالوقت سيف قاطع
صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق نيست فردا گفتن از شرط طريق
تو مگر خود مرد صوفي نيستي هست را از نسيه خيزد نيستي
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار خود تو در ضمن حكايت گوشدار
خوشتر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران
گفت مكشوف و برهنه بيغلول بازگو دفعم مده اي بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو كه من مينخسپم با صنم با پيرهن
گفتم ار عريان شود او در عيان نه تو ماني نه كنارت نه ميان
آرزو ميخواه ليك اندازه خواه بر نتابد كوه را يك برگ كاه
آفتابي كز وي اين عالم فروخت اندكي گر پيش آيد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزي مجوي بيش ازين از شمس تبريزي مگوي
اين ندارد آخر از آغاز گوي رو تمام اين حكايت بازگوي



بيان آنك كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهي بود نه به هواي نفس و تامل فاسد
كشتن آن مرد بر دست حكيم نه پي اوميد بود و نه ز بيم
او نكشتش از براي طبع شاه تا نيامد امر و الهام اله
آن پسر را كش خضر ببريد حلق سر آن را در نيابد عام خلق
آنك از حق يابد او وحي و جواب هرچه فرمايد بود عين صواب
آنك جان بخشد اگر بكشد رواست نايبست و دست او دست خداست
همچو اسمعيل پيشش سر بنه شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاك احمد با احد
عاشقان آنگه شراب جان كشند كه به دست خويش خوبانشان كشند
شاه آن خون از پي شهوت نكرد تو رها كن بدگماني و نبرد
تو گمان بردي كه كرد آلودگي در صفا غش كي هلد پالودگي
بهر آنست اين رياضت وين جفا تا بر آرد كوره از نقره جفا
بهر آنست امتحان نيك و بد تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
گر نبودي كارش الهام اله او سگي بودي دراننده نه شاه
پاك بود از شهوت و حرص و هوا نيك كرد او ليك نيك بد نما
گر خضر در بحر كشتي را شكست صد درستي در شكست خضر هست
وهم موسي با همه نور و هنر شد از آن محجوب تو بي پر مپر
آن گل سرخست تو خونش مخوان مست عقلست او تو مجنونش مخوان
گر بدي خون مسلمان كام او كافرم گر بردمي من نام او
ميبلرزد عرش از مدح شقي بدگمان گردد ز مدحش متقي
شاه بود و شاه بس آگاه بود خاص بود و خاصهي الله بود
آن كسي را كش چنين شاهي كشد سوي بخت و بهترين جاهي كشد
گر نديدي سود او در قهر او كي شدي آن لطف مطلق قهرجو
بچه ميلرزد از آن نيش حجام مادر مشفق در آن دم شادكام
نيم جان بستاند و صد جان دهد آنچ در وهمت نيايد آن دهد
تو قياس از خويش ميگيري وليك دور دور افتادهاي بنگر تو نيك


آموختن وزير مكر پادشاه را
او وزيري داشت گبر و عشوه ده كو بر آب از مكر بر بستي گره
گفت ترسايان پناه جان كنند دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست دين ندارد بوي مشك و عود نيست
سر پنهانست اندر صد غلاف ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبير چيست چارهي آن مكر و آن تزوير چيست
تا نماند در جهان نصرانيي ني هويدا دين و نه پنهانيي
گفت اي شه گوش و دستم را ببر بينيام بشكاف و لب در حكم مر
بعد از آن در زيردار آور مرا تا بخواهد يك شفاعت گر مرا
بر مناديگاه كن اين كار تو بر سر راهي كه باشد چارسو
آنگهم از خود بران تا شهر دور تا در اندازم دريشان شر و شور





+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:49  توسط پوریا و ایمان  | 

حدیث حضرت علی

حديث 1

مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَي الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.

از گنجهاي بهشت; نيكي كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبتها و نهان كردن گرفتاريها (يعني عدم شكايت از آنها) است.

حديث 2
أَلزّاهِدُ فِي الدُّنْيا مَنْ لَمْ يغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ يشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
زاهد در دنيا كسي است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.


حديث 3
«أَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنًا ما عَسي أَنْ يعْصِيكَ يوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنًا ما عَسي أَنْ يكُونَ حَبيبَكَ يوْمًا ما.»
با دوستت آرام بيا، بسا كه روزي دشمنت شود، و با دشمنت آرام بيا، بسا كه روزي دوستت شود.


حديث 4
قيمَةُ كُلِّ امْرِء ما يحْسِنُ.
ارزش هر كسي آن چيزي است كه نيكو انجام دهد.


حديث 5
«اَلا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقيهِ حَقَّ الْفَقيهِ؟ مَنْ لَمْ يرَخِّصِ النّاسَ في مَعاصِي اللّهِ وَ لَمْ يقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ يؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللّهِ وَ لَمْ يدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلي ما سِواهُ، وَ لا خَيرَ في عِبادَة لَيسَ فيها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَيرَ في عِلْم لَيسَ فيهِ تَفَكُّرٌ. وَ لا خَيرَ في قِراءَة لَيسَ فيها تَدَبُّرٌ.»
آيا شما را از فقيه كامل، خبر ندهم؟ آن كه به مردم اجازه نـافرماني خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نوميد نسازد، و از مكر خدايشان آسوده نكند، و از قرآن رو به چيز ديگر نكنـد، و خيـري در عبـادت بدون تفقّه نيست، و خيـري در علم بدون تفكّر نيست، و خيري در قرآن خواندن بدون تدبّر نيست.


حديث 6
«إِنَّما أَخْشي عَلَيكُمْ إِثْنَينِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوي، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَينْسِي الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوي فَإِنَّهُ يصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
همانا بر شما از دو چيز ميترسم: درازي آرزو و پيروي هواي نفس. امّا درازي آرزو سبب فراموشي آخرت شود، و امّا پيروي از هواي نفس، آدمي را از حقّ باز دارد.


حديث 7
«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَديقِكَ صَديقًا فَتَعْدي صَديقَكَ.»
با دشمنِ دوستت دوست مشو كه [با اين كار] با دوستت دشمني ميكني.


حديث 8
«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَي الْمُصيبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَيالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَي الْمَعْصِيةِ.»
صبر بر سه گونه است: صبر بر مصيبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترك] معصيت.


حديث 9
مَنْ ضُيقَ عَلَيهِ في ذاتِ يدِهِ، فَلَمْ يظُنَّ أَنَّ ذلِكَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيعَ مَأْمُولاً. وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيهِ في ذاتِ يدِهِ فَلَمْ يظُنَّ أَنَّ ذلِكَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
هر كه تنگدست شد و نپنداشت كه اين از لطف خدا به اوست، يك آرزو را ضايع كرده و هر كه وسعت در مال يافت و نپنداشت كه اين يك غافلگيري از سوي خداست، در جاي ترسناكي آسوده مانده است.


حديث 10
اَلْمَنِيةُ وَ لاَ الدَّنِيةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ يوْمانِ: فَيوْمٌ لَكَ وَ يوْمٌ عَلَيكَ فَإِذا كانَ لَكَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا كانَ عَلَيكَ فَلا تَحْزَنْ فَبِكِلَيهِما سَتُخْتَبَرُ.
مردن نه خوار شدن! و بي باكي نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزي به نفع تو، و روزي به ضرر تو! چون به سودت شد شادي مكن، و چون به زيانت گرديد غم مخور، كه به هر دوي آن آزمايش شوي.

حديث 11
ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
هر كه خير جويد سرگردان نشود، و كسي كه مشورت نمايد پشيمان نگردد.



حديث 12
عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
شهرها به حبّ و دوستي وطن آباداند.



حديث 13
أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْيانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
دانش سه قسم است: فقه براي دين، و پزشكي براي تن، و نحو براي زبان.



حديث 14
تَكَلَّمُوا فِي الْعِلْمِ تَبَينَ أَقْدارُكُمْ.
عالمانه سخن گوييد تا قدر شما روشن گردد.



حديث 15
لا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
فقر و تنگدستي و طول عمر را به خود تلقين نكن.



حديث 16
سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگيدن با او كفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.



حديث 17
أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيسارَينِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيشِ.
فقر و نداري بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكي از دو توانگري است، كه آن نيمي از خوشي است.



حديث 18
أَهْلَكَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
دو چيز مردم را هلاك كرده: ترس از نداري و فخرطلبي.



حديث 19
أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعينُ عَلَيهِ وَ الرّاضِي بِهِ شُرَكاءُ ثَلاثَةٌ.
شخص ستمكار و كمك كننده بر ظلم و آن كه راضي به ظلم است، هر سه با هم شريكاند.



حديث 20
أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصيبَةِ حَسَنٌ جَميلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيكَ.
صبر بر دو قسم است: صبر بر مصيبت كه نيكو و زيباست، و بهتر از آن صبر بر چيزي است كه خداوند آن را حرام گردانيده است.

حديث 21
أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلي قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبياءِ.
امانت را بپردازيد گرچه به كشنده فرزندان پيغمبران باشد.



حديث 22
قالَ(عليه السلام) لِكُمَيلِ بْنِ زِياد:رُوَيدَكَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَكَ لا تُذْكَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَيكَ إِذا عَرَّفَكَ دينَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا يعْرِفُونَكَ.
آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار كه شناخته نشوي، ياد گير تا بداني، خموش باش تا سالم بماني. بر تو هيچ باكي نيست، آن گاه كه خدا دينش را به تو فهمانيد، كه نه تو مردم را بشناسي و نه مردم تو را بشناسند (يعني، گمنام زندگي كني).



حديث 23
إِنَّ اللّهَ يعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبيةِ وَ الدَّهاقينَ بِالْكِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِيانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان هاي ده را به تكبّر، و فرمانروايان را به جور، و فقيهان را به حسد، و تجّار را به خيانت، و روستايي را به جهالت.



حديث 24
أَلاِْيمانُ عَلي أَرْبَعَةِ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلِ عَلَي اللّهِ، وَ التَّفْويضِ إِلَي اللّهِ وَ التَّسْليمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
ايمان چهارپايه دارد: توكّل بر خدا، واگذاردن كار به خدا، تسليم به امر خدا و رضا به قضاي الهي.



حديث 25
«ذَلِّلُوا أَخْلاقَكُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَي الْمَكارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَكُمُ الْحِلْمَ.»
اخلاق خود را رامِ خوبي ها كنيد و به بزرگواري هايشان بكشانيد و خود را به بردباري عادت دهيد.



حديث 26
«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِي مِنَ الاُْمُورِ.»
نسبت به مردم، زياد خرده گيري نكنيد، و قدر خود را با كناره گيري از كارهاي پست بالا بريد.



حديث 27
«كَفي بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَيسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ يحْفَظُونَهُ أَنْ لا يتَرَدّي في بِئْر وَ لا يقَعَ عَلَيهِ حائِطٌ وَ لا يصيبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَينَهُ وَ بَينَ أَجَلِهِ.»
آدمي را همين دژ بس كه كسي از مردم نيست، مگر آن كه با او از طرف خدا نگهبان هاست كه او را نگه ميدارند كه به چاه نيفتد، و ديوار بر سرش نريزد، و درنده اي آسيبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.



حديث 28
«يأْتي عَلَي النّاسِ زَمانٌ لا يعْرَفُ فيهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا يظَرَّفُ فيهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا يؤْتَمَنُ فيهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا يخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، يتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَي النّاسِ وَ تَعَدِّيا و ذلِكَ يكُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبيانِ.»
زماني بر مردم خواهد آمد كه در آن ارج نيابد، مگر فرد بيعرضه و بيحاصل، و خوش طبع و زيرك دانسته نشود، مگر فاجر، و امين و مورد اعتماد قرار نگيرد، مگر خائن و به خيانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستكار و امين! در چنين روزگاري، بيتالمال را بهره شخصي خود گيرند، و صدقه را زيان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاي آرند، و عبادت را وسيله بزرگي فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و اين وقتي است كه زنان، حاكم و كنيزان، مشاور و كودكان، فرمانروا باشند!



حديث 29
«كُنْ فِي الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَيرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَيحْلَبَ.»
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش كه نه پشتي دارد تا سوارش شوند و نه پستاني تا شيرش دوشند.



حديث 30
«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنيا عَلي أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
چون دنيا به كسي روي آرد، نيكويي هاي ديگران را بدو به عاريت سپارد، و چون بدو پشت نمايد، خوبي هايش را بربايد.














+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:45  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

دعا، هنگام طلب باران پس از قحطي و خشكسالي:وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ، عَلَيْهِ السّلَامُ عِنْدَ الِاسْتِسْقَاءِ بَعْدَ الْجَدْبِ:
اللّهُمّ اسْقِنَا الْغَيْثَ، وَ انْشُرْ عَلَيْنَا رَحْمَتَكَ بِغَيْثِكَ الْمُغْدِقِ مِنَ السّحَابِ الْمُنْسَاقِ لِنَبَاتِ أَرْضِكَ الْمُونِقِ فِي جَمِيعِ الْ‏آفَاقِ.
وَ امْنُنْ عَلَي عِبَادِكَ بِإِينَاعِ الثّمَرَةِ، وَ أَحْيِ بِلَادَكَ بِبُلُوغِ الزّهَرَةِ، وَ أَشْهِدْ مَلَائِكَتَكَ الْكِرَامَ السّفَرَةَ بِسَقْيٍ مِنْكَ نَافِعٍ، دَائِمٍ غُزْرُهُ، وَاسِعٍ دِرَرُهُ، وَابِلٍ سَرِيعٍ عَاجِلٍ.
تُحْيِي بِهِ مَا قَدْ مَاتَ، وَ تَرُدّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ وَ تُخْرِجُ بِهِ مَا هُوَ آتٍ، وَ تُوَسّعُ بِهِ فِي الْأَقْوَاتِ، سَحَاباً مُتَرَاكِماً هَنِيئاً مَرِيئاً طَبَقاً مُجَلْجَلًا، غَيْرَ مُلِثّ‏ٍ وَدْقُهُ، وَ لَا خُلّبٍ بَرْقُهُ.
اللّهُمّ اسْقِنَا غَيْثاً مُغِيثاً مَرِيعاً مُمْرِعاً عَرِيضاً وَاسِعاً غَزِيراً، تَرُدّ بِهِ النّهِيضَ، وَ تَجْبُرُ بِهِ الْمَهِيضَ‏
اللّهُمّ اسْقِنَا سَقْياً تُسِيلُ مِنْهُ الظّرَابَ، وَ تَمْلَأُ مِنْهُ الْجِبَابَ، وَ تُفَجّرُ بِهِ الْأَنْهَارَ، وَ تُنْبِتُ بِهِ الْأَشْجَارَ، وَ تُرْخِصُ بِهِ الْأَسْعَارَ فِي جَمِيعِ الْأَمْصَارِ، وَ تَنْعَشُ بِهِ الْبَهَائِمَ وَ الْخَلْقَ، وَ تُكْمِلُ لَنَا بِهِ طَيّبَاتِ الرّزْقِ، و تُنْبِتُ لَنَا بِهِ الزّرْعَ وَ تُدِرّ بِهِ الضّرْعَ وَ تَزِيدُنَا بِهِ قُوّةً إِلَي قُوّتِنَا.
اللّهُمّ لَا تَجْعَلْ ظِلّهُ عَلَيْنَا سَمُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ بَرْدَهُ عَلَيْنَا حُسُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ صَوْبَهُ عَلَيْنَا رُجُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ مَاءَهُ عَلَيْنَا أُجَاجاً.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَ ارْزُقْنَا مِنْ بَرَكَاتِ السّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ، إِنّكَ عَلَي كُلّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ.
دعا، هنگام طلب باران پس از قحطي و خشكسالي:
خدايا، ما را بوسيله باران سيراب ساز، و رحمتت را به باران فراوانت از ابري كه براي رويانيدن گياه زيبا و بهجت‏انگيز در همه آفاق زمينت روان گشته بر ما بگستران و با شكوفا ساختن و مايه بستن شكوفه، سرزمين‏هاي خود را حياتي تازه بخش، و فرشتگان نويسنده اخبار و آثار را شاهد و ناظر بر سقايت نافعي ساز از لطف خود كه مايه بخشندگيش برقرار و فيض بارندگيش دامنه‏دار باشد، تند باراني كه آنچه را كه فرو مرده به فيضش زنده كني، و آنچه را كه از دست رفته است باز آري، و هر آن نعمت را كه از مخزن كرمت آمدني است به خان احسانت بر آري و در دسترس خلق خود بگذاري و روزها را بوسيله آن بيفزائي، و از آسمان لطفت ابري را چشم همي داريم كه انبوه و فشرده و بي‏خطر و بي‏ضرر و فراگيرنده و خروشنده باشد و بارانش خسته كننده و برقش فريب دهنده نباشد.
خدايا ما را از باراني فريادرس ئ قحط زدا و روياننده گل و گياه خرمي بخش صحرا و چمن سرسبز كننده دشت و دمن پهناور و دامنه‏دار و سرشار و مايه‏دار سيراب ساز كه بوسيله آن گياه بپا خاسته را از پژمردگي به خرمي بازاري، و فيض آن را موميائي شكستگي گياهان شكسته قرار دهي.
خدايا ما را چنان سقايت كن كه از بركت آن آب در تل و تپه‏ها به راه اندازي و چاهها را پر آب سازي و نهرها را روان كني، و درختان را خلعت سبز بپوشاني، و نرخ‏ها را در همه شهرها ارزان نمائي و چهارپايان و خلايق را سرزنده سازي و روزي‏هاي پاكيزه را براي ما كامل گرداني و كشت و زرعمان را بروياني و پستانها را پر شير كني و نيروئي بر نيروي ما بيفزائي.
خدايا سايه آن ابر را بر ما سموم مساز، و سرديش را بر ما شوم مگردان، و بارانش را بر ما عذاب قرار مده و آبش را در كام ما تلخ و شور مگردان.
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و بركات آسمانها و زمين را روزي ما ساز. زيرا كه تو بر هر چيز كمال قدرت داري‏



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:44  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

دعا، هنگامي كه خطري از او مي ‏گذشت، يا مطلبي كه داشت بزودي بر آورده مي ‏شد:وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السّلَامُ إِذَا دُفِعَ عَنْهُ مَا يَحْذَرُ، أَوْ عُجّلَ لَهُ مَطْلَبُهُ:
اللّهُمّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَي حُسْنِ قَضَائِكَ، وَ بِمَا صَرَفْتَ عَنّي مِنْ بَلَائِكَ، فَلَا تَجْعَلْ حَظّي مِنْ رَحْمَتِكَ مَا عَجّلْتَ لِي مِنْ عَافِيَتِكَ فَأَكُونَ قَدْ شَقِيتُ بِمَا أَحْبَبْتُ وَ سَعِدَ غَيْرِي بِمَا كَرِهْتُ.
وَ إِنْ يَكُنْ مَا ظَلِلْتُ فِيهِ أَوْ بِتّ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الْعَافِيَةِ بَيْنَ يَدَيْ بَلَاءٍ لَا يَنْقَطِعُ وَ وِزْرٍ لَا يَرْتَفِعُ فَقَدّمْ لِي مَا أَخّرْتَ، وَ أَخّرْ عَنّي مَا قَدّمْتَ.
فَغَيْرُ كَثِيرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَاءُ، وَ غَيْرُ قَلِيلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَاءُ، وَ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ.
دعا، هنگامي كه خطري از او مي ‏گذشت، يا مطلبي كه داشت بزودي بر آورده مي ‏شد:
خدايا سپاس ترا بر نيكوئي قضايت، و بر آنچه از من بگرداندي از بلايت. پس نصيب مرا از رحمت خود، در اين عافيت عاجل و نعمت دنياي زائل منحصر مساز كه بوسيله آنچه دوست دارم بدبخت شوم، و ديگري به سبب آنچه من ناپسند دارم خوشبخت گردد و در صورتي كه آن عافيت كه روز را در آن به شب برده يا شب را در آن به روز آورده‏ام مقدمه بلائي دائم و وبالي مستمر باشد، پس آن بلا و وبال را كه برايم به تأخير افكنده‏اي پيش انداز و آن نعمت و عافيت را كه پيش انداخته‏اي به تأخير افكن، زيرا چيزي كه پايانش بقا است، كم نيست. و بر محمد و آلش رحمت فرست.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:42  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

دعا، هنگامي كه شيطان را بياد مي ‏آورد و از او و دشمني و مكر او، به خدا پناه مي ‏برد:وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السّلَامُ إِذَا ذُكِرَ الشّيْطَانُ فَاسْتَعَاذَ مِنْهُ وَ مِنْ عَدَاوَتِهِ وَ كَيْدِهِ:
اللّهُمّ إِنّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ نَزَغَاتِ الشّيْطَانِ الرّجِيمِ وَ كَيْدِهِ وَ مَكَايِدِهِ، وَ مِنَ الثّقَةِ بِأَمَانِيّهِ وَ مَوَاعِيدِهِ وَ غُرُورِهِ وَ مَصَايِدِهِ.
وَ أَنْ يُطْمِعَ نَفْسَهُ فِي إِضْلَالِنَا عَنْ طَاعَتِكَ، وَ امْتِهَانِنَا بِمَعْصِيَتِكَ، أَوْ أَنْ يَحْسُنَ عِنْدَنَا مَا حَسّنَ لَنَا، أَوْ أَنْ يَثْقُلَ عَلَيْنَا مَا كَرّهَ إِلَيْنَا.
اللّهُمّ اخْسَأْهُ عَنّا بِعِبَادَتِكَ، وَ اكْبِتْهُ بِدُءوبِنَا فِي مَحَبّتِكَ، وَ اجْعَلْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ سِتْراً لَا يَهْتِكُهُ، وَ رَدْماً مُصْمِتاً لَا يَفْتُقُهُ.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ اشْغَلْهُ عَنّا بِبَعْضِ أَعْدَائِكَ، وَ اعْصِمْنَا مِنْهُ بِحُسْنِ رِعَايَتِكَ، وَ اكْفِنَا خَتْرَهُ، وَ وَلّنَا ظَهْرَهُ، وَ اقْطَعْ عَنّا إِثْرَهُ.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَمْتِعْنَا مِنَ الْهُدَي بِمِثْلِ ضَلَالَتِهِ، وَ زَوّدْنَا مِنَ الْتّقْوَي ضِدّ غَوَايَتِهِ، وَ اسْلُكْ بِنَا مِنَ التّقَي خِلَافَ سَبِيلِهِ مِنَ الرّدَي.
اللّهُمّ لَا تَجْعَلْ لَهُ فِي قُلُوبِنَا مَدْخَلًا وَ لَا تُوطِنَنّ لَهُ فِيمَا لَدَيْنَا مَنْزِلًا.
اللّهُمّ وَ مَا سَوّلَ لَنَا مِنْ بَاطِلٍ فَعَرّفْنَاهُ، وَ إِذَا عَرّفْتَنَاهُ فَقِنَاهُ، وَ بَصّرْنَا مَا نُكَايِدُهُ بِهِ، وَ أَلْهِمْنَا مَا نُعِدّهُ لَهُ، وَ أَيْقِظْنَا عَنْ سِنَةِ الْغَفْلَةِ بِالرّكُونِ إِلَيْهِ، وَ أَحْسِنْ بِتَوْفِيقِكَ عَوْنَنَا عَلَيْهِ.
اللّهُمّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَا إِنْكَارَ عَمَلِهِ، وَ الْطُفْ لَنَا فِي نَقْضِ حِيَلِهِ.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَوّلْ سُلْطَانَهُ عَنّا، وَ اقْطَعْ رَجَاءَهُ مِنّا، وَ ادْرَأْهُ عَنِ الْوُلُوعِ بِنَا.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ آبَاءَنَا وَ أُمّهَاتِنَا وَ أَوْلَادَنَا وَ أَهَالِيَنَا وَ ذَوِي أَرْحَامِنَا وَ قَرَابَاتِنَا وَ جِيرَانَنَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ مِنْهُ فِي حِرْزٍ حَارِزٍ، وَ حِصْنٍ حَافِظٍ، وَ كَهْفٍ مَانِعٍ، وَ أَلْبِسْهُمْ مِنْهُ جُنَناً وَاقِيَةً، وَ أَعْطِهِمْ عَلَيْهِ أَسْلِحَةً مَاضِيَةً.
اللّهُمّ وَ اعْمُمْ بِذَلِكَ مَنْ شَهِدَ لَكَ بِالرّبُوبِيّةِ، وَ أَخْلَصَ لَكَ بِالْوَحْدَانِيّةِ، وَ عَادَاهُ لَكَ بِحَقِيقَةِ الْعُبُودِيّةِ، وَ اسْتَظْهَرَ بِكَ عَلَيْهِ فِي مَعْرِفَةِ الْعُلُومِ الرّبّانِيّةِ.
اللّهُمّ احْلُلْ مَا عَقَدَ، وَ افْتُقْ مَا رَتَقَ، وَ افْسَخْ مَا دَبّرَ، وَ ثَبّطْهُ إِذَا عَزَمَ، وَ انْقُضْ مَا أَبْرَمَ.
اللّهُمّ وَ اهْزِمْ جُنْدَهُ، وَ أَبْطِلْ كَيْدَهُ وَ اهْدِمْ كَهْفَهُ، وَ أَرْغِمْ أَنْفَهُ‏
اللّهُمّ اجْعَلْنَا فِي نَظْمِ أَعْدَائِهِ، وَ اعْزِلْنَا عَنْ عِدَادِ أَوْلِيَائِهِ، لَا نُطِيعُ لَهُ إِذَا اسْتَهْوَانَا، وَ لَا نَسْتَجِيبُ لَهُ إِذَا دَعَانَا، نَأْمُرُ بِمُنَاوَأَتِهِ، مَنْ أَطَاعَ أَمْرَنَا، وَ نَعِظُ عَنْ مُتَابَعَتِهِ مَنِ اتّبَعَ زَجْرَنَا.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ خَاتَمِ النّبِيّينَ وَ سَيّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ عَلَي أَهْلِ بَيْتِهِ الطّيّبِينَ الطّاهِرِينَ، وَ أَعِذْنَا وَ أَهَالِيَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ جَمِيعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ مِمّا اسْتَعَذْنَا مِنْهُ، وَ أَجِرْنَا مِمّا اسْتَجَرْنَا بِكَ مِنْ خَوْفِهِ‏
وَ اسْمَعْ لَنَا مَا دَعَوْنَا بِهِ، وَ أَعْطِنَا مَا أَغْفَلْنَاهُ، وَ احْفَظْ لَنَا مَا نَسِينَاهُ، وَ صَيّرْنَا بِذَلِكَ فِي دَرَجَاتِ الصّالِحِينَ وَ مَرَاتِبِ الْمُؤْمِنِينَ، آمِينَ رَبّ الْعَالَمِينَ.
دعا، هنگامي كه شيطان را بياد مي ‏آورد و از او و دشمني و مكر او، به خدا پناه مي ‏برد:
خدايا ما بتو پناه مي‏بريم از وسوسه‏هاي شيطان رجيم، و مكرهاي او، و از اعتماد به هوسهاي باطلش كه در دل ما مي‏افكند و وعده‏هايش و فريب و دامهايش و از آنكه در گمراه كردن ما از طريق طاعت تو و استخدام ما در معصيت تو، خود را به طمع اندازد، و يا چيزي كه او پيش ما زيبا جلوه داده در نظرمان زيبا آيد و يا چيزي را كه بما ناپسند نشان داده بر ما گران آيد.
خدايا او را بوسيله عبادتت از ما بران، و به سبب سعي ما در راه محبتت به خاك ذلت بسر در افكن، و ميان ما و او حجابي قرار ده، كه آن را ندرد، و سد نيرومندي كه آن را نشكافد خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و شيطان را بوسيله سرگرمي با بعضي از دشمنانت از ما منصرف ساز، و ما را به حسن رعايت خود، از او نگاهدار، و مكرش را از ما دفع كن، و او را از برابر ما به هزيمت بران و نقش پايش را از حدود ما بزداي.
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و ما را از هدايتي كه در ثبات و دوام مانند ضلالت او باشد، بهره‏مند ساز، و در مقابل گمراهي او از تقوي توشه ده، و در مسير عفت و پرهيز، براهي مخالف راه مهلكه‏انگيز او روان ساز. خدايا، براي او در دلهاي ما مدخلي قرار مده و در محيط زندگي ما منزلي فراهم مساز. خدايا، و هر باطلي را كه در نظر ما بيارايد، پس آن را بما بشناسان، و چون آن را بما بشناساندي، پس ما را از آن نگاهدار، و ما را براه و رسم فريب دادن شيطان بينا ساز، و به آنچه براي مبارزه با او لازم است ملهم نماي و از خواب غفلتي كه از تمايل و اعتماد به او رخ دهد بيدار كن، و بوسيله توفيق خود ما را در مخالفت او نيكو ياري ده.
خدايا و انكار كار او را در دلهاي ما بياميز و مراد ما را در گسستن گره‏هاي نيرنگش آسان برآور.
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و تسلط شيطان را از ما بگردان، و اميدش را از ما قطع كن، و او را از حرص به گمراه كردن ما دفع نماي.
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و پدران و مادران و فرزندان و عشيره و خويشان و نزديكان و همسايگان ما را از مردان مؤمن و زنان مؤمنه از شر او در سنگري محكم و قلعه‏اي رفيع و پناهگاهي منيع قرار ده، و ايشان را براي رفع شر او در زره‏هاي نگاهدارنده‏اي بپوشان و براي مبارزه او سلاح‏هائي بران عطا فرماي.
خدايا و اين خواهش مرا تعميم ده در باره هر كس كه به پروردگاريت گواهي دهد، و به يگانگيت اخلاص ورزد، و از روي حقيقت عبوديت براي تو با شيطان دشمني كند، و در معرفت علوم رباني از جانب تو بر ضد او ياري جويد.
خدايا هر گرهي را كه شيطان بزند بگسل و آنچه را كه فرو بندد بگشاي، و هر تدبيري را كه بينديشد در هم شكن، و چون عزيمتي كند او را بازدار، و آنچه را كه محكم كند نقض فرماي.
خدايا سپاهش راشكست ده، و مكرش را باطل ساز، و پناهگاهش را ويران كن و بينيش را به خاك بساي.
خدايا ما را در سلك دشمنان او قرار ده، و از شمار دوستانش بر كنار كن، تا چون آهنگ فريب ما كند فرمانش رانبريم و چون ما را بخواند اجابتش نكنيم: هر كه را از ما اطاعت كند به دشمني شيطان فرمان دهيم، و هر كه را از نهي و منع ما پيروي كند از متابعتش منع كنيم.
خدايا بر محمد خاتم پيغمبران و سرور رسولان، و بر اهل بيت پاكان و پاكيزگانش رحمت فرست، و ما را و همه مؤمنين و مؤمنات را از ذمائمي كه از شر آن بتو پناه جستيم پناه ده. و از مخاطري كه از بيم آن از تو زنهار خواستيم زنهار بخش. و آنچه را كه بوسيله دعا خواستيم بپذير، و آنچه را از ذكرش غفلت كرديم بما عطا فرماي، و آنچه را فراموش كرديم براي ما محفوظدار، و ما را به اين وسيله به درجات صالحين و مراتب مؤمنين انتقال ده، دعاي ما را اجابت فرماي، اي پروردگار جهانيان.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:39  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

دعا، هنگامي كه از گناهان خود طلب گذشت مي‏ كرد، يا در طلب عفو از عيوب خود زاري مي ‏نمود:
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السّلَامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ، أَوْ تَضَرّعَ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُيُوبِهِ:
اللّهُمّ يَا مَنْ بِرَحْمَتِهِ يَسْتَغيثُ الْمُذْنِبُونَ‏
وَ يَا مَنْ إِلَي ذِكْرِ إِحْسَانِهِ يَفْزَعُ الْمُضْطَرّونَ‏
وَ يَا مَنْ لِخِيفَتِهِ يَنْتَحِبُ الْخَاطِئُونَ‏
يَا أُنْسَ كُلّ مُسْتَوْحِشٍ غَرِيبٍ، وَ يَا فَرَجَ كُلّ مَكْرُوبٍ كَئِيبٍ، وَ يَا غَوْثَ كُلّ مَخْذُولٍ فَرِيدٍ، وَ يَا عَضُدَ كُلّ مُحْتَاجٍ طَرِيدٍ
أَنْتَ الّذِي وَسِعْتَ كُلّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً
وَ أَنْتَ الّذِي جَعَلْتَ لِكُلّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً
وَ أَنْتَ الّذِي عَفْوُهُ أَعْلَي مِنْ عِقَابِهِ‏
وَ أَنْتَ الّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ.
وَ أَنْتَ الّذِي عَطَاؤُهُ أَكْثَرُ مِنْ مَنْعِهِ.
وَ أَنْتَ الّذِي اتّسَعَ الْخَلَائِقُ كُلّهُمْ فِي وُسْعِهِ.
وَ أَنْتَ الّذِي لَا يَرْغَبُ فِي جَزَاءِ مَنْ أَعْطَاهُ.
وَ أَنْتَ الّذِي لَا يُفْرِطُ فِي عِقَابِ مَنْ عَصَاهُ.
وَ أَنَا، يَا إِلَهِي، عَبْدُكَ الّذِي أَمَرْتَهُ بِالدّعَاءِ فَقَالَ لَبّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ، هَا أَنَا ذَا، يَا رَبّ، مَطْرُوحٌ بَيْنَ يَدَيْكَ.
أَنَا الّذِي أَوْقَرَتِ الْخَطَايَا ظَهْرَهُ، وَ أَنَا الّذِي أَفْنَتِ الذّنُوبُ عُمُرَهُ، وَ أَنَا الّذِي بِجَهْلِهِ عَصَاكَ، وَ لَمْ تَكُنْ أَهْلًا مِنْهُ لِذَاكَ.
هَلْ أَنْتَ، يَا إِلَهِي، رَاحِمٌ مَنْ دَعَاكَ فَأُبْلِغَ فِي الدّعَاءِ أَمْ أَنْتَ غَافِرٌ لِمَنْ بَكَاكَ فَأُسْرِعَ فِي الْبُكَاءِ أَمْ أَنْتَ مُتَجَاوِزٌ عَمّنْ عَفّرَ لَكَ وَجْهَهُ تَذَلّلًا أَمْ أَنْتَ مُغْنٍ مَنْ شَكَا إِلَيْكَ، فَقْرَهُ تَوَكّلًا
إِلَهِي لَا تُخَيّبْ مَنْ لَا يَجِدُ مُعْطِياً غَيْرَكَ، وَ لَا تَخْذُلْ مَنْ لَا يَسْتَغْنِي عَنْكَ بِأَحَدٍ دُونَكَ.
إِلَهِي فَصَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تُعْرِضْ عَنّي وَ قَدْ أَقْبَلْتُ عَلَيْكَ، وَ لَا تَحْرِمْنِي وَ قَدْ رَغِبْتُ إِلَيْكَ، وَ لَا تَجْبَهْنِي بِالرّدّ وَ قَدِ انْتَصَبْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ.
أَنْتَ الّذِي وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِالرّحْمَةِ، فَصَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْحَمْنِي، وَ أَنْتَ الّذِي سَمّيْتَ نَفْسَكَ بِالْعَفْوِ فَاعْفُ عَنّي‏
قَدْ تَرَي يَا إِلَهِي، فَيْضَ دَمْعِي مِنْ خِيفَتِكَ، وَ وَجِيبَ قَلْبِي مِنْ خَشْيَتِكَ، وَ انْتِقَاضَ جَوَارِحِي مِنْ هَيْبَتِكَ‏
كُلّ ذَلِكَ حَيَاءٌ مِنْكَ لِسُوءِ عَمَلِي، وَ لِذَاكَ خَمَدَ صَوْتِي عَنِ الْجَأْرِ إِلَيْكَ، وَ كَلّ لِسَانِي عَنْ مُنَاجَاتِكَ.
يَا إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ فَكَمْ مِنْ عَائِبَةٍ سَتَرْتَهَا عَلَيّ فَلَمْ تَفْضَحْنِي، وَ كَمْ مِنْ ذَنْبٍ غَطّيْتَهُ عَلَيّ فَلَمْ تَشْهَرْنِي، وَ كَمْ مِنْ شَائِبَةٍ أَلْمَمْتُ بِهَا فَلَمْ تَهْتِكْ عَنّي سِتْرَهَا، وَ لَمْ تُقَلّدْنِي مَكْرُوهَ شَنَارِهَا، وَ لَمْ تُبْدِ سَوْءَاتِهَا لِمَنْ يَلْتَمِسُ مَعَايِبِي مِنْ جِيرَتِي، وَ حَسَدَةِ نِعْمَتِكَ عِنْدِي‏
ثُمّ لَمْ يَنْهَنِي ذَلِكَ عَنْ أَنْ جَرَيْتُ إِلَي سُوءِ مَا عَهِدْتَ مِنّي‏
فَمَنْ أَجْهَلُ مِنّي، يَا إِلَهِي، بِرُشْدِهِ وَ مَنْ أَغْفَلُ مِنّي عَنْ حَظّهِ وَ مَنْ أَبْعَدُ مِنّي مِنِ اسْتِصْلَاحِ نَفْسِهِ حِينَ أُنْفِقُ مَا أَجْرَيْتَ عَلَيّ مِنْ رِزْقِكَ فِيمَا نَهَيْتَنِي عَنْهُ مِنْ مَعْصِيَتِكَ وَ مَنْ أَبْعَدُ غَوْراً فِي الْبَاطِلِ، وَ أَشَدّ إِقْدَاماً عَلَي السّوءِ مِنّي حِينَ أَقِفُ بَيْنَ دَعْوَتِكَ وَ دَعْوَةِ الشّيْطَانِ فَأَتّبِعُ دَعْوَتَهُ عَلَي غَيْرِ عَمًي مِنّي فِي مَعْرِفَةٍ بِهِ وَ لَا نِسْيَانٍ مِنْ حِفْظِي لَهُ‏
وَ أَنَا حِينَئِذٍ مُوقِنٌ بِأَنّ مُنْتَهَي دَعْوَتِكَ إِلَي الْجَنّةِ، وَ مُنْتَهَي دَعْوَتِهِ إِلَي النّارِ.
سُبْحَانَكَ مَا أَعْجَبَ مَا أَشْهَدُ بِهِ عَلَي نَفْسِي، وَ أُعَدّدُهُ مِنْ مَكْتُومِ أَمْرِي.
وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ أَنَاتُكَ عَنّي، وَ إِبْطَاؤُكَ عَنْ مُعَاجَلَتِي، وَ لَيْسَ ذَلِكَ مِنْ كَرَمِي عَلَيْكَ، بَلْ تَأَنّياً مِنْكَ لِي، وَ تَفَضّلًا مِنْكَ عَلَيّ لِأَنْ أَرْتَدِعَ عَنْ مَعْصِيَتِكَ الْمُسْخِطَةِ، وَ أُقْلِعَ عَنْ سَيّئَاتِيَ الْمُخْلِقَةِ، وَ لِأَنّ عَفْوَكَ عَنّي أَحَبّ إِلَيْكَ مِنْ عُقُوبَتِي‏
بَلْ أَنَا، يَا إِلَهِي، أَكْثَرُ ذُنُوباً، وَ أَقْبَحُ آثَاراً، وَ أَشْنَعُ أَفْعَالًا، وَ أَشَدّ فِي الْبَاطِلِ تَهَوّراً، وَ أَضْعَفُ عِنْدَ طَاعَتِكَ تَيَقّظاً، وَ أَقَلّ لِوَعِيدِكَ انْتِبَاهاً وَ ارْتِقَاباً مِنْ أَنْ أُحْصِيَ لَكَ عُيُوبِي، أَوْ أَقْدِرَ عَلَي ذِكْرِ ذُنُوبِي.
وَ إِنّمَا أُوَبّخُ بِهَذَا نَفْسِي طَمَعاً فِي رَأْفَتِكَ الّتِي بِهَا صَلَاحُ أَمْرِ الْمُذْنِبِينَ، وَ رَجَاءً لِرَحْمَتِكَ الّتِي بِهَا فَكَاكُ رِقَابِ الْخَاطِئِينَ.
اللّهُمّ وَ هَذِهِ رَقَبَتِي قَدْ أَرَقّتْهَا الذّنُوبُ، فَصَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعْتِقْهَا بِعَفْوِكَ، وَ هَذَا ظَهْرِي قَدْ أَثْقَلَتْهُ الْخَطَايَا، فَصَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ خَفّفْ عَنْهُ بِمَنّكَ‏
يَا إِلَهِي لَوْ بَكَيْتُ إِلَيْكَ حَتّي تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَيْنَيّ، وَ انْتَحَبْتُ حَتّي يَنْقَطِعَ صَوْتِي، وَ قُمْتُ لَكَ حَتّي تَتَنَشّرَ قَدَمَايَ، وَ رَكَعْتُ لَكَ حَتّي يَنْخَلِعَ صُلْبِي، وَ سَجَدْتُ لَكَ حَتّي تَتَفَقّأَ حَدَقَتَايَ، وَ أَكَلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمُرِي، وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرّمَادِ آخِرَ دَهْرِي، وَ ذَكَرْتُكَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ حَتّي يَكِلّ لِسَانِي، ثُمّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِي إِلَي آفَاقِ السّمَاءِ اسْتِحْيَاءً مِنْكَ مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِكَ مَحْوَ سَيّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَيّئَاتِي.
وَ إِنْ كُنْتَ تَغْفِرُ لِي حِينَ أَسْتَوْجِبُ مَغْفِرَتَكَ، وَ تَعْفُو عَنّي حِينَ أَسْتَحِقّ عَفْوَكَ فَإِنّ ذَلِكَ غَيْرُ وَاجِبٍ لِي بِاسْتِحْقَاقٍ، وَ لَا أَنَا أَهْلٌ لَهُ بِاسْتِيجَابٍ، إِذْ كَانَ جَزَائِي مِنْكَ فِي أَوّلِ مَا عَصَيْتُكَ النّارَ، فَإِنْ تُعَذّبْنِي فَأَنْتَ غَيْرُ ظَالِمٍ لِي.
إِلَهِي فَإِذْ قَدْ تَغَمّدْتَنِي بِسِتْرِكَ فَلَمْ تَفْضَحْنِي، وَ تَأَنّيْتَنِي بِكَرَمِكَ فَلَمْ تُعَاجِلْنِي، وَ حَلُمْتَ عَنّي بِتَفَضّلِكَ فَلَمْ تُغَيّرْ نِعْمَتَكَ عَلَيّ، وَ لَمْ تُكَدّرْ مَعْرُوفَكَ عِنْدِي، فَارْحَمْ طُولَ تَضَرّعِي وَ شِدّةَ مَسْكَنَتِي، وَ سُوءَ مَوْقِفِي.
اللّهُمّ صَلّ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ قِنِي مِنَ الْمَعَاصِي، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِالطّاعَةِ، وَ ارْزُقْنِي حُسْنَ الْإِنَابَةِ، وَ طَهّرْنِي بِالتّوْبَةِ، وَ أَيّدْنِي بِالْعِصْمَةِ، وَ اسْتَصْلِحْنِي بِالْعَافِيَةِ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الْمَغْفِرَةِ، وَ اجْعَلْنِي طَلِيقَ عَفْوِكَ، وَ عَتِيقَ رَحْمَتِكَ، وَ اكْتُبْ لِي أَمَاناً مِنْ سُخْطِكَ، وَ بَشّرْنِي بِذَلِكَ فِي الْعَاجِلِ دُونَ الْ‏آجِلِ، بُشْرَي أَعْرِفُهَا، وَ عَرّفْنِي فِيهِ عَلَامَةً أَتَبَيّنُهَا.
إِنّ ذَلِكَ لَا يَضِيقُ عَلَيْكَ فِي وُسْعِكَ، وَ لَا يَتَكَأّدُكَ فِي قُدْرَتِكَ، وَ لَا يَتَصَعّدُكَ فِي أَنَاتِكَ، وَ لَا يَئُودُكَ فِي جَزِيلِ هِبَاتِكَ الّتِي دَلّتْ عَلَيْهَا آيَاتُكَ، إِنّكَ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ، وَ تَحْكُمُ مَا تُرِيدُ، إِنّكَ عَلَي كُلّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.
دعا، هنگامي كه از گناهان خود طلب گذشت مي‏ كرد، يا در طلب عفو از عيوب خود زاري مي ‏نمود:
خدايا اي كسي كه گنهكاران بوسيله رحمتش طلب فرياد رسي مي‏كنند، و اي كسي كه بيچارگان به ياد احسانش پناه مي‏برند. و اي كسي كه دل وحشت زدگان از وطن دور گشته، و اي غمگسار غم ديدگان دل شكسته. و اي فريادرس هر تنهاي درمانده، و اي مددكار هر محتاج عقب رانده. توئي كه همه چيز را به علم و رحمتت فرا گرفته‏اي، و توئي كه براي هر آفريده در نعمتهايت بهره‏اي برقرار كرده‏اي. و توئي كه عفوت بر عقابت غالب است، و توئي كه رحمتت بر غضبت سابق است و توئي كه عطايت از منعت فزون است، و توئي كه آفريدگان همگي در محيط توانگريت گنجيده‏اند. و توئي كه از هر كه به او نعمت بخشي توقع پاداش نداري، و توئي كه در عقاب عاصيان افراط نمي‏كني.
و من اي معبود من، آن بنده توأم كه چون او را به دعا فرمان دادي، گفت: لبيك؛ و سعديك اينك منم اي پروردگار من كه در پيشگاهت به خاك افتاده‏ام، منم كه بار خطاها پشتم را گران كرده، و منم كه گناهان عمر مرا بسر برده، و منم كه از سر ناداني ترا عصيان كرده‏ام، در صورتي كه تو از طرف من سزاوار عصيان نبوده‏اي.
آيا تو اي معبود من بر هر كه ترا بخواند رحم كننده‏اي تا در دعا بكوشم؟ يا هر كه را پيشت بگريد آمرزنده‏اي، تا در گريه شتاب كنم؟ يا از هر كه برسم تذلل روي خويش را در پيشگاهت به خاك سايد، در گذرنده‏اي؟ يا هر كه را از سر توكل از فقر خود به تو شكايت كند بي‏نياز كننده‏اي؟
خداوندا آنكه را جز تو دهنده‏اي نمي‏يابد، نوميد مگردان. و كسي را كه از تو به غير تو بي‏نياز نمي‏شود وا مگذار اي معبود من! پس بر محمد و آلش رحمت فرست، و اكنون كه از روي حقيقت به تو رو آورده‏ام، روي از من مگردان، و در صورتي كه روي دل را به تو متوجه ساخته‏ام محرومم مكن. و در اين حال كه در پيشگاهت ايستاده‏ام، دست رد بر سينه‏ام مگذار توئي كه خود را به رحمت توصيف كرده‏اي. پس بر محمد و آلش رحمت فرست، و بر من رحمت آور. و توئي كه خود را خطابخش ناميده‏اي پس از من در گذر. تو اي معبود من هم اكنون اشك مرا از خوف خود و پريشاني دلم را از ترس خويش، و لرزيدن اعضايم را از هيبت خود، مي‏بيني. همه اينها در اثر شرمندگيم از سوء رفتار خويش است. و به اين جهت از شدت زاري به درگاه تو صدايم گرفته و زبانم از راز و نياز با تو كند شده. پس سپاس ترا اي معبود من چه بسا، عيبها كه بر من مستور ساخته‏اي و مرا از افشاي آن رسوا نكرده‏اي! و چه بسا گناه كه بر من پوشيده‏اي و مرا به آن شهره نساخته‏اي و چه بسا آلودگيها و زشتيها كه بجا آورده‏ام و پرده آن را بر من ندريده‏اي! و طوق آزار ننگ آن را بر گردنم نيفكنده‏اي. و زشتيهايش را بر همسايگان عيبجو و حسودان نعمتي كه به من بخشيده‏اي آشكار نساخته‏اي! آنگاه اين همه مرحمتها مرا از تعقيب بديهائي كه از من سراغ داري باز نداشته است پس كيست كه از من اي معبود من به خير و صلاح خود نادان‏تر، و از بهره خود غافلتر، و از اصلاح و تهذيب نفس خود دورتر باشد؟ در صورتي كه رزقي را كه بر من روان ساخته‏اي در معصيتهائي كه مرا از آن نهي كرده‏اي صرف مي‏كنم! و كيست كه بيش از من به قعر باطل فرو رفته و بر اقدام به بدي جرأت ورزيده باشد. در آن هنگام كه بر سر دو راه دعوت تو و دعوت شيطان مي‏ايستم پس دعوت شيطان را با چشم باز و حواس جمع مي‏پذيرم. در صورتي كه يقين دارم كه دعوت تو به بهشت و دعوت او بسوي جهنم منتهي مي‏شود.
منزهي تو كه از جانب من سزاوار چنين رفتار باشي چه شگفت‏انگيز است آنچه من در باره خويش به آن گواهي مي‏دهم، و آن كارهاي پنهانيم كه خود آن را بر مي‏شمارم. و عجبتر از آن بردباري تو از من و درنگ كردنت از مؤاخذه سريع من است! و اين نه از جهت گرامي بودن من پيش تو است. بلكه از جهت مداراي تو با من و تفضلت بر من است: تا از نافرماني خشم‏انگيز تو باز ايستم، و خود را از گناهان فرساينده خويش باز دارم. و از جهت آن است كه عفو تو از من در نظرت از عقوبتم خوشايندتر است. بلكه من اي معبود من گناهم بيشتر، و آثارم زشت‏تر، و كردارم بدتر، و تهورم در باطل سخت‏تر، و تنبهم در مقام اطاعت تو ضعيف‏تر و آگاهي و مراقبتم نسبت به تهديد تو كمتر از آن است كه عيوب خود را براي تو بشمارم. يا بر ياد كردن گناهانم قادر باشم و منظورم از اين اعتراف جز آن نيست كه از روي طمع در مهرباني تو كه صلاح كار گنهكاران در آن است كه آزادي گردنهاي خطاكاران به آن است خويش را سرزنش كنم.
خدايا و اين گردن من است كه طوق و بند گناهان آن را باريك كرده. پس بر محمد و آلش رحمت فرست. و به عفو خود آن را آزاد ساز. و اين پشت من است كه باز خطاها آن را سنگين ساخته، پس بر محمد و آلش رحمت فرست و به انعام خود آن را سبك ساز. اي معبود من، اگر چندان در برابر تو بگريم كه پلكهاي هر دو چشمم بيفتد، و اگر چندان صدا به گريه بلند كنم كه صوتم قطع شود، و اگر چندان برايت بپا ايستم كه هر دو پايم آماس كند، و آنقدر برايت ركوع كنم كه استخوانهاي پشتم از هم بپاشد. و آنقدر ترا سجده كنم كه چشمهايم از كاسه به درد آيد، و در دوره عمر خود خاك زمين بخورم و تا پايان زندگي آب خاكستر آلود بنوشم، و در اثناي اين احوال آنقدر ذكر ترا بگويم كه زبانم از كار فروماند، سپس از روي شرمندگي از تو چشمم را به آفاق آسمان نگشايم، با اين همه سزاوار محو يكي از گناهانم نخواهم بود. و اگر در آن هنگام كه مستوجب آمرزشت شوم مرا بيامرزي. و در آن زمان كه مستحق عفو تو گردم از من درگذري، پس همانا كه آن آمرزش و عفو در حق من از جهت استحقاق من لازم نيامده، و من از روي سزاواري شايسته آن نشده‏ام، زيرا جزاي من در اولين بار كه ترا عصيان كرده‏ام جهنم بوده و به اين جهت اگر مرا عذاب فرمائي در باره من ستمكا نخواهي بود!
پس اكنون كه مرا به ستاري خود مستور داشته‏اي، و رسوا نكرده‏اي، و به كرم خود با من مدارا كرده‏اي و در عقابم شتاب ننموده‏اي، و به تفضل خود در باره‏ام حكم كرده‏اي، و نعمتت را از من نگردانده‏اي، و احسانت را نسبت به من تيره و آلوده نساخته‏اي پس بر طول تضرع و شدت مسكنت و بدي حالم رحمت آورد. خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست، و مرا از گناهان نگاهدار و به فرمانبرداري وادار و حسن انابت را روزيم كن، و به توبه پاكم ساز، و با نگهداري خود تأييدم كن، و به عافيت روبراهم نماي، و شيريني آمرزش را به من بچشان، و مرا رها شده عفو و آزاد گشته رحمت خود قرار ده، و برات ايمني از خشم خود برايم بنويس، و مرا هم اكنون نه در آينده به آن ايمني و نشانه‏اي در آن به من معرفي كن كه به آساني آن را دريابم، زيرا كه اين كار براي تو در جنب قوتت دشوار نيست. و ترا در قدرتت دچار مشكلي نمي‏سازد، و تو بر هر چيز به منتهي درجه قدرت داري.





+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:38  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

در اظهار ترس از خدا:

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السّلَامُ مُتَفَزّعاً إِلَي اللّهِ عَزّ وَ جَلّ:

اللّهُمّ إِنّي أَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إِلَيْكَ‏
وَ أَقْبَلْتُ بِكُلّي عَلَيْكَ‏
وَ صَرَفْتُ وَجْهِي عَمّنْ يَحْتَاجُ إِلَي رِفْدِكَ‏
وَ قَلَبْتُ مَسْأَلَتِي عَمّنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ فَضْلِكَ‏
وَ رَأَيْتُ أَنّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَي الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلّةٌ مِنْ عَقْلِهِ.
فَكَمْ قَدْ رَأَيْتُ يَا إِلَهِي مِنْ أُنَاسٍ طَلَبُوا الْعِزّ بِغَيْرِكَ فَذَلّوا، وَ رَامُوا الثّرْوَةَ مِنْ سِوَاكَ فَافْتَقَرُوا، وَ حَاوَلُوا الِارْتِفَاعَ فَاتّضَعُوا،
فَصَحّ بِمُعَايَنَةِ أَمْثَالِهِمْ حَازِمٌ وَفّقَهُ اعْتِبَارُهُ، وَ أَرْشَدَهُ إِلَي طَرِيقِ صَوَابِهِ اخْتِيَارُهُ.
فَأَنْتَ يَا مَوْلَايَ دُونَ كُلّ مَسْئُولٍ مَوْضِعُ مَسْأَلَتِي، وَ دُونَ كُلّ مَطْلُوبٍ إِلَيْهِ وَلِيّ حَاجَتِي‏
أَنْتَ الْمَخْصُوصُ قَبْلَ كُلّ مَدْعُوٍّ بِدَعْوَتِي، لَا يَشْرَكُكَ أَحَدٌ فِي رَجَائِي، وَ لَا يَتّفِقُ أَحَدٌ مَعَكَ فِي دُعَائِي، وَ لَا يَنْظِمُهُ وَ إِيّاكَ نِدَائِي‏
لَكَ يَا إِلَهِي وَحْدَانِيّةُ الْعَدَدِ، وَ مَلَكَةُ الْقُدْرَةِ الصّمَدِ، وَ فَضِيلَةُ الْحَوْلِ وَ الْقُوّةِ، وَ دَرَجَةُ الْعُلُوّ وَ الرّفْعَةِ.
وَ مَنْ سِوَاكَ مَرْحُومٌ فِي عُمُرِهِ، مَغْلُوبٌ عَلَي أَمْرِهِ، مَقْهُورٌ عَلَي شَأْنِهِ، مُخْتَلِفُ الْحَالَاتِ، مُتَنَقّلٌ فِي الصّفَات‏
فَتَعَالَيْتَ عَنِ الْأَشْبَاهِ وَ الْأَضْدَادِ، وَ تَكَبّرْتَ عَنِ الْأَمْثَالِ وَ الْأَنْدَادِ، فَسُبْحَانَكَ لَا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ.
در اظهار ترس از خدا:
خدايا همانا كه من، به بريدنم از غير و به پيوستنم به تو، دل را پيراسته‏ام، و سراپا بسوي تو رو آورده‏ام، و از كسي كه خود به عطاي تو محتاج است روي بر تافته‏ام. و دست مسئلت از جانب آنكه خود از فضل تو بي‏نياز نيست، گردانده‏ام. و دانسته‏ام كه خواهش محتاج از محتاج ديگر دليل سفاهت رأي و گمراهي عقل او است. زيرا چه بسا مردمي را ديده‏ام اي معبود من كه بوسيله غير تو عزت طلبيدند و خوار شدند، و از ديگري ثروت خواستند و فقير شدند، و قصد بلندي كردند و پست گشتند. پس در اثر مشاهده امثال ايشان پيش بيني آن شخص دور انديش درست در آمد، كه عبرت گرفتنش او را موفق ساخته بود و آزمايشش او را به راه راست رهبري كرده بود. و از اين جهت مرجع خواهش من اي مولاي من توئي، نه مسئول ديگر، و متصدي حاجتم توئي، نه مطلوب ديگر. پيش از هر مدعوي تو مخصوص به دعاي مني، در حالتي كه هيچكس در نظر اميد من با تو شريك نيست، و هيچكس در دعاي من با تو برابر نيست، و نداي من هيچكس را با تو در نمي‏پيوندد. اي معبود من، يگانگي ذات و صفات يا «وحدانيت عدد» و اداره نيروي نفوذناپذير و افزون از حد و كمال توانائي بر هر گونه تصرف و نيرومندي بر هر كار دشوار و منزلت علو سلطان و رفعت شأن مخصوص تو است و ما سواي تو در دوره عمر خود، به چشم شفقت منظور، و در امور خود مسخر و مجبور، و در كار خود مغلوب و مقهورند و از حالي به حالي متحول و از صفتي به صفتي منتقل مي‏شوند. پس تو از داشتن اشتباه و اضداد برتر، و از مقايسه امثال و اقران بزرگتري. پس منزهي تو، معبودي بجز تو نيست.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:32  توسط پوریا و ایمان  | 

صحيفه سجاديه

صحيفه سجاديه

مقدمه

بِسْمِ اللّهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ‏
حَدّثَنَا السّيّدُ الْأَجَلّ، نَجْمُ الدّينِ، بَهَاءُ الشّرَفِ، أَبُو الْحَسَنِ مُحَمّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيّ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ يَحْيَي الْعَلَوِيّ‏ٌ الْحُسَيْنِيّ‏ٌ رَحِمَهُ اللّهُ.
قَالَ أَخْبَرَنَا الشّيْخُ السّعِيدُ، أَبُو عَبْدِ اللّهِ مُحَمّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ شَهْرَيَارَ، الْخَازِنُ لِخِزَانَةِ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السّلَامُ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوّلِ مِنْ سَنَةِ سِتّ عَشْرَةَ وَ خَمْسِمِائَةٍ قِرَاءَةً عَلَيْهِ وَ أَنَا أَسْمَعُ.
قَالَ سَمِعْتُهَا عَنِ الشّيْخِ الصّدُوقِ، أَبِي مَنْصُورٍ مُحَمّدِ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعُكْبَرِيّ الْمُعَدّلِ رَحِمَهُ اللّهُ عَنْ أَبِي الْمُفَضّلِ مُحَمّدِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْمُطّلِبِ الشّيْبَانِيّ‏
قَالَ حَدّثَنَا الشّرِيفُ، أَبُو عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمّدِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِمُ السّلَامُ‏
قَالَ حَدّثَنَا عَبْدُ اللّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزّيّاتُ سَنَةَ خَمْسٍ وَ سِتّينَ وَ مِائَتَيْنِ‏
قَالَ حَدّثَنِي خَالِي عَلِيّ بْنُ النّعْمَانِ الْأَعْلَمُ‏
قَالَ حَدّثَنِي عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكّلٍ الثّقَفِيّ الْبَلْخِيّ عَنْ أَبِيهِ مُتَوَكّلِ بْنِ هَارُونَ.
قَالَ لَقِيتُ يَحْيَي بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِ السّلَامُ وَ هُوَ مُتَوَجّهٌ إِلَي خُرَاسَانَ بَعْدَ قَتْلِ أَبِيهِ فَسَلّمْتُ عَلَيْهِ‏
فَقَالَ لِي مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قُلْتُ مِنَ الْحَجّ‏
فَسَأَلَنِي عَنْ أَهْلِهِ وَ بَنِي عَمّهِ بِالْمَدِينَةِ وَ أَحْفَي السّؤَالَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمّدٍ عَلَيْهِ السّلَامُ فَأخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ وَ خَبَرِهِمْ وَ حُزْنِهِمْ عَلَي أَبِيهِ زَيْدِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِ السّلَامُ‏
فَقَالَ لِي قَدْ كَانَ عَمّي مُحَمّدُ بْنُ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِ السّلَامُ أَشَارَ عَلَي أَبِي بِتَرْكِ الْخُرُوجِ وَ عَرّفَهُ إِنْ هُوَ خَرَجَ وَ فَارَقَ الْمَدِينَةَ مَا يَكُونُ إِلَيْهِ مَصيرُ أَمْرِهِ فَهَلْ لَقِيتَ ابْنَ عَمّي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمّدٍ عَلَيْهِ السّلَامُ قُلْتُ نَعَمْ.
قَالَ فَهَلْ سَمِعْتَهُ يَذْكُرُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِي قُلْتُ نَعَمْ.
قَالَ بِمَ ذَكَرَنِي خَبّرْنِي، قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أُحِبّ أَنْ أَسْتَقْبِلَكَ بِمَا سَمِعْتُهُ مِنْهُ.
فَقَالَ أَ بِالْمَوْتِ تُخَوّفُنِي هَاتِ مَا سَمِعْتَهُ، فَقُلْتُ سَمِعْتُهُ يَقُولُ إِنّكَ تُقْتَلُ وَ تُصْلَبُ كَمَا قُتِلَ أَبُوكَ وَ صُلِبَ‏
فَتَغَيّرَ وَجْهُهُ وَ قَالَ يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمّ الْكِتابِ، يَا مُتَوَكّلُ إِنّ اللّهَ عَزّ وَ جَلّ أَيّدَ هَذَا الْأَمْرَ بِنَا وَ جَعَلَ لَنَا الْعِلْمَ وَ السّيْفَ فَجُمِعَا لَنَا وَ خُصّ بَنُو عَمّنَا بِالْعِلْمِ وَحْدَهُ.
فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاءَكَ إِنّي رَأَيْتُ النّاسَ إِلَي ابْنِ عَمّكَ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السّلَامُ أَمْيَلَ مِنْهُمْ إِلَيْكَ وَ إِلَي أَبِيكَ‏
فَقَالَ إِنّ عَمّي مُحَمّدَ بْنَ عَلِيّ‏ٍ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً عَلَيْهِمَا السّلَامُ دَعَوَا النّاسَ إِلَي الْحَيَاةِ وَ نَحْنُ دَعَوْنَاهُمْ إِلَي الْمَوْت‏
فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ أَ هُمْ أَعْلَمُ أَمْ أَنْتُمْ فَأَطْرَقَ إِلَي الْأَرْضِ مَلِيّاً ثُمّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ كُلّنَا لَهُ عِلْمٌ غَيْرَ أَنّهُمْ يَعْلَمُونَ كُلّ مَا نَعْلَمُ، وَ لا نَعْلَمُ كُلّ مَا يَعْلَمُونَ‏
ثُمّ قَالَ لِي أَ كَتَبْتَ مِنِ ابْنِ عَمّي شَيْئاً قُلْتُ نَعَمْ‏
قَالَ أَرِنِيهِ فَأَخْرَجْتُ إِلَيْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَ أَخْرَجْتُ لَهُ دُعَاءً أَمْلَاهُ عَلَيّ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ وَ حَدّثَنِي أَنّ أَبَاهُ مُحَمّدَ بْنَ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِمَا السّلَامُ أَمْلَاهُ عَلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ أَنّهُ مِنْ دُعَاءِ أَبِيهِ عَلِيّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السّلَامُ مِنْ دُعَاءِ الصّحِيفَةِ الْكَامِلَةِ
فَنَظَرَ فِيهِ يَحْيَي حَتّي أَتَي عَلَي آخِرِهِ، وَ قَالَ لِي أَ تَأْذَنُ فِي نَسْخِهِ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ أَ تَسْتَأْذِنُ فِيمَا هُوَ عَنْكُمْ‏
فَقَالَ أَمَا لَأُخْرِجَنّ إِلَيْكَ صَحِيفَةً مِنَ الدّعَاءِ الْكَامِلِ مِمّا حَفِظَهُ أَبِي عَنْ أَبِيهِ وَ إِنّ أَبِي أَوْصَانِي بِصَوْنِهَا وَ مَنْعِهَا غَيْرَ أَهْلِهَا.
قَالَ عُمَيْرٌ قَالَ أَبِي فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَقَبّلْتُ رَأْسَهُ، وَ قُلْتُ لَهُ وَ اللّهِ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ إِنّي لَأَدِينُ اللّهَ بِحُبّكُمْ وَ طَاعَتِكُمْ، وَ إِنّي لَأَرْجُو أَنْ يُسْعِدَنِي فِي حَيَاتِي وَ مَمَاتِي بِوَلَايَتِكُمْ‏
فَرَمَي صَحِيفَتِيَ الّتِي دَفَعْتُهَا إِلَيْهِ إِلَي غُلَامٍ كَانَ مَعَهُ وَ قَالَ اكْتُبْ هَذَا الدّعَاءَ بِخَطٍّ بَيّنٍ حَسَنٍ وَ اعْرِضْهُ عَلَيّ لَعَلّي أَحْفَظُهُ فَإِنّي كُنْتُ أَطْلُبُهُ مِنْ جَعْفَرٍ حَفِظَهُ اللّهُ فَيَمْنَعُنِيهِ.
قَالَ مُتَوَكّلٌ فَنَدِمْتُ عَلَي مَا فَعَلْتُ وَ لَمْ أَدْرِ مَا أَصْنَعُ، وَ لَمْ يَكُنْ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ تَقَدّمَ إِلَيّ أَلّا أَدْفَعَهُ إِلَي أَحَدٍ.
ثُمّ دَعَا بِعَيْبَةٍ فَاسْتَخْرَجَ مِنْهَا صَحِيفَةً مُقْفَلَةً مَخْتُومَةً فَنَظَرَ إِلَي الْخَاتَمِ وَ قَبّلَهُ وَ بَكَي، ثُمّ فَضّهُ وَ فَتَحَ الْقُفْلَ، ثُمّ نَشَرَ الصّحِيفَةَ وَ وَضَعَهَا عَلَي عَيْنِهِ وَ أَمَرّهَا عَلَي وَجْهِهِ.
وَ قَالَ وَ اللّهِ يَا مُتَوَكّلُ لَوْ لَا مَا ذَكَرْتَ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَمّي إِنّنِي أُقْتَلُ وَ أُصْلَبُ لَمَا دَفَعْتُهَا إِلَيْكَ وَ لَكُنْتُ بِهَا ضَنِيناً.
وَ لَكِنّي أَعْلَمُ أَنّ قَوْلَهُ حَقّ‏ٌ أَخَذَهُ عَنْ آبَائِهِ وَ أَنّهُ سَيَصِحّ فَخِفْتُ أَنْ يَقَعَ مِثْلُ هَذَا الْعِلْمِ إِلَي بَنِي أُمَيّةَ فَيَكْتُمُوهُ وَ يَدّخِرُوهُ فِي خَزَائِنِهِمْ لِأَنْفُسِهِمْ.
فَاقْبِضْهَا وَ اكْفِنِيهَا وَ تَرَبّصْ بِهَا فَإِذَا قَضَي اللّهُ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَا هُوَ قَاضٍ فَهِيَ أَمَانَةٌ لِي عِنْدَكَ حَتّي تُوصِلَهَا إِلَي ابْنَيْ عَمّي مُحَمّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ ابْنَيْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِمَا السّلَامُ فَإِنّهُمَا الْقَائِمَانِ فِي هَذَا الْأَمْرِ بَعْدِي.
قَالَ الْمُتَوَكّلُ فَقَبَضْتُ الصّحِيفَةَ فَلَمّا قُتِلَ يَحْيَي بْنُ زَيْدٍ صِرْتُ إِلَي الْمَدِينَةِ فَلَقِيتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ فَحَدّثْتُهُ الْحَدِيثَ عَنْ يَحْيَي، فَبَكَي وَ اشْتَدّ وَجْدُهُ بِهِ.
وَ قَالَ رَحِمَ اللّهُ ابْنَ عَمّي وَ أَلْحَقَهُ بِ‏آبَائِهِ وَ أَجْدَادِهِ.
وَ اللّهِ يَا مُتَوَكّلُ مَا مَنَعَنِي مِنْ دَفْعِ الدّعَاءِ إِلَيْهِ إِلّا الّذِي خَافَهُ عَلَي صَحِيفَةِ أَبِيهِ، وَ أَيْنَ الصّحِيفَةُ فَقُلْتُ هَا هِيَ، فَفَتَحَهَا وَ قَالَ هَذَا وَ اللّهِ خَطّ عَمّي زَيْدٍ وَ دُعَاءُ جَدّي عَلِيّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السّلَامُ‏
ثُمّ قَالَ لِابْنِهِ قُمْ يَا إِسْمَاعِيلُ فَأْتِنِي بِالدّعَاءِ الّذِي أَمَرْتُكَ بِحِفْظِهِ وَ صَوْنِهِ، فَقَامَ إِسْمَاعِيلُ فَأَخْرَجَ صَحِيفَةً كَأَنّهَا الصّحِيفَةُ الّتِي دَفَعَهَا إلَيّ يَحْيَي بْنُ زَيْدٍ
فَقَبّلَهَا أَبُو عَبْدِ اللّهِ وَ وَضَعَهَا عَلَي عَيْنِهِ وَ قَالَ هَذَا خَطّ أَبِي وَ إِمْلَاءُ جَدّي عَلَيْهِمَا السّلَامُ بِمَشْهَدٍ مِنّي.
فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ إِنْ رَأَيْتَ أَنْ أَعْرِضَهَا مَعَ صَحِيفَةِ زَيْدٍ وَ يَحْيَي فَأَذِنَ لِي فِي ذَلِكَ وَ قَالَ قَدْ رَأَيْتُكَ لِذَلِكَ أَهْلًا
فَنَظَرْتُ وَ إِذَا هُمَا أَمْرٌ وَاحِدٌ وَ لَمْ أَجِدْ حَرْفاً مِنْها يُخَالِفُ مَا فِي الصّحِيفَةِ الْأُخْرَي‏
ثُمّ اسْتَأْذَنْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ فِي دَفْعِ الصّحِيفَةِ إِلَي ابْنَيْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ، فَقَالَ إِنّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدّوا الْأَماناتِ إِلي‏ أَهْلِها، نَعَمْ فَادْفَعْهَا إِلَيْهِمَا.
فَلَمّا نَهَضْتُ لِلِقَائِهِمَا قَالَ لِي مَكَانَكَ.
ثُمّ وَجّهَ إِلَي مُحَمّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ فَجَاءَا فَقَالَ هَذَا مِيرَاثُ ابْنِ عَمّكُمَا يَحْيَي مِنْ أَبِيهِ قَدْ خَصّكُمْ بِهِ دُونَ إِخْوَتِهِ وَ نَحْنُ مُشْتَرِطُونَ عَلَيْكُمَا فِيهِ شَرْطاً.
فَقَالَا رَحِمَكَ اللّهُ قُلْ فَقَوْلُكَ الْمَقْبُولُ‏
فَقَالَ لا تَخْرُجَا بِهَذِهِ الصّحِيفَةِ مِنَ الْمَدِينَةِ
قَالَا وَ لِمَ ذَاكَ‏
قَالَ إِنّ ابْنَ عَمّكُمَا خَافَ عَلَيْهَا أَمْراً أَخَافُهُ أَنَا عَلَيْكُمَا.
قَالَا إِنّمَا خَافَ عَلَيْهَا حِينَ عَلِمَ أَنّهُ يُقْتَلُ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ وَ أَنْتُمَا فَلَا تَأْمَنّا فَوَاللّهِ إِنّي لَأَعْلَمُ أَنّكُمَا سَتَخْرُجَانِ كَمَا خَرَجَ، وَ سَتُقْتَلَانِ كَمَا قُتِلَ.
فَقَامَا وَ هُمَا يَقُولَانِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ الْعَلِيّ الْعَظِيمِ.
فَلَمّا خَرَجَا قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ يَا مُتَوَكّلُ كَيْفَ قَالَ لَكَ يَحْيَي إِنّ عَمّي مُحَمّدَ بْنَ عَلِيّ‏ٍ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً دَعَوَا النّاسَ إِلَي الْحَيَاةِ وَ دَعَوْنَاهُمْ إِلَي الْمَوْت‏
قُلْتُ نَعَمْ أَصْلَحَكَ اللّهُ قَدْ قَالَ لِيَ ابْنُ عَمّكَ يَحْيَي ذَلِكَ‏
فَقَالَ يَرْحَمُ اللّهُ يَحْيَي، إِنّ أَبِي حَدّثَنِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدّهِ عَنْ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِ السّلَامُ أَنّ رَسُولَ اللّهِ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَخَذَتْهُ نَعْسَةٌ وَ هُوَ عَلَي مِنْبَرِهِ.
فَرَأَي فِي مَنَامِهِ رِجَالًا يَنْزُونَ عَلَي مِنْبَرِهِ نَزْوَ الْقِرَدَةِ يَرُدّونَ النّاسَ عَلَي أَعْقَابِهِمُ الْقَهْقَرَي‏
فَاسْتَوَي رَسُولُ اللّهِ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَالِساً وَ الْحُزْنُ يُعْرَفُ فِي وَجْهِهِ.
فَأَتَاهُ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السّلَامُ بِهَذِهِ الْ‏آيَةِ «وَ ما جَعَلْنَا الرّؤْيَا الّتِي أَرَيْناكَ إِلّا فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلّا طُغْياناً كَبِيراً» يَعْنِي بَنِي أُمَيّةَ.
قَالَ يَا جِبْرِيلُ أَ عَلَي عَهْدِي يَكُونُونَ وَ فِي زَمَنِي‏
قَالَ لَا، وَ لَكِنْ تَدُورُ رَحَي الْإِسْلَامِ مِنْ مُهَاجَرِكَ فَتَلْبَثُ بِذَلِكَ عَشْراً، ثُمّ تَدُورُ رَحَي الْإِسْلامِ عَلَي رَأْسِ خَمْسَةٍ وَ ثَلَاثِينَ مِنْ مُهَاجَرِكَ فَتَلْبَثُ بِذَلِكَ خَمْساً، ثُمّ لَا بُدّ مِنْ رَحَي ضَلَالَةٍ هِيَ قَائِمَةٌ عَلَي قُطْبِهَا، ثُمّ مُلْكُ الْفَرَاعِنَةِ
قَالَ وَ أَنْزَلَ اللّهُ تَعَالَي فِي ذَلِكَ «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ، لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» تَمْلِكُهَا بَنُو أُمَيّةَ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ.
قَالَ فَأَطْلَعَ اللّهُ عَزّ وَ جَلّ نَبِيّهُ عَلَيْهِ السّلَامُ أَنّ بَنِي أُمَيّةَ تَمْلِكُ سُلْطَانَ هَذِهِ الْأُمّةِ وَ مُلْكَهَا طُولَ هَذِهِ الْمُدّةِ
فَلَوْ طَاوَلَتْهُمُ الْجِبَالُ لَطَالُوا عَلَيْهَا حَتّي يَأْذَنَ اللّهُ تَعَالَي بِزَوَالِ مُلْكِهِمْ، وَ هُمْ فِي ذَلِكَ يَسْتَشْعِرُونَ عَدَاوَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ بُغْضَنَا.
أَخْبَرَ اللّهُ نَبِيّهُ بِمَا يَلْقَي أَهْلُ بَيْتِ مُحَمّدٍ وَ أَهْلُ مَوَدّتِهِمْ وَ شِيعَتُهُمْ مِنْهُمْ فِي أَيّامِهِمْ وَ مُلْكِهِمْ.
قَالَ وَ أَنْزَلَ اللّهُ تَعَالَي فِيهِمْ «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الّذِينَ بَدّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ كُفْراً وَ أَحَلّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ».
وَ نِعْمَةُ اللّهِ مُحَمّدٌ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ، حُبّهُمْ إِيمَانٌ يُدْخِلُ الْجَنّةَ، وَ بُغْضُهُمْ كُفْرٌ وَ نِفَاقٌ يُدْخِلُ النّارَ
فَأَسَرّ رَسُولُ اللّهِ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ذَلِكَ إِلَي عَلِيّ‏ٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ.
قَالَ ثُمّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ مَا خَرَجَ وَ لَا يَخْرُجُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَي قِيَامِ قَائِمِنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقّاً إلّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيّةُ، وَ كَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةً فِي مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا.
قَالَ الْمُتَوَكّلُ بْنُ هَارُونَ ثُمّ أَمْلَي عَلَيّ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عَلَيْهِ السّلَامُ الْأَدْعِيَةَ وَ هِيَ خَمْسَةٌ وَ سَبْعُونَ بَاباً، سَقَطَ عَنّي مِنْهَا أَحَدَ عَشَرَ بَاباً، وَ حَفِظْتُ مِنْهَا نَيّفاً وَ سِتّينَ بَاباً
وَ حَدّثَنَا أَبُو الْمُفَضّلِ قَالَ وَ حَدّثَنِي مُحَمّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ رُوزْبِهَ أَبُو بَكْرٍ الْمَدَائِنِيّ الْكَاتِبُ نَزِيلُ الرّحْبَةِ فِي دَارِهِ‏
قَالَ حَدّثَنِي مُحَمّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُسْلِمٍ الْمُطَهّرِيّ‏
قَالَ حَدّثَنِي أَبِي عَنْ عُمَيْرِ بْنِ مُتَوَكّلٍ الْبَلْخِيّ عَنْ أَبِيهِ الْمُتَوَكّلِ بْنِ هَارُونَ‏
قَالَ لَقِيتُ يَحْيَي بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِمَا السّلَامُ فَذَكَرَ الْحَدِيثَ بِتَمَامِهِ إِلَي رُؤْيَا النّبِيّ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الّتِي ذَكَرَهَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ آبَائِهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ‏
وَ فِي رِوَايَةِ الْمُطَهّرِيّ ذِكْرُ الْأَبْوَابِ وَ هِيَ - التّحْمِيدُ لِلّهِ عَزّ وَ جَلّ - الصّلَاةُ عَلَي مُحَمّدٍ وَ آلِهِ - الصّلَاةُ عَلَي حَمَلَةِ الْعَرْشِ - الصّلَاةُ عَلَي مُصَدّقِي الرّسُلِ - دُعَاؤُهُ لِنَفْسِهِ وَ خَاصّتِهِ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ الصّبَاحِ وَ الْمَسَاءِ - دُعَاؤُهُ فِي الْمُهِمّاتِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاسْتِعَاذَةِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاشْتِيَاقِ - دُعَاؤُهُ فِي اللّجَإِ إِلَي اللّهِ تَعَالَي - دُعَاؤُهُ بِخَوَاتِمِ الْخَيْرِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاعْتِرَافِ - دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ الْحَوَائِجِ - دُعَاؤُهُ فِي الظّلَامَاتِ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ الْمَرَضِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاسْتِقَالَةِ - دُعَاؤُهُ عَلَي الشّيْطَانِ - دُعَاؤُهُ فِي الْمَحْذُورَات‏
- دُعَاؤُهُ فِي الِاسْتِسْقَاءِ - دُعَاؤُهُ فِي مَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ - دُعَاؤُهُ إِذَا حَزَنَهُ أَمْرٌ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ الشّدّةِ - دُعَاؤُهُ بِالْعَافِيَةِ - دُعَاؤُهُ لِأَبَوَيْهِ - دُعَاؤُهُ لِوُلْدِهِ - دُعَاؤُهُ لِجِيرَانِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ - دُعَاؤُهُ لِأَهْلِ الثّغُورِ - دُعَاؤُهُ فِي التّفَزّعِ - دُعَاؤُهُ إِذَا قُتّرَ عَلَيْهِ الرّزْقُ - دُعَاؤُهُ فِي الْمَعُونَةِ عَلَي قَضَاءِ الدّيْنِ - دُعَاؤُهُ بِالتّوْبَةِ - دُعَاؤُهُ فِي صَلَاةِ اللّيْلِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاسْتِخَارَةِ - دُعَاؤُهُ إِذَا ابْتُلِيَ أَوْ رَأَي مُبْتَلًي بِفَضِيحَةٍ بِذَنْبٍ - دُعَاؤُهُ فِي الرّضَا بِالْقَضَاءِ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ سَمَاعِ الرّعْدِ - دُعَاؤُهُ فِي الشّكْرِ - دُعَاؤُهُ فِي الِاعْتِذَارِ - دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ ذِكْرِ الْمَوْت‏
- دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ السّتْرِ وَ الْوِقَايَةِ - دُعَاؤُهُ عِنْدَ خَتْمِهِ الْقُرْآنَ - دُعَاؤُهُ إِذَا نَظَرَ إِلَي الْهِلَالِ - دُعَاؤُهُ لِدُخُوْلِ شَهْرِ رَمَضَانَ - دُعَاؤُهُ لِوَدَاعِ شَهْرِ رَمَضَانَ - دُعَاؤُهُ فِي عِيدِ الْفِطْرِ وَ الْجُمُعَةِ - دُعَاؤُهُ فِي يَوْمِ عَرَفَةَ - دُعَاؤُهُ فِي يَوْمِ الْأَضْحَي وَ الْجُمُعَةِ - دُعَاؤُهُ فِي دَفْعِ كَيْدِ الْأَعْدَاءِ - دُعَاؤُهُ فِي الرّهْبَةِ - دُعَاؤُهُ فِي التّضَرّعِ وَ الِاسْتِكَانَةِ - دُعَاؤُهُ فِي الْإِلْحَاحِ - دُعَاؤُهُ فِي التّذَلّلِ - دُعَاؤُهُ فِي اسْتِكْشَافِ الْهُمُومِ‏
وَ بَاقِي الْأَبْوَابِ بِلَفْظِ أَبِي عَبْدِ اللّهِ الْحَسَنِيّ رَحِمَهُ اللّهُ‏
حَدّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمّدٍ الْحَسَنِيّ‏
قَالَ حَدّثَنَا عَبْدُ اللّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزّيّات‏
قَالَ حَدّثَنِي خَالِي عَلِيّ بْنُ النّعْمَانِ الْأَعْلَمُ‏
قَالَ حَدّثَنِي عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكّلٍ الثّقَفِيّ الْبَلْخِيّ عَنْ أَبِيهِ مُتَوَكّلِ بْنِ هَارُونَ‏
قَالَ أَمْلَي عَلَيّ سَيّدِي الصّادِقُ، أَبُو عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمّدٍ
قَالَ أَمْلَي جَدّي عَلِيّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَلَي أَبِي مُحَمّدِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ السّلَامُ بِمَشْهَدٍ مِنّي.
 مقدمه
بنام خداوند بخشنده مهربان‏
حديث كرد ما را سيد اجل، نجم الدين بهاء الشرف، ابو الحسن محمد بن حسن بن احمد بن علي بن محمد بن عمر بن يحيي العلوي الحسيني رحمه الله‏
گفت: خبر داد ما را شيخ سعيد: ابو عبد الله محمد بن احمد بن شهريار، خزانه‏دار آستان قدس مولانا امير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه‏السلام در ماه ربيع الاول سال 516 در حالي كه صحيفه بر او قرائت مي‏شد و من مي‏شنيدم‏
گفت: شنيدم آن را در حالتي كه عرضه مي‏شد بر شيخ راستگوي: ابو منصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عكبري معدل[ - « معدل » لقب كسي است كه علماء «علم رجال» او را «تعديل» كرده و به عدالت شناخته‏اند. ] «رحمه الله» از ابوالمفضل: محمد بن عبدالله بن مطلب شيباني‏
گفت: حديث كرد ما را، شريف: ابو عبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن اميرالمؤمنين علي ابيطالب عليهم‏السلام‏
گفت: حديث كرد ما را، عبدالله بن عمر بن الخطاب زيات در سال 265
گفت: حديث كرد مرا خالويم علي بن نعمان اعلم،
گفت حديث كرد مرا عمير بن متوكل ثقفي بلخي. از پدرش متوكل بن هارون،
گفت: يحيي بن زيد بن علي عليه‏السلام را ((بعد از شهادت پدرش)) " خ ل " در آن هنگام كه متوجه خراسان بود، ديدار نمودم، و بر او سلام كردم.
فرمود: از كجا مي‏آئي؟ عرض كردم: از حج.
پس مرا از حال كسان و عمو زادگان خود كه در مدينه بودند پرسيد و در پرسش از حال حضرت جعفر بن محمد عليه السلام مبالغه كرد پس حال او و حال ايشان را و تأثرشان را بر شهادت پدرش: زيد بن علي عليه السلام باز گفتم.
يحيي گفت: عمويم محمد بن علي الباقر عليه السلام پدر مرا به ترك خروج اشارت فرمود و به او فهمانيد كه اگر خروج كند و از مدينه جدا شود پايان كارش چه خواهد بود. پس آيا تو پسر عمم جعفر بن محمد عليه‏السلام را ملاقات كردي؟
گفتم: آري. گفت پس آيا از او شنيدي كه از كار من چيزي بگويد؟
گفتم: آري گفت با چه بيان از من ياد كرد؟ خبر ده مرا گفتم فدايت شوم: دوست ندارم كه آنچه را از او شنيده‏ام پيش روي تو بگويم.
گفت: آيا مرا از مرگ مي‏ترساني؟ بيار آنچه شنيده‏اي؛
گفتم: شنيدم از او كه مي‏گفت كه تو كشته مي‏شوي و به دار آويخته مي‏گردي. همچنانكه پدرت كشته و به دار آويخته شد. پس چهره‏اش دگرگون شد و گفت:
((يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب))
اي متوكل، همانا كه خداي (عز و جل) اين دين و شريعت را بوسيله ما تأييد فرموده و دانش و شمشير را بما عنايت كرده، پس هر دو براي ما فراهم آمده‏اند و عمو زادگان ما به علم تنها اختصاص يافته‏اند گفتم: فدايت شوم، من مردم را ديدم ك به پسر عمت جعفر عليه السلام مايل‏ترند تا به تو و پدرت
گفت: همانا كه عمم محمد بن علي و پسرش جعفر بر هر دو سلام مردم را به زندگي دعوت كرده‏اند و ما ايشان را به مرگ خوانده‏ايم!.
گفتم اي فرزند رسول خدا، آيا ايشان داناترند يا شما؟ پس مدتي چشمها را به زمين دوخت آنگاه سر برداشت و گفت:
هر يك از ما از علم بهره‏اي داريم الا آنكه، ايشان هر چه كه ما مي‏دانيم مي‏دانند. ولي ما هر چه را كه ايشان مي‏دانند نمي‏دانيم.
سپس گفت آيا، از پسر عمم چيزي؛ نوشته‏اي؟
گفتم: آري. فرمود: بمن نشان ده. پس چند نوع علم را كه از آن حضرت ضبط كرده بودم براي او عرضه كردم. و دعائي را بر او عرضه كردم كه حضرت صادق عليه‏السلام بر من املاء نموده و حديث كرده بود كه پدرش محمد بن علي عليهماالسلام بر او املاء كرده و خبر داده بود كه آن از دعاي پدرش، علي بن الحسين عليهماالسلام از دعاي صحيفه كامله است. پس يحيي تا پايان آن را نگاه كرد و گفت:
آيا اذن مي‏دهي كه نسخه‏اي از روي آن بردارم؟ گفتم:
اي فرزند رسول خدا، آيا در چيزي كه از خود شماست، رخصت مي‏طلبي؟
پس فرمود: هم اكنون بر تو عرضه خواهم كرد صحيفه‏اي از دعاي كامل را، از آنچه پدرم از پدرش حفظ كرده و مرا به نگهداشتن و بازداشتن آن از نااهل، تأكيد و سفارش فرموده پس برخاستم و پيشانيش را بوسيدم و گفتم:
به خدا قسم اي پسر پيغمبر خدا كه من خدا را با دوستي و طاعت شما پرستش مي‏كنم. و اميدوارم كه مرا در زندگي و مرگ به دوستي شما نيكبخت سازد.
پس صحيفه‏اي را كه به او داده بودم، به جواني داد كه با او بود. و فرمود: اين دعا را با خطي روشن و زيبا، بنويس و به نظر من برسان كه آن را حفظ كنم زيرا كه من آن را از پسر عمم جعفر ((حفظه الله)) مي‏طلبيدم و او آن را به من نمي‏داد. متوكل گفت: پس من از كرده خود پشيمان شدم و نمي‏دانستم چه كنم و حضرت صادق عليه‏السلام پيش از آن به من دستور نداده بود، كه آن را به كسي ندهم.
پس از آن، يحيي جامه داني را خواست و صحيفه قفل زده مهر كرده‏اي را از آن بيرون آورد و مهر آن را نگاه كرد و بوسيد و گريه كرد سپس مهر را شكست و قفل را گشود و آنگاه صحيفه را باز كرد و بر چشم خود گذاشت و بر روي خود ماليد و فرمود:
به خدا قسم اي متوكل اگر نبود آنچه كه نقل كردي از پسر عمم در باره كشته شدن و به دار آويختنم، مسلما اين صحيفه را به تو نمي‏دادم و از تسليم آن خود داري مي‏كردم ولي من مي‏دانم كه سخن حضرت صادق عليه السلام حق است و آن را از پدرانش فرا گرفته. و بزودي صحت آن آشكار خواهد شد پس از آن ترسيدم كه چنين علمي به دست بني اميه افتد و آن را مكتوم دارند و در خزانه‏هاي خود براي خويش ذخيره كنند پس آن را بگير و مرا از انديشه آن آسوده ساز و منتظر باش و اين امانت من در نزد تو باشد. تا چون خدا در كار من و اين قوم حكم خود را روان سازد، اين صحيفه را به دو پسر عمم: محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن بن علي عليهماالسلام! برساني. زيرا كه پس از من ايشان در امر قيام بر عليه بني اميه قائم مقام منند.
متوكل گفت: پس من صحيفه را گرفتم و چون يحيي بن زيد، شهيد شد به مدينه رفتم و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را ملاقات كردم و داستان يحيي را براي آن حضرت باز گفتم.
پس گريست و بر يحيي سخت اندوهگين شد و فرمود: خدا عموزاده‏ام را رحمت كند و به پدران و نياكانش پيوسته سازد. به خدا قسم اي متوكل كه مرا از دادن اين دعا به او، باز نداشت مگر همان سبب كه يحيي بر صحيفه پدرش از آن مي‏ترسيد. اكنون آن صحيفه كجاست گفتم، اينك آن صحيفه است پس آن را گشود و فرمود: به خدا اين خط عمويم زيد و دعاي جدم علي بن الحسين عليهماالسلام است سپس به فرزندش فرمود: برخيز اي اسماعيل و آن دعا را كه ترا به حفظ و نگهداريش امر كردم، بياور.
پس اسماعيل برخاست و درآورد صحيفه‏اي را كه گوئي همان صحيفه‏اي بود كه يحيي بن زيد، به من داده بود پس حضرت عليه السلام آن را بوسيد و بر چشمهاي خود نهاد و فرمود:
اين خط پدرم و گفته جدم عليهماالسلام است با حضور من: گفتم اي پسر پيغمبر خدا، اگر رخصت فرمائي آن را با صحيفه زيد و يحيي مقابله كنم.
پس رخصت داد و فرمود: ترا براي اين كار شايسته ديدم كه هر دو يكسان است و حتي در يك حرف هم اختلاف ندارند. سپس از آن حضرت رخصت خواستم كه صحيفه يحيي را برحسب وصيتش به عموزادگانش پسران عبدالله بن حسن بدهم فرمود: ((ان الله يأمركم أن تؤدوا الأمانات الي أهلها)) آري. آن را بايشان بده پس چون براي ديدن آندو برخاستم، فرمود:
بنشين سپس كسي را باحضار محمد و ابراهيم فرستاد و چون حاضر شدند، فرمود: اين ميراث پسر عمتان يحيي است از پدرش زيد كه شما را بجاي برادران خود، به آن اختصاص داده و ما در خصوص آن با شما شرطي مي‏كنيم گفتند: بگوي، خداي تو را راحمت كند كه گفته تو پذيرفته است.
فرمود: اين صحيفه را از مدينه بيرون مبريد.
گفتند: چرا؟ فرمود: عموزاده شما درباره اين صحيفه از امري بيم داشت كه من راجع به شما همانگونه بيم دارم. گفتند: او وقتي درباره صحيفه ترسيد كه دانست كشته مي‏شود.
فرمود: شما نيز ايمن مباشيد زيرا بخدا قسم، من مي‏دانم كه شما بزودي خروج خواهيد كرد. همچنانكه او خروج كرد. و بزودي كشته خواهيد شد. همچنانكه او كشته شد.
پس از جاي برخاستند در حالي كه مي‏گفتند ((لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم))
پس چون بيرون رفتند حضرت صادق عليه السلام فرمود، اي متوكل: آيا يحيي با تو گفت كه عمويم محمد بن علي و پسرش جعفر مردم را به زندگي دعوت كردند و ما ايشان را به مرگ خوانديم؟ گفتم آري، أصلحك الله ، عمو زاده‏ات يحيي با من چنين گفت.
فرمود خدا يحيي را بيامرزد. پدرم مرا از پدرش، از جدش از علي عليه السلام حديث كرد. كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را در حالي كه بر فراز منبر بود خواب سبكي دست داد. پس چنين ديد در آن عالم كه مردمي چند مانند بوزينگان به منبرش برمي جهند و مردم را به قهقهرا سير مي‏دهند. پس رسول خدا صلي الله عليه و آله به حال عادي برگشته بنشست و حزن در چهره‏اش پديدار بود.
پس جبرئيل عليه السلام اين آيه را براي آن حضرت آورد:
((و ما جعلنا الرؤيا التي أريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة في القران و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا)) و مراد از شجره ملعونه بني اميه‏اند.
پيغمبر فرمود: اي جبرئيل آيا ايشان در عهد و زمان من خواهند بود؟ گفت: نه. ولي آسياي اسلام از ابتداي هجرت تو به گردش مي‏آيد و تا ده سال همچنان مي‏گردد، سپس بر سر سال سي و پنجم از هجرت تو به گردش مي‏افتد و تا پنج سال به آن حال مي‏ماند آنگاه به ناچار آسياي گمراهيي به گردش خواهد آمد كه بر قطب خود قائم باشد و پس از آن سلطنت فراعنه خواهد بود.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: خداي تعالي، در اين باره وحي نازل كرد كه: همانا كه ما آن را در شب قدر فرو فرستاديم. و چه مي‏داني كه شب قدر چيست؟ شب قدر بهتر از هزار ماهي است كه خالي از شب قدر باشد و ((اين همان هزار ماهي است كه بني اميه در آن سلطنت مي‏كنند)) آنگاه فرمود: پس خداي عز و جل پيغمبرش عليه السلام را مطلع ساخت كه بني اميه سلطنت اين امت را به دست مي‏گيرند و مدت پادشاهيشان برابر همين مدت است پس اگر كوهها با ايشان سركشي كند ايشان بر آنها بلندي گيرند تا آن زمان كه خداي تعالي به زوال پادشاهي ايشان فرمان دهد. و بني اميه در اين مدت دشمني و كينه ما اهل بيت را شعار خود مي‏سازند خدا از آنچه در ايام بني اميه از جانب ايشان بر اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله و دوستان و شيعيان ايشان مي‏رسد، به پيغمبرش، خبر داده. آنگاه فرمود: و خدا درباره بني اميه وحي نازل كرد كه «ألم تر الي الذين بدلوا نعمة الله كفرا و أحلوا قومهم دار البوار جهنم يصلونها و بئس القرار». و نعمت خدا، محمد صلي الله عليه و آله و اهل بيت اويند كه دوستي ايشان ايماني است كه به بهشت وارد مي‏سازد و دشمني ايشان كفر و نفاق است كه به جهنم در مي‏آورد.
پس رسول خدا صلي الله عليه و آله اين راز را پنهاني با علي و اهل بيت او در ميان نهاد.
متوكل گفت: پس از آن حضرت صادق عليه السلام فرمود: احدي از اهل بيت ما تا روز قيام قائم ما، براي رفع ستمي يا به پا داشتن حقي خروج نكرده و نخواهد كرد، مگر آنكه طوفان بلائي او را از بن بر كند و موجب افزايش اندوه ما و شيعيان ما گردد.
متوكل گفت: آنگاه حضرت صادق عليه السلام دعاهاي صحيفه را به من القاء فرمود، و آن هفتاد و پنج باب بود كه من به ضبط يازده باب آن موفق نشدم، و شصت و چند باب آن را حفظ كردم.
- اين حديث را ابوالمفضل به سند ديگري نيز به اين كيفيت نقل مي‏كند:
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن روزبه ابوبكر مدايني كاتب، ساكن رحبه، در خانه خودش، گفت: حديث كرد ما را محمد بن احمد بن مسلم مطهري، گفت: حديث كرد مرا پدرم از عمير بن متوكل بلخي از پدرش متوكل بن هارون گفت يحيي بن زيد بن علي عليه السلام را ملاقات كردم آنگاه حديث را تا رؤياي پيغمبر صلي الله عليه و آله كه حضرت صادق از پدرانش عليهم‏السلام نقل كرد،بيان مي‏كند و فهرست ابواب دعا در اين روايت چنين است:
1- ستايش خداي عز و جل‏
2- درود بر محمد و آل او
3- درود بر حمله عرش
4- طلب رحمت بر پيروان پيغمبران
5- درباره خود و دوستانش
6- هنگام صبح و شام
7- در مهمات
8- در پناه جستن به خدا
9- در اشتياق
10- در التجاء به خداي تعالي
11- در طلب فرجام نيك
12- در اعتراف به گناه
13- در طلب حوائج
14- در شكوه از ظالمان
15- هنگام بيماري
16- طلب عفو از گناهان
17- در رفع شر شيطان
18- در طلب دفع بليات
19- در طلب باران
20- در طلب اخلاق ستوده
21- هنگامي كه پيش آمدي او را غمگين مي‏ساخت
22- هنگام سختي
23- در طلب عافيت
24- در باره پدر و مادر
25- در باره اولاد
26- در باره همسايگان و دوستان
27- در باره نگهبانان مرزها
28- در اظهار ترس از خدا
29- هنگامي كه روزي بر او تنگ مي‏شد
30- در طلب ياري از خدا بر اداء دين
31- در طلب توبه
32- در نماز شب
33- در طلب خير
34- هنگامي كه مبتلائي را مي‏ديد يا بليه‏اي به او رخ مي‏داد
35- در بيان رضاي به قضاي الهي
36- هنگام شنيدن بانگ رعد
37- در شكر گزاري حق تعالي
38- در عذر خواهي
39- در طلب عفو از گناهان
40- هنگام يادكردن مرگ
41- در طلب پوشيدن عيبها و محفوظ ماندن از آنها
42- هنگام ختم قرآن
43- هنگام نگاه كردن به ماه نو
44- هنگام فرا رسيدن ماه رمضان
45- در وداع ماه رمضان
46- در عيد فطر و جمعه
47- در روز عرفه
48- در عيد اضحي و جمعه
49- در دفع مكر دشمنان
50- هنگام ترس
51- در تضرع و زاري
52- در اصرار بر طلب رحمت
53- در مقام فروتني در پيشگاه الهي
54- در طلب رفع غمها
و بقيه باب‏ها به عبارت ابو عبدالله حسني است كه خدا رحمت كندروايت كرد ما را جعفر بن محمد حسني گفت: روايت كرد ما را عبدالله بن عمر بن خطاب زيات گفت: روايت كرد مرا، دائي من علي بن نعمان اعلم گفت: روايت كرد مرا عمير بن متوكل ثقفي بلخي از پدرش متوكل بن هارون گفت املا كرد بر من مولاي من حضرت صادق ابو جعفر بن محمد گفت املا نمود جدم علي بن الحسين بر پدرم محمد بن علي كه بر جميع آنها سلام و من نيز حاضر و ناظر بودم.




+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:28  توسط پوریا و ایمان  |